گزارش یک روز در اداره اتباع بیگانه استان تهران

نسل دوم افغان‌ها در جستجوی هویت ‌

فقر و حاشیه‌نشینی، عملگی و کارگری، بی‌سرپناهی و دربه‌دری، همه اینها می‌ارزد به یک روز زندگی با احساس امنیت. این حال و روز افغانی‌هایی است که سال‌ها پیش به اجبار خانه و وطن‌شان را ترک کردند تا آرامش و امنیت را اینجا و در غربت پیدا کنند.
کد خبر: ۶۷۵۳۷۸
نسل دوم افغان‌ها در جستجوی هویت ‌

سالن ورودی اداره اتباع استان تهران نسبتا بزرگ به نظر می‌رسد، اما حضور مهاجران افغانی که در صف‌های طولانی برای انجام کارشان انتظار می‌کشند آنقدر زیاد است که بزرگی سالن اصلا به چشم نیاید.

مسن‌تر‌ها روی ردیف محدود صندلی‌های چیده شده توی سالن نشسته‌اند و جوان‌تر‌ها هم دائم این پا و آن پا می‌شوند که کی نوبت‌شان برسد. بعضی‌ها چند نفری آمده‌اند، بعضی‌ها فقط خودشان آمده‌اند با چند پوشه توی دست‌شان.

بین‌شان همه جور آدمی پیدا می‌شود، زن‌های بچه بغل، زوج‌های جوان افغانی که آمده‌اند تا تکلیف کارت اقامت‌شان را روشن کنند، پدرهایی که آمده‌اند دنبال شناسنامه یا هر کارت هویتی که بتوان با آن فرزند‌شان را توی مدرسه‌ای ثبت‌نام کنند، البته بین آنها دختر و پسرهای افغانی دانشجو هم دیده می‌شوند. خیلی‌ها برای تمدید کارت اقامت‌شان آمده‌اند، بعضی‌ها آمده‌اند تا تکلیف اوراق هویتی فرزندان‌شان را مشخص کنند، خیلی‌ها هم برای گرفتن اسناد شناسایی‌شان انتظار می‌کشند، بعضی‌ها هم می‌خواهند معرفی نامه برای دانشگاه، مدرسه یا جای دیگری بگیرند. می‌دانند حرف زدن با من شاید دردی از آنها دوا نکند، اما انگار می‌خواهند فقط با کسی درددل کنند. می‌گویند زندگی در اینجا آنقدرها هم که دیگران فکر می‌کنند برای افغانی‌ها بی‌دردسر نیست، اما باز هم اینجا را با همه سختی‌هایش به کشوری که روزی خودشان یا خانواده پدری‌شان آن را در بحبوحه جنگ رها کردند و آمدند اینجا تا شاید در ایران رنگ امنیت را ببینند، ترجیح می‌دهند. آنها حاضرند به هر قیمتی در ایران بمانند، حتی اگر همه برای همیشه آنها را به چشم مهاجرانی که جایشان را تنگ کرده‌اند، ببینند.

ازدواج‌های پردردسر

زن بیچاره درددل‌های زیادی دارد، پر از عقده و ناراحتی است، نمی‌داند که باید از افغانی بودن شوهرش بنالد یا از این‌که هر روز باید این راه طولانی را برود و بیاید تا کارش انجام شود. از شلوغی اداره اتباع و از برخی برخوردها با مهاجران افغان گلایه‌ها دارد. هشت سال است که با یک تبعه افغانستان ازدواج کرده است. با لهجه خاصی می‌گوید: «‌من هم چه اشتباهی کردم که به افغانی شوهر کردم، زندگی برای من جهنم شده، هر روز به اداره اتباع بیا و برو. بیا و برو.

من اگر می‌دانستم افغانی اینقدر دردسر دارد غلط می‌کردم که به افغانی شوهر کنم. امسال بچه مدرسه‌ای دارم، آمدم که کارتش را بگیرم، می‌گویند که چرا به افغانی شوهر کردی؟ مگر گناه کردم؟ مگر آدم کشتم؟ ایـــن افغانی‌ها هم که دیگر شورش را در آورده‌اند، اینقدر بی‌نظم هستند، اینقدرشلوغ می‌کنند. یک ماه دیگر هم که بیایی و بروی مشکلت حل نمی‌شود. دیگر از زنده بودنم هم پیشمانم.»

ته لهجه مشهدی میان لرزش صدایش گم شده، از 14 سال پیش می‌گوید، وقتی به اجبار خانواده به عقد آن مرد افغانی در آمد. چادر سیاه و رنگ پریده‌اش را روی سر جا‌به‌جا می‌کند تا چهره آفتاب سوخته و زردش را از من پنهان کند.

غصه چهار تا بچه قد و نیم‌قدش را می‌خورد که هیچ‌کدام‌شان شناسنامه ندارند، صدای دورگه خدیجه آنقدر شبیه افغان‌ها شده که سخت می‌شود حرفش را فهمید:

«مگر من ایرانی نیستم؟ مگر بچه‌های من ایرانی محسوب نمی‌شوند‌؟ چرا تاوان افغانی بودن پدرشان را این بچه‌ها باید بدهند؟»فرزندانی که به واسطه داشتن پدر افغانی و مادر ایرانی حتی بیشتر از فرزندانی که حاصل ازدواج اتباع افغانی با یکدیگر در ایران هستند از هویت دوگانه‌شان عذاب می‌کشند. خدیجه یکی از هزاران زن ایرانی است که وقتی محکوم به ازدواج با مردی افغانی شدند چاره‌ای نداشتند جز این‌که در هر شرایطی مطیع تصمیمات همسرشان باشند. مثل او که دو سال بعد از ازدواجش مجبور شد به همراه همسرش راهی افغانستان شود. «برگشتیم افغانستان، اما هیچ چیز نبود. نه کار، نه خانه، نه تحصیل و... دوباره برگشتیم ایران.»

ازدواج‌های زنان ایرانی با مردان افغانی دو سویه پر مشکل است. اگر ازدواج ثبت نشده باشد یک دردسر و اگر ثبت شده باشد یک دردسر، چون به هر حال زن ایرانی در این نوع ازدواج‌ها بیشتر از هر کسی آسیب می‌بیند.

در مواردی که عقد شرعی انجام شده باشد بسیار پیش آمده که مرد افغان بر خلاف همه تعهدهایی که داده همسرش را به افغانستان می‌برد و از آنجا که این مردان عموما از طبقه ضعیف جامعه خود هستند دسترسی به امکانات بهداشتی ندارند و در فقر و تنگدستی با حداقل امکانات زندگی فقط می‌توانند زنده بمانند. تصور کنید زنانی است که پس از ازدواج با مردی افغانی در ایران زندگی می‌کنند چه شرایط سختی را تجربه می‌کنند این زنان که عمدتا در دوران نوجوانی و جوانی هستند با ترس و دلهره از بازگشت همسرشان به افغانستان روز را شب می‌کنند.

به دنبال هویت گمشده

آنها وجود دارند، مثل همه کودکان. نفس می‌کشند، غذا می‌خورند و در کنار خانواده‌شان زندگی می‌کنند و با دیگر هم‌سن و سالان‌شان بازی می‌کنند، اما انگار هیچ‌کس آنها را نمی‌بیند، چون هیچ جا ثبت نمی‌شود. خیلی‌هایشان بزرگ می‌شوند، کودکی‌شان را می‌گذرانند و به نوجوانی می‌رسند بدون این‌که شناسنامه یا هر اوراق هویتی دیگری داشته باشند. آینده خیلی از آنها هم یک نسخه یکسان دارد. خیلی‌هایشان از آموزش محروم می‌شوند، پس پیشرفتی هم در کار نیست. آنها عموما یا به کارگری می‌پردازند‌ یا دستفروشی می‌کنند، حاشیه‌نشین می‌شوند و زندگی و کار در چنین فضاهایی زمینه ارتکاب به جرم را در آنان افزایش می‌دهد.

خدیجه می‌گوید: بارها از شوهرم خواستم که برای بچه‌ها کارت شناسایی بگیرد تا حداقل بودنشان یک جایی ثبت شده باشد و هویت داشته باشند، اما او بی‌خیال‌تر از این حرف‌هاست. می‌گوید: «همین که بتواند شکم‌مان را سیر کند هنر کرده است، اگر خیلی نگران بچه‌ها هستم خودم باید دنبال کارهایشان بیفتم. به هر زحمتی بود سعی کردم دوتا از بچه‌ها را بفرستم مدرسه وگرنه برای پدرشان که اصلا مهم نیست درس بخوانند یا نخوانند.»

این مشکل خیلی از افغانی‌هایی است که اینجا ازدواج کرده‌اند و بچه‌دار شده‌اند و البته سرنوشت تلخی که برای فرزندان حاصل از این ازدواج‌ها رقم خورده است.

زن جوان دیگری که چند سالی است اینجا با یک کارگر ساختمانی افغان ازدواج کرده همین مشکل را دارد. می‌گوید همسرش گچکار است و زندگی‌شان بسختی می‌گذرد. یک دختر پیش‌دبستانی دارد و یک پسر چهارساله، اما مشکل اینجاست که هنوز هیچ‌کدام از فرزندانش شناسنامه ندارند.

او می‌گوید حتی با این‌که ازدواج کرده هنوز اوراق هویت او با اوراق هویتی خانواده پدری‌اش است و حالا امروز آمده اینجا تا شاید بتواند برای جدا کردن این اوراق اقدام کند.

کمی آن طرف‌تر مردی از داخل یکی از اتاق‌ها بیرون می‌آید، آنقدر کلافه و عصبی است که همه مدارک داخل پوشه از دستش روی زمین می‌افتد و پخش می‌شود.

همان‌طور که مشغول جمع‌کردن برگه‌هاست، می‌گوید: یک هفته است که از کار و زندگی افتاده، هر روز می‌آید و می‌رود، اما هنوز نتوانسته برای بچه‌ها برگه هویتی‌شان را بگیرد. «دیگر خسته شده‌ام. اصلا این برگه را می‌خواهند چه کار؟ خودشان که بزرگ‌تر شدند می‌آیند دنبال کارشان. اگر بخواهم هر روز همین‌طور بیایم و بروم کارم را از دست می‌دهم آن وقت از کجا بیاورم شکم شش سر عائله را پر کنم؟ تازه تا همین حالا هم به اندازه کافی بهانه دست صاحب‌کارم داده‌ام.»

کجا برویم بهتر از اینجا؟

بعضی‌ها می‌گویند برای برگشتن باید دلیل محکمی باشد، یک انگیزه قوی، اما هیچ دلخوشی آنجا نیست؛ نه کار، نه درآمد، نه امنیت و... اما اینجا یک چیز مهم دارد که روی همه دلتنگی‌هایشان خط می‌کشد و دلیل محکمی می‌شود برای این‌که حتی برای رفتن وسوسه هم نشوند. «آرامش و امنیت» چیزی که یک روز به خاطرش مجبور شدند خاک کشورشان را ترک کنند. نفیسه 27 سال دارد و مادر دو فرزند دختر و پسر است. همین جا خانواده‌اش با خانواده همسرش آشنا شده‌اند و دست او و همسرش را گذاشته‌اند توی دست هم و حالا چند سالی است که اطراف شهرک ملارد خانه‌ای اجاره‌ای زندگی می‌کنند. او با تمام سختی‌هایی که زندگی دور از وطن برای او و خانواده‌اش در این سال‌ها رقم زده، اما حاضر نیست به افغانستان برگردد.

«من از بچگی اینجا بزرگ شده‌ام، اصلا افغانستان را ندیدم، علاقه‌ای هم برای برگشتن به آن کشور ندارم، همه زندگی‌مان اینجاست، پدر و مادر و خواهر و برادرهای من و همسرم سال‌هاست اینجا باهم زندگی می‌کنیم، حالا اینجا وطن ماست، کجا برویم بهتر از اینجا؟»

آن یکی می‌گوید: «پدرم 20 سال پیش آمد اینجا برای کار. بعد هم برگشت افغانستان و ما را هم با خودش آورد اینجا. از آن موقع تا حالا در حسن‌آباد قم زندگی می‌کنیم. نه فقط من که بقیه دختر و پسرهای آشنا و فامیل که یا از بچگی اینجا بزرگ شده‌اند یا همین جا به دنیا آمده‌اند علاقه‌ای به بازگشت ندارند. خودم هم از وقتی یادم می‌آید اصلا افغانستان را ندیده‌ام. هفت سال پیش همین جا ازدواج کرده‌ام حتی اسم دو فرزندم را هم ایرانی انتخاب کرده‌ایم، دخترم اسمش ستایش است و پسرم امیر محمد. درست است که بچه‌ها هنوز شناسنامه ندارند و مثل خودمان کارت اقامت دارند، درست است که زندگی اینجا بدون مشکل نیست، اما با همه اینها حاضر نیستم به افغانستان برگردم.»

ایران، وطن دوم ما

دانشجوی رشته مهندسی برق است، اما نمی‌خواهد از دانشگاهی که در آن درس می‌خواند نامی برده شود. او و بقیه خواهر و برادرهایش از بچگی همین جا بزرگ شده‌اند، هرچند زادگاه‌شان یکی از شهرهای افغانستان بوده، اما آنها ایران را به عنوان وطن می‌شناسند.

دو ترم بیشتر درس نخوانده و حالا به دلیل مخارج بالای دانشگاه می‌خواهد از اینجا نامه بگیرد تا بتواند از مرخصی تحصیلی استفاده کند شاید در این فاصله کاری پیدا کند تا بتواند پس‌اندازی برای مخارج دانشگاهش داشته باشد.

می‌پرسم اگر بخواهی ازدواج کنی ترجیح می‌دهی با هموطن خودت ازدواج کنی یا یک دختر ایرانی‌؟ او انگار که از قبل جوابش را آماده کرده باشد می‌گوید ازدواج اینجا با یک دختر ایرانی از هر لحاظ به نفع من و خانواده‌ام است. اعتراف او هرچند تلخ، اما صادقانه است. برخی از افغانی‌هایی که اینجا دختری ایرانی را برای ازدواج انتخاب می‌کنند، بیشتر از این‌که محبتی در میان باشد حساب برخی مصلحت‌اندیشی‌هاست.

واقعیت این است افغانی‌هایی که سال‌ها پیش در اوج مهاجرپذیری ایران وارد کشورمان شدند، ازدواج کردند و تشکیل خانواده دادند یا همان موقع با خانواده‌شان آمده بودند و فرزندان‌شان را اینجا به دنیا آوردند، شاید هنوز دلتنگ وطن‌شان شوند، اما این فقط نظر آنهاست، چون فرزندان‌شان اینجا را وطن خودشان می‌دانند.

خیلی از افغانی‌هایی که سال‌هاست در ایران زندگی می‌کنند، حالا اینجا چند خانواده شده‌اند که دور هم جمع‌اند. دخترهای‌شان با پسرهای ایرانی ازدواج کرده‌اند و پسرهایشان هم عروس ایرانی گرفته‌اند. هرچند بعضی‌ها هم ازدواج فامیلی داشته‌اند، چون بزرگ‌ترهایشان فکر می‌کردند این ازدواج‌ها مطمئن‌تر است و اگر روزی به هر دلیل مجبور به ترک ایران باشند، خانواده‌شان متلاشی نمی‌شود.

زندگی در ایران با همه سختی‌ها و مشکلات پیش روی افغانی‌ها، برای برخی از آنها حکایت همان برگ برنده‌ای است که حاضر نیستند آن را از دست بدهند.

پوران محمدی ‌/‌ گروه جامعه

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۲
ایرانی
Iran, Islamic Republic of
۰۷:۵۷ - ۱۳۹۳/۰۲/۳۰
۰
۰
خانم پوران محمدی جوری اشك ماتم برای اینها میریزد و تنور اینها را داغ میكنه و میگه بعضی ها میگند اینجا وطن ماست اینگار خبر نداره برخی از همین برادران افغانی چقدر جنایت میكنن تو همین روزنامه ها نگاه كنید دومین بدبختی ملت ، دیگه چه ارتباطی به ما ایرانیها كه خودمان میلیونها بیكار داریم ، دارد . نمی دونم مسئولین كشور ما چرا ؟ واقعا چرا ؟ هیچ كاری برای بازگشت اینها نمی كنند مهاجرین افغانی جز بدبختی برای ما هیچی ندارند
ایران دوست
Iran, Islamic Republic of
۰۱:۱۸ - ۱۳۹۴/۰۵/۲۹
۰
۰
حضور میلیون ها افغانی در شهرهای ایران هرگز به صلاح امنیت ملی ایران نیست !!! گول افغانی های فرصت طلب را نخوریم !! وضع ملت های بحرین و سوریه و غزه و یمن و .... بسیار از افغانی ها دشوارتر است اما میهن خود را رها نمی كنند !! افغانی ها ذاتا دنبال مفت خوری از كشورهای دیگر هستند !!! و با زیاد شدن افغانی ها در ایران دیگر نخواهیم توانست آنها را كنترل كنیم و مایه ناامنی ایران خواهند شد !!!

نیازمندی ها