روایت اول: من شبیه آنها فکر نمیکردم
قریب به اتفاق دانشجویان دانشگاههای برتر کشور، فصل مشترکی به نام مهاجرت را در زندگیشان دارند؛ آنقدر عادی که فکر میکنند پس اگر مهاجرت نکنیم چه کنیم؟ موضوعی که سارا سقایی، دانشجوی کارشناسی رشتهIT دانشگاه امیرکبیر هم از قافله آن عقب نماند: «آن دوره از زندگی، این باور در همه دانشجویان فراگیر بود که اگر درس و نمرهها خوب است و دانشجوی موفقی هستی، مرحله بعدی اپلای کردن است؛ من هم سال۸۸ و برای دوره کارشناسی ارشد به شهر ونکوور کانادا دانشگاه سایمون فریزر رفتم.» اما کارشناسی ارشد علوم کامپیوتر، چیزی نبود که بتواند او را راضی کند. «من این رشته را در ایران دوست داشتم نه در دانشکده کامپیوتر ونکوور! همهچیز خیلی فرق میکرد. تعداد دختران دانشکده نسبت به پسران بسیار کم بود؛ موضوعی که اصلا درباره ایران صدق نمیکرد و این ذهنیت ایجادنمیشدکه رشتهای اشتباه را انتخاب کردهاید. معاشرت خوبی در بین دانشجویان شکل نمیگرفت؛ فضا بسیار خشک و بسته بود. همه فقط درس میخواندند تا شغل خوبی پیدا کنند و حقوق بیشتری بگیرند.» هدفی که با روحیه سارا چندان سازگار نبود. «آنقدر که بسیاری از همکلاسیهایم بعد از فارغالتحصیلی به سیلیکونولی رفتند؛ منطقهای در۶۰ کیلومتری جنوبشرقی سانفرانسیسکو که بسیاری از شرکتهای مطرح انفورماتیک جهان مثل گوگل و آمازون و... در این منطقه است. آنها رفتند و اتفاقا به هدفشان رسیدند؛ مثلا یکی از دوستانم در گوگل مشغول کار شد و به او خانه هم دادند، با اینکه بعدها گفت که دو ماه پس از تحویل خانه، هنوز نتوانسته از بسیاری از امکانات آن استفاده کند؛ چون اصلا خانه نیست و همه زندگیاش در همان کمپ گوگل پیش میرفت. فقط برای خواب به خانه میآمد و دوباره صبح اول وقت، سر کار میرفت.» سقایی میگوید او این زندگی ماشینی را دوست ندارد؛ اینکه به تو خدماتی میدهند و در ازای آن ناچار میشوید تمام زندگیات را در اختیار آنها بگذارید: «معنای زندگی برای من این نبود.»
حباب تنهایی
ناسازگار بودن رشته علوم کامپیوتر در محیطی سخت و خشک، سارا سقایی را به فکر تحصیل دوباره در رشته علوم انسانی میاندازد:«لیسانس و فوق لیسانس ارتباطات خواندم و به موازاتش به دنبال فعالیتهای اجتماعی و انساندوستانه رفتم. به این ترتیب سر از شورای شهر ونکوور برای ایجاد سیاستهایی در راستای حمایت از اجارهنشینها در وضعیت پرتنش مسکن در آوردم؛ مسیری که تصویر تازهای از جامعهای که در آن زندگی میکردم به من نشان داد.» بحران پشت بحران بود که برایش به نمایش در میآمد؛ ناتوانی قشر کارمند در خرید خانه، افزایش غیرمنطقی اجارهبها، آوارگی مهاجرانی که در خانههای قدیمی زندگی میکردند. در این شرایط شهرداری با همکاری شرکتهای خصوصی خانههای قدیمی را خرید و پس از تخلیه، تخریب کرد. به این شکل عدهای درمرکز شهرچادرخواب شدند.«این اتفاقات،همه آن آسیبهایی بود که من میدیدم، سعی میکردم قدمی بردارم، گرهای باز کنم، پیشقدم شوم اما تقریبا غیر ممکن بود. نتیجهاش هم این شد که در میان همه این تلاشها، ناگهان به نقطهای میرسید که به دلیل مهاجر بودن، برخورد متفاوتی میکنند. رفتارهای نژادپرستانهشان نه به وحشتناکی برخی کشورها ولی باز هم وجود دارد؛ آنقدر که درجایی که انتظارش را نداری، ناگهان متوجه میشوید بین تو و خودشان، فرق زیادی میگذارند.این غمانگیزترین بخش ماجرا بود. ازیک جایی به بعد، به این باوررسیدم که جامعه کانادا، عمیقا اصلاح پذیر نیست وسرمایهداری افسارگسیخته، اقتصاد معیوب، تنها بودن بخشهایی از جامعه و اینکه در انزوای خودشان گرفتار هستند، تو را هم فرسوده میکند.» تجربه سارا سقایی نشان میدهد حباب تنهایی آدمها در آن جامعه، روز به روز بزرگ و بزرگتر میشود. مرور آمارها نشان میدهد در بحران همهگیر کووید-۱۹، در حالی که در تمام دنیا، آدمها در اثر ابتلا به این ویروس جان خود را ازدست میدادند، دراستان بریتیش کلمبیا، تعداد کسانی که در اثر سوءمصرف و مصرف بالای مواد مخدر اوردوز میکردند، از فوتیهای کووید بیشتر بود. نتیجه جامعهای است که گزینه بهتری برایت ندارد.
وطن هتل نیست!
سال ۲۰۲۳ تصمیم گرفت به کشور برگردد، زمانی که دیگر دلیلی برای ماندن پیدا نمیکنی: «تلنگرش هم از یک سفر یک ماهه به ایران شروع شد که برای یک مشکل جسمی، به پزشک مراجعه کردم و با تشخیص درست حال بهتری پیدا کردم. این گونه به ایننتیجه رسیدم که وقتی نمیتوانم این سرویس بدیهی را اینجا دریافت کنم، دیگر چه چیزهایی در زندگیم وجود دارد که آن را تحمل میکنم اما ممکن است در ایران وجود داشته باشد و زندگی مرا بهتر کند؟» و حالا به ایران بازگشتهام؛ به کشوری که به قول خودش، هتل نیست که اگر سرویسدهیاش خوب نبود، بروی به یک هتل دیگر. «من حالا به این باور رسیدهام که نسبت بین من و وطن این طور نیست که من یک سری نیازها دارم که باید تامین شود که اگر نشود، میروم یک جای دیگر. البته معتقدم هرکسی میتواند این طور فکر کند اما من نمیتوانستم.»
وقتش نیست!
یک جنگ ۱۲روزه کافی بود تا تبلیغات شرکتهای مهاجرتی، سر و شکل تازهای به خودش بگیرد که «اگر الان وقت مهاجرت نیست، پس کی وقتشه؟» یا « هنوزم برای مهاجرت کردن شک داری؟». تبلیغاتی که جنگ را موجهترین دلیل برای نماندن در کشور میدانند؛ موضوعی که اتفاقا برای کسانی که بعد از سالها به کشور برگشتهاند، کاملا برعکس است: «کاش با این هدف از مهاجرت، به آرامش میرسیدیم ولی نمیرسیم. تجربه همه کسانی که در زمان جنگ و تنشهای کشور، جایی خارج از آن بودهاند، تجربه بسیار وحشتناک و غیر قابل کنترلی است! زندگیات فلج میشود، اخبار را لحظه به لحظه میخوانی و بدترین فکرها به ذهنت میرسد. در این لحظات، ایران تنها یک مفهوم انتزاعی است که در اخبار دنبالش میکنید ولی دستت به آن نمیرسد اما وقتی در کشورت باشی، به موضوعات واقعیتری فکر میکنید. » سارا سقایی از نگرانی تازهاش میگوید؛ از اینکه نکند در زمان سفر کاری پیشرویش در پاییز امسال، اتفاقی در ایران بیفتد: «نکند که من نباشم و جنگ شود که از دور تماشای وطن، بسیار دردناک است.»
روایت دوم: هیچچیز شبیه به روزهای اول نبود
همین که مدرک لیسانس مهندسی فناوری اطلاعات از دانشگاه شریف را میگیرد، مرحله بعد اپلای است. تجربهای تکراری که بسیاری از دانشجویان آن را پشت سر گذاشتهاند؛ امید فتحیان هم همینطور:«سال ۲۰۱۰ همراه همسرم به کانادا رفتم؛ مدرک کارشناسی ارشدم را از دانشگاه تورنتو گرفتم و از سال ۲۰۱۴ مشغول کار شدم و بیشتر از ده سال در شرکتهای مرتبط با رشتهام کار کردم.» همه چیز آن اوایل خوب به نظر میرسید؛ همانی که باید باشد؛ میتوانید خودروی خوب بگیرید، همه چیز زرق و برق دارد، به موقعیت دلخواه میرسید اما با گذشت زمان، آن شوق سالهای اول مهاجرت کمتر شد و وضعیت اقتصادی کانادا هم تغییر کرد. علاوه بر این از نظر روحی نیز دیگر مثل سابق فکر نمیکردم.»
او ادامه میدهد:«با گذشت چند سال، یکدفعه به خودت میآیی که آخرش چه میشود؟ یعنی من کل دهه۳۰سالگیام را گذاشتم که اینجا، دور از خانه، دور از خانوادهام، به چه چیزی برسم؟ که چه چیزهایی بتوانم بخرم؟ راستش من آنجا به هیچ چیزی تعلق خاطر نداشتم. به نظرم آنجا شبیه به یک هتل برای همه مهاجران بود که تا وقتی خوب است، همه دوستش دارند و به محض اینکه بحرانی مانند کرونا بروز پیدا میکند و اوضاع خراب میشود، کمکم آنجا را ترک میکنند.»
من متعلق به اینجا نیستم
آن طور که فتحیان توضیح میدهد در غربت از یک جایی به بعد، دیگر آن حال سرخوش روزهای اول مهاجرت را از دست میدهید و احساس نارضایتی، ذره ذره، در وجودت ریشه میدواند:«از خودم میپرسیدم این انصاف است که در ایران درس خواندم و حالا به شرکتهای اینجا خدمت میکنم؟ مثل همان مرغی که آب و دانهاش را یکی دیگر داده و برای کسی دیگر تخم میگذارد. این قضیه بعد از هفتم اکتبر و جنایتهای گسترده علیه فلسطین بیشتر شد. این فکر که ۴۰ درصد از حقوق صرف مالیاتی میشودکه با استفاده از آن بر سر مردم بیگناه بمب ریخته شود،آرام و قرار را ازمن گرفته بودحالا این فکرها را بگذارید کنار رفتارهایی که به تو احساس حقارت و درجه چندم بودن میدهد.هیچوقت یادم نمیرودکه دریک رقابت کاری با فردی اهل کانادا که شاگردم بود و مدرکی معادل فوق دیپلم داشت، او را برای ارتقای کاری به من ترجیح دادند.»
تصمیم برگشت، تصمیم ناگهانی نبود!
«دیگر بعد از مدتی، هردو میدانستیم که دلمان میخواهد برگردیم؛ باید پروندههای بازمان را ببندیم و همهچیز را جمع کنیم و برگردیم.» «در میانه این تصمیم جدی، ایران درگیر تجاوز رژیمصهیونیستی شد؛ اتفاقی که شاید میتوانست آنها را در اجرا کردن تصمیمشان سست کند ولی نکرد. «من مردم سوریهای، افغانستانی، عراقی و ... متعددی میدیدم که احساس ناخوشایند جنگزدگی در وجودشان دیده میشد. به عنوان یک ایرانی، میتوانستم در طول مدت اقامتم در کشوری دیگر، برای زمان مشخصی مرخصی بگیرم و برای دیدار با خانواده و دوستانم اقدام کنم اما آنها هیچوقت چنین گزینهای در اختیارشان نبود. آنها جایی برای برگشت نداشتند. او میگوید وقتی جنگ ۱۲روزه اتفاق افتاد، مدام به این موضوع فکر میکرد که اگر دیگر نتواند به ایران برگردد چه میشود. «همین فکر باعث اطمینان من شد که ترجیح میدهم برگردم و در کشور خودم باشم؛ ترجیح میدهم نباشم تا اینکه در جایی امن، شبیه یک فرد جنگزده زندگی کنم.»