
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
البته این آرزو تا وقتی که بچه بودم محال نبود، آن وقت میتوانستم به اسم بچگی، هر آرزویی که دلم میخواست، بکنم. حتی میتوانستم وسط پذیرایی یک میز بگذارم، چهار شاخه گل از باغچه بکنم و ادای گلفروشها را درآورم، اما فقط ادا، نه چیزی بیشتر! به محض اینکه دنیای کودکی تمام شد و از همان وقتی که پدر و مادر توی ذهنشان من را مهندس، دکتر، معلم یا صاحب هر شغل دیگری که در شأن خانوادگیمان است، تجسم کردند، آن وقت کمکم باورشان به من هم سرایت کرد. بعدش آنقدر باورم شد که حتی فکر بر زبان آوردنش هم به ذهنم خطور نمیکرد، من مغازهدار شوم؟! محال است! بعد بازی شروع شد، مدرسه نمونه رفتم، کلاس خصوصی برایم گرفتند، کتابهای کمک آموزشی مختلف تا... کمکم تبدیل بشوم به یکی از مجسمههایی که توی موزه خاندانمان جا میگیرد.
حالا اما وضع بدتر شده. بعد از کلی درس خواندن، دانشجوی خوبی بودن، پاس کردن درسها با نمرههای عالی، آن هم توی یک دانشگاه خوب، از نظر همه مسخرهترین کار دنیا این است که بخواهم گلفروش شوم و حتی فکرش، همه زندگی پدر و مادرم را زیر سوال میبرد. بقیه چه میگویند؟ عمو و خاله و عمه چه میگویند؟ اصلا مردم اگر بشنوند چه میگویند؟! اگر فردا فلان قوم و خویش دور یا نزدیک، آمد و من را دم مغازه گلفروشی دید که گلها را دسته میکنم، راجع به خانوادهام چه فکری میکند؟ بقیه زندگیام چه میشود؟ همه اینها به کنار، آیا شریک زندگیم هم میتواند این را قبول کند که همسر آیندهاش یک مغازهدار درس خوانده باشد که به انتخاب خودش، کاسبی میکند؟ آیا فقط باید با یک مغازهدار ازدواج کنم و بعد نپرسم که کتاب هم میخواند؟ که فیلم میبیند؟ که از بودن در دانشگاه لذت برده است؟...
ما آدمها یا شاید بهتر است، بگویم ما ایرانیها به گونههای گیاهی میمانیم! کوهستانی را تصور میکنم که آن اوایل بهار هر تکهاش مخصوص روییدن یک گیاه خاص است، یک گوشه تجمع بومادرانها، یک طرفش تجمع لالههای قرمز، آن طرف موسیرها و کمی آن طرفتر دسته دسته بوتههای خار! نکته اینجاست که ما همه به خانوادههایمان شبیه میشویم، بچههای پزشک همگی باید پزشک شوند، فرزندان کارمندان باید کم کمش کارمند بمانند، بچه فرشفروش هم خیلی بعید است که مثلا لوازم یدکی خودرو بفروشد!
اینجا علاقه شاید خیلی خوشبینانه حرف یکی مانده به آخر را بزند! قبل از آن، شأن خانوادگی هم هست، اینکه دوستان و فامیلهای وابسته چه شدهاند هم هست، حرف همسایه بغلی و بقال سر کوچه هم هست!
اگر درس خواندی و بوتیک زدی، بیشتر مواقع برایت افسوس میخورند، آدمهای دوروبر احتمالا وضع بد بازار کار را دلیل مغازهدار شدنت میدانند. از دید آنها هیچ مهندس برقی نمیتواند عطار باشد، همانطور که هیچ پزشکی نمیتواند راننده جاده باشد... آن وقت انگار شعورت را هم با همین اسم و رسمها میسنجند، آنوقت اگر یک راننده اتوبوس از فلسفه ملاصدرا حرف زد، بقیه فکر میکنند که اوه، بیچاره، چقدر حیف شده است! حیف آن دانشگاهی که او استادش نیست یا دستکم، حیف آن دبیرستانی که او در آن تدریس فلسفه نمیکند...
میدانی، من اما هنوز هم دلم میخواهد گلفروش باشم، دوست دارم صاحب علم باشم اما درک و شعورم با کاری که میکنم قاطی نشود. راستش را بخواهی، من همان قدر فضای دانشگاه را دوست دارم که هوای معطر گلفروشی را، همانقدر بحثهای کلاسی را دوست دارم که چانهزدنهای طولانی با مشتری را! (ضمیمه چمدان)
مریم تجلی
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
گفتوگوی عیدانه با نخستین مدالآور نقره زنان ایران در رقابتهای المپیک
رئیس سازمان اورژانس کشور از برنامههای امدادگران در تعطیلات عید میگوید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با دکتر محمدجواد ایروانی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد