سوگ بی‌صدا بر نعش فرزند

این بازوها عین سیمان سفت شده بود و آرواره‌هایم قفل بودند. تو بگو یک قطره اشک، یک جیغ. هرگز. دادم را فرو خوردم چون مرد کرد دوست ندارد صدای زنش را کسی بشنود...
کد خبر: ۷۸۲۱۵۱
سوگ بی‌صدا بر نعش فرزند

آوات ته‌نیا هستم، فرزند سرشیو مریوان، کُرد عشایرم و بزرگ شده کوه و دشت. ساوجی، کولان، بیساران و کنار دریاچه زریبار و اورامان و... همه‌شان خانه و کاشانه من‌اند، یک روز هم نمی‌توانم زندگی‌ام را بدون نفس کشیدن در این کاشانه تصور کنم. باورتان می‌شود یک بار هم پایم را از گلیم کردستان آن طرف‌تر نگذاشته‌ام؟ می‌ترسم وقتی از شهر بیرون بروم، غول‌ها بیایند آب زریبار را یکجا بالا بکشند و ساوجی را یک لقمه چرب و نرم بکنند و بخورند.

70 سال دارم، این طور که مادرم «بوژان» می‌گوید. بوژان خودش صد سالش است و می‌گوید «می‌خواهم تا پنج سال دیگر زنده بمانم. چند روز پیش به خدا گفتم که پنج سال دیگر به من فرصت دهد که زمین پشت خانه‌ام را آباد کنم و بعد بمیرم.» مادرم آرزوهایش هنوز ته نکشیده. امید دارد.

نگویمت که چرا آوات شدم؟ چون «آرزوی» پدرم بودم، فرزندی نداشته و بعد از دو بار زن گرفتن، پروردگار متعال مرا نصیبش کرده. بوژان می‌گوید وقتی به‌دنیا آمدی وسط سیاه چادرها، با برنویش تیر هوا کرده و هوار میزده آوات من به‌ دنیا آمد، چشم دنیا به روی آوات من باز شد، به رویایم رسیدم. بله! من برای خودم برو بیایی داشتم. کم کسی نبودم. تک دختر اسکندر ته‌نیا.

مرا نه خواهری بود و نه برادری و شاید به همین پدرم من را خیلی دوست داشت. می‌گفت آوات تو تمام آرزوی من بودی و بعد چشم‌هایم را می‌بوسید. مرا می‌نشاند روی «به روکا»، اسب قهوه‌ای جوانش و در دشت‌ها به من تاختن یاد می‌داد. قبل از هر تاختن، ابروانش را در هم می‌کشید و سبیل کلفت پرپشت مشکی‌اش را تاب می‌داد و می‌گفت دخترک کُرد باید سواری و تیراندازی بداند و به کارش گیرد که اگر روزی در این کوه و دشت پدری نبود، برادری نبود، شویی نبود، بتواند از خود دفاع کند. نه؟ ولی مادرم از این کارها خوشش نمی‌آمد، می‌گفت دخترک را بد بار آوردی، کار منزل بلد نیست. کسی او را به همسری قبول نمی‌کند، اما پدرم گوشش به این حرف‌ها بدهکار نبود، کار خودش را می‌کرد.

کودکی‌ام سرتاسر ناز و نعمت بود، نه خبری از غم بود و نه معنی غصه را می‌فهمیدم. گاهگاهی چشم غره‌های مادر بود که با لبخند پدر برطرف می‌شد. بهار که از راه می‌رسید فقط با پروانه‌ها بازی می‌کردم، آنقدر در دشت دنبالشان می‌دویدم تا بگیرمشان. یک بار از بازی زیاد کنار سیاه چادر خوابم برده بود، وقتی بیدار شدم دیدم دو تا پروانه آرام نشسته‌اند روی موهای بلندم. تا یک ربع ساعت از جایم تکان نخوردم که همان جا بمانند.

شانزده ساله بودم که اسکندر مُرد. بی‌کس شدم. هیچ‌کس در زندگی پدرم نمی‌شد، حتی بوژان، خودش می‌داند. بارها گفتمش. به سال پدر نکشید که مرا شوهر داد به «سه‌ردار». یکی از هم قبیله‌ای‌هایمان. چقدر از «سه‌ردار» بدم می‌آمد. چند باری حتی قصد جانش را کردم، به خودش گفته بودم که می‌کشمت، ولی می‌خندید و سر تکان می‌داد، انگار با کودکی طرف باشد.

یک شب که خواب بود و صدای خرناسه‌اش به هوا رفت، تفنگش را برداشتم و گذاشتم روی پیشانی‌اش. از فشار لوله تفنگ از خواب پرید، ترس در چشمانش دوید و گُر گرفت. کلی قربان صدقه‌ام رفت و التماسم کرد که آوات تو را چه شده؟ من که فقط به تو محبت می‌کنم، من که دست روی تو بلند نکرده‌ام، می‌دانم دختر اسکندرخانی و... اشک که در چشم‌هایش رود شد، دلم آتش گرفت. تفنگ را انداختم کنار و در بغلش یک دل سیر گریه کردم. از فردای آن روز دوستش داشتم. مرد من بود سه‌ردار.

باقی حرف‌ها قیل و قال روزگار هوارکش است مادر! یک دم که آرام نمی‌نشیند جایی. دوست دارد دائم دستی به سوراخ سمبه زندگی مردم کند و بالاخره حرف و حدیثی بسازد. کلا روزگار دمخوری با آسایش ندارد. دائم در تلاطم است. مثل دریا که نافش را با توفان بریده‌اند و نهایت آرامشش موج است. می‌دانی چه می‌گویم؟ زندگی من هم جزئی از همین روزگار قداره‌کش نا نجیبه.

خدا به من چهار پسر داد. شاهوار، شاهین، شاهرخ، شاباز. یکی از یکی بهتر. شاخ شمشاد. طوری تربیتشان کردم که عصای دست پدر و آبروی مادر باشند. هر بار که می‌خواستم پستان شیر به دهانشان بگذارم وضو می‌گرفتم، زیر لب قرآن می‌خواندم. اسماء خدا را صدا می‌زدم. حتی در نیمه‌های شب که خواب چشمانم را می‌دزدید می‌گفتم «پروردگارا شیر حلال را از من به این فرزند بنوشان.»

تا جنگ شد، آی خدا! خدا از صدام نگذرد، الهی که عقوبت سختی در آن دنیا پس دهد، دودمانش به باد برود، نسلش ریشه‌کن شود. به حق تمام روزهای آوارگی‌مان، بین آتش جهنم و دوزخ آواره باشد. بلا بود مادر جنگ! ‌بلا. هست و نیستمان را به باد داد. خمپاره شد افتاد وسط زندگی‌مان. مردهایمان را از ما گرفت. احشاممان را از بین برد. زن‌هایمان را بیوه کرد. از همه بدتر داغ فرزند به دل مادر گذاشت.

شاهوارم بعد مرگ سه‌ردار که با گلوله منافق نابه کار در کوه کشته شد، یک شب آمد در چادر اردوگاهی که برایمان زده بودند، چهارزانو نشست روبه‌رویم و گفت مادر! جنگ است. مرز بی‌دفاع است. دشمن در کمین ناموسمان نشسته. دنبال خاک وطنمان است. چه کنم؟ اجازه می‌دهی بروم به جنگ؟ دل توی دلم نبود. سه‌ردارم را داده بودم و شاهوارم قصد رفتن کرده بود. مانعش نشدم. حتی نبوسیدمش. با این دست، دستش را محکم فشار دادم و با آن دست زدم پشت کمرش و گفتم حق تعالی به همراهت. رفت.

ردی از شاهوار نبود. می‌گفتند که جنگ چریکی است و در دل کوه‌ها. مطمئن بودم از پسش بر می‌آید. بزرگ شده کوه و کمر بود. عقاب کولان بود. شاهینم هم رفت پی‌اش. پشت او هم گریه نکردم. دلم قرص بود که برمی‌گردند. شیرمردان کرد حریف ندارند. بعد از شش ماه برگشتند. وقتی دیدمشان جگرم آتش گرفت. پیر و شکسته شده‌بودند. تمام روز و شب بدن نحیفشان را تیمار می‌کردم. فایده‌ای نداشت. ضعف لانه کرده بود در جانشان. گفتمشان نروید، اما التماس کردند که مادر نمی‌شود، جای ما کسی را ندارند که این منطقه را خوب بشناسند و باز راهی شدند.

این بار قدم‌هایشان سنگین بود. هر قدر که دور می‌شدند باز هم ردشان غباری بود در چشمان من. اشکم بند نمی‌آمد. هوا سوز داشت و دل گداز. حالی‌ام نمی‌شد که پشت سر مسافرهایم غم نداشته باشم. بی‌تابی امانم را بریده بود.

نشسته بودم در آفتاب نرم زمستانی و حواسم پیش زن همسایه بود که بوژان گریه کنان آمد. فهمیدم شاهوارم رفته. گل سر سبدم پژمرده شده ولی دیگر باور نداشتم که شاهینم هم از پی‌اش پرواز کرده. هر دو با هم. این بازوها عین سیمان سفت شده بود و آرواره‌هایم قفل بودند. تو بگو یک قطره اشک، یک جیغ. هرگز. دادم را فرو خوردم چون مرد کرد دوست ندارد صدای زنش را کسی بشنود.

در عرض 18 ماه سه مرد زندگی‌ام را از کف دادم و به سوگشان نشستم. باز هم بگویمت؟ از آواتی که آرزو داشت شاهوارش را در رخت زیبای دامادی ببیند و شاهینش را ساقدوش برادر کند. گفتن ندارد که. چه مادرها دیدم که تک‌تک‌ فرزندشان را در این راه دادند و حسرت به دل ماندند. برای من گفتن ندارد که.

حالا 70 سال دارم. آن دو پسر و عروس و نوه‌هایم هوایم را دارند، اما تمام تلاشم این است که سر پا بمانم. روزی یک ساعت پیاده‌روی می‌کنم، غذا می‌پزم. چند تا گوسفند و مرغ هم دارم که سرم به بودنشان گرم است. می‌خواهم تا زنده‌ام زندگی کنم، آن طوری که عزرائیل وقتی آمد دنبالم، دیگر مرض سرطان و قند و چربی روی دوشم نگذارد. یک راست ببردم آن‌ور. بی‌چون و چرا.

تنها آوات زندگی‌ام این است که بروم آن دنیا پیش پسرانم. 70 سال بس است برای این روزگار نانجیب. می‌خواهم بروم آن دنیا با سه‌ردار و شاهوار و شاهین و عروس و نوه‌های جدیدم زندگی کنم. توقع زیادی است؟ خودم که می‌گویم نه.

راوی: فهیمه‌سادات طباطبایی / چمدان (ضمیمه آخر هفته روزنامه جام جم)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها