او که اکنون مردی سی و چهار ساله است، ماجرا را این طور تعریف میکند: ترکتحصیل کرده بودم و بیشتر وقتم را در کوچه و خیابان میگذراندم. خیلی اهل دعوا بودم و همین اخلاق هم کار دستم داد بالاخره در یک دعوا کار بالا گرفت و من هم به جرم ضرب و جرح عمدی، به زندان افتادم. پدرم که راننده مینیبوس بود، اوایل میگفت پول دیه را نمیدهد تا آن قدر در زندان بمانم تا ادب شوم؛ ولی بالاخره دیه را پرداخت و آزاد شدم. البته به پدرم قول داده بودم دیگر دست از پا خطا نکنم.
مادر قاسم دو سال قبل از اینکه او به زندان بیفتد، فوت شده بود و قاسم با پدر و خواهرش زندگی میکرد. زندانی سابق میگوید: از آن به بعد به قولی که به پدرم داده بودم، عمل کردم. حواسم به خواهرم بود و خودم او را به مدرسه میبردم و میآوردم و هر روز پنج ساعت با پدرم کار میکردم. شاگردش شده بودم. بقیه روز هم به کارهای خانه مشغول بودم و به باشگاه هم میرفتم. رفتن من به باشگاه پیشنهاد یکی از همکاران پدرم بود و اتفاقا خیلی هم مفید بود همه هیجان و انرژیام آنجا خالی میشد. دیگر با کسی دعوا نمیکردم و آرامتر از قبل شده بودم. پدرم خیلی دوست داشت دوباره درس بخوانم اما خودم علاقهای نداشتم. حوصلهام نمیکشید همان موقع که مدرسه میرفتم هم درسم خوب نبود.
قاسم راهی خدمت سربازی شد و بعد از آنکه برگشت، سعی کرد زندگیاش را سروسامان بدهد. او میگوید: در دوران خدمت یک شب که مرخصی داشتیم، با دو نفر از بچهها بیرون رفتیم. آنجا یکی از بچهها با سه جوان حرفش شد و نزدیک بود با هم گلاویز شوند اما همان موقع بود که یاد زندان افتادم. در کانون یک همبندی داشتم که در یک دعوای ساده آدم کشته بود و اولیای دم میگفتند باید قصاص شود. سریع جلو رفتم و تلاش کردم آنها را جدا کنم و بالاخره هم موفق شدم. البته بعدا همخدمتیهایم گفتند از ترسم این کار را کردم برای آنها تجربه خودم را توضیح دادم بعید میدانم جدی گرفته باشند اما به هر حال من وظیفه خودم را انجام دادم. دوران سربازی بدون هیچ مشکل خاصی تمام شد و وقتی بیرون آمدم، چون کاری گیر نیاوردم با مینیبوس پدرم مشغول کار شدم. یک نوبت او کار میکرد و یک نوبت من. این روال تا سالها ادامه داشت حتی یک سال بعد از ازدواجم هم همین کار را میکردیم اما بعد از اینکه پدرم فوت شد، اوضاع تغییر کرد.
قاسم، داستان زندگیاش را این طور ادامه میدهد: مینیبوس را فروختم و به خواهرم گفتم بیا سهمت را از ارثیه بگیر اما او گفت به پول احتیاجی ندارد و سهمش را در اختیار من گذاشت و خودم هم با پولی که داشتم، یک مغازه راه انداختم و آنجا را ساندویچفروشی کردم. البته سهم سود خواهرم را هر ماه پرداخت میکردم تا بتواند زندگیاش را بچرخاند.
زندانی سابق میگوید: در همه این سالها تلاشم این بوده که کاری نکنم که دوباره گرفتار دادگاه و کلانتری شوم. سرم به کارم گرم بوده و خدا را شکر موفق بودهام. الان هم یک رستوران غذای خانگی دارم که چرخ زندگیام را میچرخاند. خواهرم هنوز هم در بخشی از رستوران با من شریک است البته هیچ سند و مدرکی وجود ندارد و ما همین طور شفاهی با هم قرار گذاشتهایم. او حالا ازدواج کرده و مثل من یک پسر دارد. در مجموع همه چیز خوب است و مشکل خاصی وجود ندارد.
قاسم حرفهایش را این طور به پایان میبرد:یک روز وقتی به رستوران رفتم، فهمیدم دو نفر از کارگرها که شبها همان جا میخوابیدند، با هم دعوا کردهاند و کار به چاقوکشی هم کشیده البته خدا را شکر کسی صدمه ندیده بود. همان روز همه کارگرها را جمع و داستان زندگی خودم و همبندی سابقم را تعریف کردم. حرفهایم این بار خریدار داشت؛ چون از آن به بعد دیگر اتفاقی در رستوران نیفتاد. من میخواهم تجربهام را برای پسرم هم تعریف کنم تا هیچ وقت سراغ دعوا و شر نرود./ ضمیمه تپش
داوود ابوالحسنی
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
گفتوگوی عیدانه با نخستین مدالآور نقره زنان ایران در رقابتهای المپیک
رئیس سازمان اورژانس کشور از برنامههای امدادگران در تعطیلات عید میگوید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با دکتر محمدجواد ایروانی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد