بی‌چشمداشت

مادرم هیچ‌وقت از ما چیزی نخواست. حتی وقتی کسالت پیدا می‌کرد نمی‌خواست ما حس کنیم زمام امور از دستش خارج شده اما استثنائاتی هم بود. گاهی که گلدانی می‌شکست، وسط بازی فریادی می‌زدیم، درس‌و‌مشقمان را که وسط هال رها می‌کردیم، لقمه گوجه‌خیار را که نیم‌خورده از مدرسه برمی‌گرداندیم یا وقتی حس می‌کرد داریم حرفش را گوش نمی‌دهیم‌، دوست داشت امتحان‌مان کند. امتحانش البته ساده‌ترین کار جهان بود. رو می‌کرد به من یا برادرم، می‌گفت: «یه لیوان آب میدی دست مادرت!»
مادرم هیچ‌وقت از ما چیزی نخواست. حتی وقتی کسالت پیدا می‌کرد نمی‌خواست ما حس کنیم زمام امور از دستش خارج شده اما استثنائاتی هم بود. گاهی که گلدانی می‌شکست، وسط بازی فریادی می‌زدیم، درس‌و‌مشقمان را که وسط هال رها می‌کردیم، لقمه گوجه‌خیار را که نیم‌خورده از مدرسه برمی‌گرداندیم یا وقتی حس می‌کرد داریم حرفش را گوش نمی‌دهیم‌، دوست داشت امتحان‌مان کند. امتحانش البته ساده‌ترین کار جهان بود. رو می‌کرد به من یا برادرم، می‌گفت: «یه لیوان آب میدی دست مادرت!»
کد خبر: ۱۵۳۸۷۳۹
 
همین حرف کافی بود تا کرور‌کرور احساس غرور و تعصب در آنی در من جمع شود و حس کنم الان همان ساعتی است که باید تمام زحماتش را جبران کنم. منتها تا بروم و یک لیوان آب بیاورم هزار‌بار و هزار‌جور عذاب وجدان می‌کشیدم که نکند دیر بشود، نکند از این لیوان خوشش نیاید! از لوله پر کنم یا یخچال؟ کل پارچ را ببرم یا یک لیوان کافیست؟ زیر لیوان بشقاب نگذارم بی‌ادبی است؟ نکند بشقاب بگذارم و بگوید باز ظرف کثیف کردم! ولرم ببرم یا خنک؟ یخ داشته باشد یا نه؟ اگر وسط راه از آب بچشم ناراحت می‌شود؟ من آخر چطور فقط با لامسه بفهمم دمای آب را؟ همه این‌ها شاید در یک دقیقه‌ای که درون آشپزخانه می‌ماندم در ذهنم نقش می‌بست. آخر‌سر هم یک نتیجه واحد معمولا رقم می‌خورد. مادرم لیوان را از دستم می‌گرفت و بعد از یک تست اولیه، می‌گفت: «هنوز یاد نگرفتی کاری کنی که نه زیاد گرمه بشه و نه سرد.» و من هم با مظلومیت نگاهش می‌کردم و چیزی جز شرمنده‌ام در نگاهم نقش نمی‌بست‌؛ درست مثل آن‌روز! آن‌روز که آقای راننده جرثقیل از من درخواستی مشابه همان درخواست مادرم را داشت. همین که وسط کار تشنه شده بود از من خواست تا شیشه آبی برایش ببرم. و من هم تقدیم کردم اما او بعد از چند قلپ به جانم غر زد که: «آب از این خنک‌تر نبود ورداری بیاری بدی دست ما؟!» 
راستش همین بود. همه‌مون از همین آب استفاده می‌کنیم.
یخچالی، آب‌سردکنی،یخسازی، فریزری چیزی آخه. شما که باید ته امکانات رو درآورده باشین. اینجا مگه مال سپاه نیست؟ 
با این امکانات می‌جنگید؟ 
چیزی نگفتم و سعی کردم با لبخندی رد شوم. دوست داشتم خنکای آب حالش را بهتر می‌کرد ولی آن‌روز قرارگاه ما دستخوش تغییرات شدیدی بود. تمرکزها روی جنگ بود و حتی همین آقای جرثقیلی و جرثقیلش را هم به مصیبت پیدا کرده بودیم. هنوز یادم نرفته که وقتی لاشه ماشین موشک‌خورده قرارگاه افتاده بود یک گوشه، چقدر با همین عزیز برادر سر پول جابه‌جایی‌‌اش چانه زدم. اولین‌بار که دیدمش گفتم شاید اصلا با ما همکاری نکند. ما شبیه نبودیم و عددی هم که خواسته بود ۱۰میلیون از بودجه ما برای این‌کار بیشتر بود اما هرجور شده راضی شد. چاره‌ای نداشتیم. 
دستور رسیده بود که باید همان‌روز ماشین جابه‌جا شود. من هم جلوی دست‌و‌بالش زیاد آفتابی نمی‌شدم که چشمش سمتم نیفتد و کار زمین نماند! خلاصه این‌که بعد از چندساعت کارش تمام شد و سریع رفتم سمتش برای تسویه‌حساب! دوست داشتم تا خیسی پیشانی‌اش خشک نشده پیامک واریز برایش ارسال شود. داشتم رمز گوشی‌ام را می‌زدم که دیدم دارد می‌رود. هم خودش هم جرثقیل. داد زدم: «برادر قرار بود شماره کارت بدی!» اما توجه نکرد. دستی تکان داد و رفت. نگران شدم. نمی‌دانستم باید چه کنم. از بچه‌ها پرس‌و‌جو کردم با این ایده که شاید یکی از آنها برایش کارت‌به‌کارت کرده. پاسخ همه اما منفی بود. او واقعا رفته بود. با همین بهت صبح فردا باز دیدمش. تا آمدم بگویم چرا بدون تسویه رفتی، پیشدستی کرد و گفت: «دیشب که رفتم خونه، برای مادرم قصه اون یه لیوان آبی که دست ما دادی رو تعریف کردم. وقتی شنید دارید تو چه شرایطی می‌جنگید، گفت: «هر موقع بچه‌های سپاه کاری داشتن، باید براشون انجام بدی و هیچ پولی هم نگیری وگرنه شیرمو حلالت نمی‌کنم!» ما هم که چاره‌ای نداریم. اطاعتش واجبه. حالا شما هر کاری داشتید من درخدمتم.» این‌ها را که گفت برق از سرم پرید. یاد مادرم افتادم. راستش را بخواهید او شهید شد. چند‌روز بعد از آن ماجرا دوباره برای حمل لانچر، جرثقیل می‌خواستیم. این‌بار ولی او برای‌مان صاحب جرثقیل خصوصی نبود. همکارمان شده بود. با تلفنی آمد و حدس باقی ماجرا سخت نیست. در همان جرثقیل شهید شد. با همان پیراهنی که شبیه ما نبود. با همان صورت شش‌تیغ و خالی که بر بازو داشت. بهتر است حالا بگویم کاش ما کمی شبیهش بودیم. 
newsQrCode
برچسب ها: مادر
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها