تمهیدیهها،بهاریههای طربانگیز،روایتهای ادبی پرشمار،آثارواشعار عرفانی،خلقآثاری باموضوع ومضمون بهار،اشعار عبرتآموز و حتی دارای بار تلنگر و تذکر به ما انسانها، درمجموعه تلاشهای قلمی و ادبی شاعران و شعر گرانسنگ فارسی برجسته است و مخاطبانی پروپاقرص نهتنها در فارسیزبانها بلکه دربین دیگر اقوام و ملتهایی با زبانها وفرهنگهای دیگر دارد...مثلا این بیت از «حافظ» را میتوان ازشعرهای عارفانه دانست که درکنارستایش بهار،سعی در ایجاد انگیزه زندگی بهتر و گرویدن به معنویات دارد:
ز کوی یار میآید نسیم باد نوروزی /از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی
چو گلگر خردهای داری خدا را، صرف عشرت کن/که قارون را غلطها داد سودای زراندوزی
یا طبع بلند «سعدی» شیرینسخن که میتراود و مینویسد:
بامدادان که تفاوت نکند لیل و نهار/خوش بود دامن صحرا و تماشای بهار
صوفی از صومعه گو خیمه زند در گلزار /که نه وقت است که در خانه بخفتی بیکار
میبینیم که در کنار برشمردن همه عناصر زیباییشناختی بهار، تحرک و بکارگیری خلاقیتهای فردی و اجتماعی انسانها در مسیر رشد و تعالی و سازندگی مورد توجه است.
اما «صائب تبریزی» که در سبک هندی صاحب جایگاهی شناخته شده است، میکوشد که از دل بهار و ویژگیهای بینظیرش، مضامین و نگاههای تازهای را بیرون آورد و به مخاطب موشکاف و علاقهمند به شعر فارسی عرضه کند:
از دل پرخون بلبل، کی خبر دارد بهار ؟/هر طرف چون لاله، صد خونین جگر دارد بهار
خواب آسایش، کجا آید به چشم سیمتن؟/همچو بوی گل، عزیزی در سفر دارد بهار
بهار، در عین سبکباری و اقامت کوتاهمدتش بر زمین و زمان، اثرات ماندگار و ژرفی بر همه عناصر حیات بشر میگذارد و چهبسا در طول سال، این تأثیرات پابرجا و ثابت باشد؛ این نکته مهم و البته توام با راز و رمزهای عالم هستی از نگاه تیزبین شاعران به دور نمیماند؛ مثلا «علامه اقبال لاهوری» در همین زمینه میگوید:
خاک چمن وا نمود راز دل کائنات/بود و نبود صفات
جلوهگریهای ذات/آنچه تو دانی حیات
آنچه تو خوانی ممات/هیچ ندارد ثبات...
خاک چمن وانمود راز دل کائنات
مفاهیمی عمیق به بهانه فصل بهار و رخداد شکوهمند هستی به کارگردانی خداوند متعال در شعر و ادب ما کارکرد پیدا میکنند و به اندازهای شگفتآور، تأثیرگذارند! آیتی الهی که یکی ازپرجلوهترین هنرهای خداست وازمعاد،خیزش وزندگی پس ازمرگ خبر میدهد، البته با نفی دنیاگرایی؛ این هم فرازی از شعر «سلمان هراتی» شاعر مضمونآفرین ایرانی:
عید، حول حالناست که واجب است بفهمیم/عید، شوقی است که پدرم را به مزرعه میخواند
عید، تنپوش کهنه باباست که مادر آن را به قد من کوک میزند
و من آنقدر بزرگ میشوم که در پیراهن میگنجم
عید، تقاضای سبزشدن است/یا مقلبالقلوب!