
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
مثلا میگن جمشید این ممدرضا گلزار بود. منم میگم خدا پدرشو بیامرزه، گلزاره و گل میخره. اما خب نمیشناسمش، بقیهشونم نمیشناسم.
جمشید افضلیام. بچه چالوس. نمیدونم چه سالی به دنیا اومدم اما نزدیک 75 سال عمر از خدا گرفتم که خیلی هم زیاده و دست و پا گیر. دوره بچگیم مثل بیشتر بچههای هم سن و سالم گره خورد با کار کردن. از همه بازیهای اون دوره؛ فقط «دو گردو» را یادم هست که الان هم دوستش دارم. این طوری بود که یک گردو را میکاشتیم ته زمین بازی و با یک گردوی دیگه نشونه میگرفتیم؛ آخ چه کیفی داشت وقتی گردوها بهم میخوردند. قشنگترین بازی دنیا بود وقتی تِغی گردوها صدا میدادن.
مدرسه نرفتم، نشد که مدرسه برم، فقط بلدم بخونم «الف، ب، پ، جیم، چ، ح، خ، دال، ذال» حتی بلد نیستم بنویسمشون. فقط همینها رو میدونم که معلوم نیست از کجا هم یادشون گرفتم.
همان بچگی زدن پشت کمرم و گفتند بفرما سر کار، من هم جمع کردم اومدم شمرون، میوهفروشی. 25 سال تجریش کارگر بودم و بعد هم خودم میوه فروش شدم. گیلاس، گلابی، به و سیب شمرون معروف بود. همین خیابون دربندی رو میبینی، پر بود از باغای بزرگ که همه نوع درختی داشت، هوا خوب، بارون زیاد، خاک خوب، مردم خوب، گیلاس فراوون. تابستون کارم این بود که کارگر روزمزد میگرفتم به دو تومن، میبردمشون تو این باغها گیلاس میچیدیم، جعبه جعبه گیلاس بود که تو خیابون کنار هم قطار شده بود، شب که میشد کامیونیها از شهرستان میومدن، بار میزدن و میرفتن.
سالها همینطوری زندگی کردم تا اینکه سیل اومد و مغازم رو آب برد، بعدش هم شهرداری اصلا و ابدا اجازه نداد که مغازه رو دوباره عَلم کنم، من هم ناامید اونجا رو گذاشتم و یک مدت بیکار گشتم و بعد از یه مدتی زعفرونیه میوهفروشی زدم، چند سالی اونجا بودم و بعد هم رفتم خیابون فرشته و چهار سالی رو هم آنجا میوهفروشی کردم. گذشت و نگذشت و بد شد و خوب شد و بالا رفت و پایین اومد تا بالاخره سیب زندگی ما چرخید و چرخید و تلپی افتاد تو خیابون دربندی، همین جایی که الان نشستیم با هم گل میگیم و گل میشنفیم. 20 سال آزگار اینجا میوهفروش بودم. میدونی چیه؟ من شمرون رو دوست داشتم و دارم. از سوهانک بگیر تا ازگل و جمارون و دربند، پس قلعه و شاآباد و داراباد و زعفرونیه و نیاورون همه جاش رو چرخیدم و بلدم. الان تو بگو از اینجا چطوری برم دزاشیب، ده تا راه نشونت میدم، من اینجا روزگاری نگذروندم، عمرم تو این کوچه باغها و خیابونا گذشت.
آقا تختی خونش همینجا بود، سپهبد امیراحمدی هم همینطور، خونه دکتر حسابی رو نگاه کن، همین در سبزه است که درخت هم داره، یه باری اومد گفت: «جمشید! چرا اینجا رو آسفالت نمیکنن؟ چقدر خاک بخوریم اینجا ما؟» اون موقع کل اینجا خاک خالی بود. گفتم: «دکتر شما بگید آسفالتش میکننها» رفته بود خونه زنگ زده بود شهردار، فرداش 20 تا کامیون ردیف وایساده بودند که اینجا آسفالت بشه. خدا رحمتش کنه، آدم خوش خلقی بود، خودش هیچ وقت نمییومد از من میوه بخره، خدم و حشم داشت ولی گهگداری همکلام من میشد.
بعد از چند سال صاحب مغازم اومد گفت جمشید من ملکم رو میخوام، مجبور شدم ملکش رو خالی کنم، میدونی عقل نداشتم که یه زمینی همین جا دست و پا کنم برای خودم بسازمش، اینجا اون موقع زمین مفت بود، مثل خیلی چیزای دیگه که مفت بود. سنگ رو از اینجا پرت میکردی تا هرجا که به زمین میخورد، میشد ملک تو، این خبرا نبود که متری خداتومن. کجا این همه ساختمون و برج تنگِ دل هم میساختن؟ تو یک خیابون سه تا چهار تا باغ بود، نهایتا تو هر کدوم ده نفر زندگی میکردن، الان چی؟ یه ساختمون 500 متری، 40 تا سرعائله داره. اون موقع بوی سیب بود الان بوی دود و دم و آشغال پسمونده مهمونیهای شبونه که شهرداری نمیدونه کی جمعش کنه.
اشتباهم تو زندگی همین بود که هرچی در آوردم خوردم، نکردم برای خودم یه سرپناه بخرم که امروز آواره زمستون و تابستون نباشم. ولی گفتن این حرفها برای من که فایده نداره، داره؟ واسه بقیه هم نداره. غر زدن الکیه به خدا. تا صبح غر بزن هیچ کس یه دوزاری کف دستت نمیذاره.
از زن و زندگیم هم باید بگم؟ چی بگم؟ کجاش رو بگم؟ بیچاره زنم، یه بار هم نشده محض رضای خدا یه صبحونه کنار هم بخوریم، تا بود میوهفروشی و بعد هم گل فروشی، ساعت 12 میرسم خونه و سه نصفه شب میرفتم بازار میوه و حالا هم باید برم بازار گل. صبح علی الطلوع هم که باید سر کارت باشی. میوه و گل استراحت و زندگی نمیفهمن، تا دل ازشون غافل کنی میگندن و پژمرده میشن و فاتحه.
بعد سربازی برادرم اومد گفت جمشید! زن. گفتم چشم داداش. رفتیم از یه ده دیگه زن گرفت برام. بعدشم بچهدار شدیم، سه تا پسر، یه دختر، پسرا یکی شون تو ریاست جمهوری کار میکنه دو تاشون هم لوسترسازن. دخترمم با دو تا بچه پیش خودمه. شوهرش خوب از آب در نیومد. بماند، گفتن نداره.
زندگی بالا و پایین برای من فراوون داشت، پایینش اما بیشتر از بالاش بود. الان من رو میبینی، دستم رو ببین چقدر قاچ قاچ شده، این قد و بالای خمیده رو ببین، باید کار کنم هنوز، نمیشه که نشست تو خونه، زندگی خرج داره، صبح به صبح از کرج میام انقلاب از اونجا میرم تا آخر خاوران که برم بازار گل امام رضا، گلها رو میخرم بار وانت میکنم میام میشینم گوشه همین خیابون. گلها رو که تو سطل گذاشتم، بساطم رو تو همین نصفه راه پهن میکنم. دیگه تو محل شناس شدم، همه جمشید رو میشناسن، میان گلهام رو میخرن، خانمها بیشتر از آقایون. نرگس، میخک، شمعدونی، لاله، رز، داوودی. دم عید بهتر از بقیه سال ازم گل میخرن. کلا محلیهای اینجا هوام رو دارن. گهگاه برام غذا میارن، آتیشم رو نمیذارن خاکستر بشه، اجازه دادن شب گلهام رو بذارم همین باغ وقفی پشت سرمون، همین که گرم و گیرا بهم سلام میکنن و احوالم رو میپرسن خودش برام خیلی هم خوبه. آقا جمشید سلام، آقا جمشید حال و احوال، آقا جمشید نبودی، کجا بودی؟ آقا جمشید خداحافظ. زن و مرد محبت دارن.
این بازیگرها هم میان ازم گل میخرن ولی من نمیشناسمشون. همینها که سینما بازی میکنن. از کجا بشناسم، مگه من سینما میرم؟ اینا رو محلیها میگن کی بود و چی بود. مثلا میگن جمشید این حامد بهداد بود. حالا من چه میدونم حامد بهداد کیه؟ جمشید این ممد رضا گلزار بود. خدا پدرشو بیامرزه، گلزاره و گل میخره... اما خب من نمیشناسمش، بقیهشونم نمیشناسم. ما اینجا سر گذر نشستیم هرکس بیاد بهش گل میفروشیم ببره واسه زن و بچه اش، واسه پدر و مادرش. حالا بازیگر باشه یا نباشه.
این آتیش رو میبینی که تو این حلب سیاه میسوزه؟ خوب نگاش کن. زندگی مثل این آتیش میمونه. دائم باید حواست بهش باشه. توش چوب بریزی، کم نریزی، خاکستر بشه، زیاد نریزی دود کنه. دائم زغال رو زیر و رو کنی که بهت سرخی بده، گرمت کنه. من حواسم نبود یه جاهایی خوب زیر و رو نکردم آتیش زندگیم داشت خاکستر میشد ولی بازم خدا رو شکر، سرخیش زیاد نیست اما رو زردمم نکرده جلو زن و بچه.
راوی: فهیمهسادات طباطبایی / (ضمیمه چمدان روزنامه جام جم)
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
گفتوگوی عیدانه با نخستین مدالآور نقره زنان ایران در رقابتهای المپیک
رئیس سازمان اورژانس کشور از برنامههای امدادگران در تعطیلات عید میگوید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با دکتر محمدجواد ایروانی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد