
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
آیا آخرین اشعار یک شاعر نمیتواند متعلق به یکی از دوران گذار او از مرحلهای به مرحله دیگر شاعریاش باشد؟ در نتیجه آیا میتوان از این اشعار انتظار پختگی، تثبیت و انسجامی در حد نام شاعرش داشت؟
چه کسی و از چه دیدگاهی بهترین آثار یک شاعر را برمیگزیند؟ آیا این نسبیت غیرقابل انکار، قضاوت و نتیجه قاطع آن را در مورد شعر بیاعتبار نمیسازد؟ به یاد بیاوریم اظهارنظرهای متناقضی را که در مورد آخرین مجموعه شعر «سهراب سپهری» در مقایسه با شعرهای پیشین او شنیدیم و میشنویم.
پس نمیتوانیم شعرهای «دستور زبان عشق» را لزوما بهترین آثار «قیصر امینپور» بدانیم، اما با تورق این کتاب میتوانیم تغییراتی را شاهد باشیم که طی نزدیک به سه دهه شاعری در کار سرایش او اتفاق افتاده است.
«امینپور» طی این دوران عمده تلاش خود را در سرایش غزل، رباعی و دوبیتی در قوالب سنتی و نوشتن نیمایی در قوالب نو صرف میکند. نکته جالب اینجاست که هر چه از «تنفس صبح» به عنوان نخستین مجموعه شعر به سمت «دستور زبان عشق» جلو میآییم، او در غزل به سمت فضا و زبان و بیان سنتی حرکت میکند ولی در رباعی و نیمایی به سمت فضا و زبان و بیان مدرن متمایل میشود. او در غزل، عینیگرایی و جزءنگری جاری در غزلهای «تنفس صبح»، «آینههای ناگهان» و «گلها همه آفتابگردانند» را وا مینهد و به روال کهن مضمونسازی در غزلهای آخرش میرسد، اما در شعرهای نو با عینیگرایی و جزءنگری بارزی به زبان و بیان شخصی در شعر نیمایی میرسد که به واقع او را به یکی از قلل مرتفع نیمایی سرایی بدل میکند. نه این که در این نیماییها مضمونپرداز نباشد، اما مضامین و تصاویرش، معناگرایی سابق را باز نمیتاباند و خودبسندهتر شده است.
«از رفتنت دهان همه باز... / انگار گفته بودند: / پرواز ! / پرواز!»
شعر «امینپور» در واپسین کتابش کمتر ایدئولوژیک به نظر میرسد و کمتر به فرامتنهای سیاسی و اجتماعی نزدیک میشود. هرچند او هرگز نمیتواند از ذات دینمدار خویش جدا شود و تظاهرات دینمدارانه را اما این بار فارغ از ملاحظات سیاسی و در لایههای درونیتر زبان و با تکیه بر تاویل مخاطب بروز میدهد:
«میدانم / تو یازده ستاره و خورشید و ماه / در خواب دیدهای / حالا باش! / تا خواب یک ستاره دیگر / تعبیر خوابهای تو را / روشن کند / ای کاش!...»
کسی که روزی «شعری برای جنگ» را سروده بود حالا شعرهایی برای صلح مینویسد، اما همچنان کشته شده در راه دفاع از دین و وطن را شهید میخواند و دریافتهای امروزین خود را از منظر یک شهید میبیند تا بهانه به دست خردهگیرانی ندهد که او را از دامن باورها و عقاید اصیل پیشینش جدا افتاده میدانند و به باد تهمت عافیت اندیشی میگیرند:
«شهیدی که بر خاک میخفت / چنین در دلش گفت: / اگر فتح این است / که دشمن شکست، / چرا همچنان دشمنی هست؟»
در این وضع، زبان فارغ از محتوای خود شانس بیشتری برای دالنمایی و دالگرایی دارد. شانسی که متاسفانه هنوز حتی در واپسین مجموعه شعر (ولی بسیار معتدلتر از مجموعههای قبلی) گاهی در میل مفرط «امینپور» به قافیهپردازی در شعر نیمایی، به تکلف میرسد:
«...و من چقدر سادهام / که سالهای سال / در انتظار تو / کنار این قطار رفته ایستادهام / و همچنان / به نردههای ایستگاه رفته / تکیه دادهام»
که بیتردید قافیه دوم (ایستادهام) در کلیت تصویری شعر، فاقد نقش (نقشی جز قافیهپردازی در ساختار موسیقایی اثر) است.
در هر صورت اما در همین فرصت، در همین مجالی که برای نمایش صورت زبان فارغ از محتوای سیاسی و اجتماعی شعر انقلاب فراهم شده است، «من شخصی» او اقبال و مجال ظهور بیشتری مییابد:
«میخواستم بگویم: / «گفتن نمیتوانم» / آیا همین که گفتم / یعنی / همین که / گفتم؟»
این «من» در مجموعههای قبلی و حتی در غزلهای همین کتاب «من نوعی انسانی» و «من اجتماعی» شاعر است که «قیصر» طی سالها در شعر نیماییاش به تدریج از آن فاصله میگیرد. این فاصلهگیری حتی در چند رباعی این مجموعه هم آشکار شده است:
«دیشب باران قرار با پنجره داشت
روبوسی آبدار با پنجره داشت
یکریز به گوش پنجره پچپچ کرد
چکچک، چکچک چه کار با پنجره داشت؟»
و مگر میتوان تصور کرد که در «جلوت» صف مردم ایستاده باشی و مشغول شعار دادن باشی و از زبان آنان نبینی و ننویسی؟ حالا اما در «خلوتی» که دست داده است میتوانی شخصیتر ببینی و بسرایی... و «قیصر امینپور» این تفاوتهای گفتمانی را خودآگاه و ناخودآگاه به درستی دریافته بود.
مطالعات دامنهدار او در زمینه سنت و نوآوری و رابطه پیچیده آنها، که در کتاب بزرگ و مهم «سنت و نوآوری در شعر معاصر» رخ نموده است، در نهایت به او کمک کرده تا در «دستور زبان عشق» هم به تعادل بین فرم و محتوا و هم به مصالحه بین سنت آشنای شعری و بدعتهای ناآشنای شاعرانه برسد. «امینپور» در بخش عمدهای از این کتاب کوشیده است ثابت کند که هر چند در دین، بدعت ناپسند و مذموم است، اما اتفاقا بدعت در هنر، یک ضرورت است و بدون نوآوری و بدعت شاعرانه، شعر به مرداب راکدی تبدیل خواهد شد که نمیتواند شوری در جان مخاطب بیافریند. با این وجود او هرگز در دام جریانهای تندرو و رادیکال نوآورانه دهههای اخیر شعر ایران نیفتاد و در عین حال دستکم در شعر نیمایی، هیچکس نتوانست او را ارتجاعی بخواند. میتوان روحیه متعادل و میانهرو «امینپور» را از مهمترین خصلتهای شخصیت هنری او دانست.
در نهایت اما او در غزلسرایی شاعری متمایل به سنت به حساب میآید. تمایلی که البته با قدرت شاعر در کار با زبان و مضمونپردازی، حاصل کار را برای مخاطب غزل خوان امروز بس دلنشین و جذاب مینماید. با این همه هرگز نمیتواند خاطرات درخشان غزلهای صمیمی دهه 60 شاعر را برای مخاطبان جدی و پیگیر شعر «قیصر امینپور» زنده نماید:
«شعاع درد مرا ضرب در عذاب کنید
مگر مساحت رنج مرا حساب کنید
محیط تنگ دلم را شکسته رسم کنید
خطوط منحنی خنده را خراب کنید...»
حمیدرضا شکارسری / شاعر و منتقد
5 خاطره، 5 نکته
1) در دانشگاه تهران، دانشجوی کارشناسی ارشد ادبیات بودم و قیصر برای مقطع کارشناسی، ادبیات معاصر تدریس میکرد.
چند بار در کلاس او شرکت کردم، یکبار بعد از کلاس گفت: تو چرا وقتت را تلف میکنی؟ تو که دانشجوی این کلاس نیستی.
گفتم: هم از دیدارت خوشحال میشوم و هم چیزی یاد میگیرم.
گفت: این چه حرفی است؟
گفتم: من هم معلمم و میخواهم از تجربهها و روش تدریس شما استفاده کنم.
گفت: این شد یک چیزی.
2) در جلسه نقد کتاب «دستور زبان عشق» سه نفر درباره کتاب حرف زدند؛ دکتر مرتضی کاخی، دکتر مریم حسینی و من.
وقتی نوبت قیصر شد، گفت: هیچ شعری نیست که فراتر از نقد باشد، ممکن است شعری آنقدر بیارزش باشد که مادون نقد باشد، یعنی ارزش نقد کردن نداشته باشد، اما هر شعری هر چقدر که قوی باشد قابل نقد است.
بعد گفت: من آنقدر بیتجربه نیستم که با تعریف و تمجید دوستان منتقد، خرسند شوم و گمان کنم که شعرم بینقص است. من به کاری که میکنم واقفم.
3) یکبار از من خواست که درباره مثنوی معنوی مقالهای برای فصلنامه هنر بنویسم، قرار شد دو هفته بعد روز سهشنبه، مقاله را تحویل بدهم.
روز سهشنبه رفتم دانشگاه تهران، قیصر سرکلاس بود از دریچه کلاس نگاه کردم و منتظر ماندم کلاس تمام بشود.
قیصر بیرون آمد و مرا به کلاس برد و به دانشجویانش معرفی کرد، مقاله را دادم. بلافاصله خطاب به کلاس گفت: یک شاعر خوش قول! این هم از عجایب روزگار است.
4) با جمعی از دوستان شاعر، برای شرکت در مجلس ترحیم زندهیاد حسین منزوی به زنجان رفته بودیم. در مسیر بازگشت، مینیبوس جایی توقف کرد تا دوستان استراحت کنند و غذای مختصری بخورند.
دور هم نشسته بودیم و حرف میزدیم که پسرم یک لقمه نان و پنیر و سبزی برایم آورد، یکی هم برای خودش برداشته بود.
گفت: آقای امینپور اینها را داد، سر سفره نشسته و دارد برای همه لقمه درست میکند.
5) در سفر شیراز قرار بود یک شب در حافظیه، دوستان شاعر ازجمله منوچهر آتشی، م.آزاد، ساعد باقری و قیصر امینپور شعر بخوانند. جمعیت زیادی آمده بودند و دوربینها و خبرنگاران و در حافظیه جای سوزن انداختن نبود.
همراه دوستان شاعر وارد محوطه حافظیه شدیم، یکی از مسئولان برنامه با نگرانی گفت: استادان عزیز لطفا سریعتر! برنامه شروع شد.
قیصر گفت: چطور شروع شد؟ برنامه که خود ما هستیم!
اسماعیل امینی / شاعر و مدرس دانشگاه
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
گفتوگوی عیدانه با نخستین مدالآور نقره زنان ایران در رقابتهای المپیک
رئیس سازمان اورژانس کشور از برنامههای امدادگران در تعطیلات عید میگوید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با دکتر محمدجواد ایروانی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد