غلامحسین بارونی؛ مردی که صحنه را با نجابت زندگی کرد

وقتی یکی از خودمان رف

غلامحسین بارونی اهل هیاهو نبود. نه روی صحنه، نه بیرون از آن. انگار همیشه بلد بود کجا بایستد، کجا حرف بزند، کجا فقط نگاه کند. نگاهش از آن نگاه هایی بود که داد نمی زد، اما می گفت. آرام، شمرده، با مکث. مکث هایی که از تجربه می آمد، از سال ها زیستن در هنر، از زیستن با مردم.
غلامحسین بارونی اهل هیاهو نبود. نه روی صحنه، نه بیرون از آن. انگار همیشه بلد بود کجا بایستد، کجا حرف بزند، کجا فقط نگاه کند. نگاهش از آن نگاه هایی بود که داد نمی زد، اما می گفت. آرام، شمرده، با مکث. مکث هایی که از تجربه می آمد، از سال ها زیستن در هنر، از زیستن با مردم.
کد خبر: ۱۵۴۲۶۰۵
نویسنده زهرا سیف آذرنژاد-روزنامه نگار

 

نوشتن از رفتن غلامحسین بارونی آسان نیست؛ هنرمندی که نه فقط روی صحنه، که در زندگی روزمره هم شریف و آرام بود و حالا نبودنش، خلأیی خاموش در فرهنگ و هنر بوشهر به‌جا گذاشته است.

 

 

بارونی؛ مردی که صحنه را با نجابت زندگی کرد

بعضی آدم ها وقتی می روند، فقط یک جای خالی نمی گذارند؛ هوا را عوض می کنند. شهر، صدا، صحنه، حتی سکوت بعدشان فرق می کند. غلامحسین بارونی از همان ها بود. از آن آدم هایی که حضورشان آرام بود، بی سر و صدا، بی ادعا، اما نبودنشان سنگین است؛ مثل وقتی که چراغی را خاموش می کنند و تازه می فهمی چقدر روشنایی اش به چشم نیامده بود.

غلامحسین بارونی اهل هیاهو نبود. نه روی صحنه، نه بیرون از آن. انگار همیشه بلد بود کجا بایستد، کجا حرف بزند، کجا فقط نگاه کند. نگاهش از آن نگاه هایی بود که داد نمی زد، اما می گفت. آرام، شمرده، با مکث. مکث هایی که از تجربه می آمد، از سال ها زیستن در هنر، از زیستن با مردم.

او فرزند محله شکری بود؛ محله ای که تعزیه در آن نفس می کشید، صدا داشت، آیین داشت. غلامحسین از همان جا شروع شد؛ از صدا. صدایی که زودتر از خودش قد کشید. نوجوانی که در مجالس تعزیه ایستاد، شبیه خوان شد، اولیاخوان شد، حضرت قاسم را خواند و کم کم فهمید صدا فقط صدا نیست؛ امانت است. امانت مردم، امانت باور، امانت روایت. شاید همان جا بود که فهمید هنر اگر از دل نیاید، به دل نمی نشیند.

تعزیه برای بارونی فقط یک فرم نمایشی نبود؛ ریشه بود. ریشه ای که تا آخر عمر رهایش نکرد. حتی وقتی پایش به تئاتر باز شد، حتی وقتی جلوی دوربین سینما و تلویزیون ایستاد، آن ریشه آیینی همیشه با او بود. صدایش وقار داشت، مکث داشت، معنا داشت. صدای کسی که عجله ندارد دیده شود.

او معلم بود. نه فقط در شناسنامه شغلی، که در منش. سال هایی که در کنگان گذراند، سال های ساده نبود. شهری که هنوز تئاتر در آن جا نیفتاده بود، سال هایی که باید از صفر شروع می کردی. بارونی همان جا تئاتر دانش آموزی را بنا گذاشت. نه با امکانات، که با دل. با وقت گذاشتن، با تمرین، با صبر. خیلی از جریان های نمایشی کنگان، از همان جا جوانه زد. از کلاس، از حیاط مدرسه، از صحنه های ساده. آن وقت ها کسی فکر نمی کرد این کارها «تاریخ» می شود؛ اما شد.

وقتی به بوشهر برگشت، دهه پنجاه، صحنه ها آماده بودند برای مردی که آرام آمده بود. «قلندرخونه» فقط یک نمایش نبود؛ یک نقطه بود. نقطه ای که نام غلامحسین بارونی را برای همیشه در حافظه تئاتر بوشهر نشاند. او در این نمایش فقط بازیگر نبود؛ ستون بود. هم روی صحنه، هم پشت آن. مسئولیت می پذیرفت، وقت می گذاشت، از خودش می گذشت. استاد ایرج صغیری به او اعتماد داشت و این اعتماد بی دلیل نبود. بارونی از آن آدم هایی بود که اگر کاری را قبول می کرد، تمام قد می ایستاد پایش.

جشن هنر شیراز، سفرها، اجراهای بیرون استان؛ همه این ها می توانست کسی را عوض کند. می توانست از او یک چهره پرمدعا بسازد. اما بارونی همان ماند که بود. آرام، بی حاشیه، بی فاصله. نه ادا داشت، نه ژست. انگار باور داشت هنر اگر قرار است بماند، باید بی تکلف باشد.

بعد از انقلاب، مسیرش عوض نشد؛ فقط گسترده تر شد. سینما و تلویزیون آمدند، اما بارونی همان بارونی ماند. در سریال ها، در فیلم ها، در نقش های کوتاه و بلند، همیشه یک چیز ثابت بود: صداقت. او نقش بازی نمی کرد، زندگی می کرد. مرد جنوب را بلد بود. وقار مرد بوشهری، سکوتش، نگاهش، سنگینی کلامش. برای همین هم نقش هایش باورپذیر بودند.

اما شاید مهم تر از همه این ها، رفتار او با نسل جوان بود. غلامحسین بارونی هیچ وقت در را به روی کسی نبست. اگر فیلم ساز جوانی می آمد، اگر کاری کوچک بود، اگر پروژه ای بی نام بود، «نه» نمی گفت. این «نه نگفتن» ساده نبود؛ انتخاب بود. انتخابی اخلاقی. او می دانست جوان اول راه، بیشتر از هرچیز به اعتماد نیاز دارد. و خودش این اعتماد را می داد؛ بی منت، بی شرط.

خیلی از فیلم های کوتاه امروز، خیلی از تجربه های نخست، اگر بارونی نبود، شاید شکل نمی گرفت. او برای خیلی ها فقط بازیگر نبود؛ پناه بود. پشتوانه بود. معلم خاموشی که درسش را با عمل می داد.

تعزیه اما همچنان در زندگی اش جاری بود. محله شکری، مجالس، شبیه امام حسین، شبیه حضرت ابوالفضل. بعدتر تعزیه گردانی. او آیین را حفظ کرد، منتقل کرد، تربیت کرد. شاگردانش زیاد بودند، اما فرزندانش ادامه مستقیم همان راه بودند. محمد، عباس، میثاق و میعاد؛ نام هایی که میراث را زنده نگه داشتند. این یعنی بارونی فقط یک فرد نبود؛ یک جریان بود.

غلامحسین بارونی آرام زندگی کرد و آرام هم رفت. روز وداع، بوشهر فقط یک هنرمند را بدرقه نکرد؛ یک منش را بدرقه کرد. از صحنه نمایش تا قطعه هنرمندان، مسیر کوتاه نبود. راهی بود پر از خاطره، پر از احترام. انگار همه می دانستند که این بدرقه، بدرقه یک آدم معمولی نیست.

باران هم آمد. چه تصادف عجیبی. مردی با نام بارونی، در روزی بارانی رفت. بعضی هم زمان ها تصادف نیستند؛ نشانه اند. انگار آسمان هم می خواست سهم خودش را ادا کند.

حالا اگر بپرسی غلامحسین بارونی که بود؟

می شود گفت بازیگر بود، شبیه خوان بود، معلم بود،

 

پیشکسوت بود.

اما این ها کافی نیست.

او انسانی بود که هنر را زندگی کرد.

کسی که شأن صحنه را پایین نیاورد.

کسی که جوان را تحقیر نکرد.

کسی که پیشکسوتی را فریاد نزد.

در روزگاری که خیلی ها می خواهند دیده شوند، او انتخاب کرد «درست» دیده شود؛ حتی اگر کمتر.

امروز بوشهر بدون او ادامه می دهد، صحنه ها روشن می مانند، تعزیه ها اجرا می شوند، فیلم ها ساخته می شوند. اما یک چیز کم شده است: آن حضور مطمئن. آن نگاه آرام. آن صدایی که وقتی می آمد، خیال آدم راحت می شد.

غلامحسین بارونی رفت، اما خشک نشد این شهر.

اما هر وقت باران ببارد،

هر وقت صدایی با مکث روی صحنه بیاید،

هر وقت جوانی بی ترس اولین نقش خود را بازی کند،

اسم او دوباره زنده می شود.

روحش شاد.

و یادش، مثل خودش، آرام و ماندگار.

 

 

 

 اخلاق مدار در میدان فوتبال

 

کمتر گفته شده که غلامحسین بارونی، پیش از آنکه مرد صحنه شود، مرد میدان بود. جوانی اش میان دو عشق تقسیم شد؛ صحنه و مستطیل سبز. فوتبال را جدی بازی می کرد؛ با پیراهن تیم های ریشه دار بوشهر مثل تاج، ایرانجوان و شاهین. دویدن، نفس بریدن، زمین خوردن و دوباره ایستادن را همان جا یاد گرفت؛ همان جا که فهمید بازی، بدون رفاقت، معنا ندارد. شاید همین سال ها بود که انضباط در وجودش نشست، تیم بودن را فهمید و یاد گرفت هیچ بردی بدون احترام به حریف ارزش ندارد. فوتبال برای او نمایش دیگری بود؛ نمایشی بی پرده، بی دیالوگ، اما پر از اخلاق. وقتی بعدها روی صحنه تئاتر یا جلوی دوربین ایستاد، آن بدن آماده، آن تمرکز و آن نجابت، از همان زمین های خاکی و چمن آمده بود. بارونی در فوتبال هم مثل هنر، دنبال دیده شدن نبود؛ دنبال درست بازی کردن بود.

 

 

 

newsQrCode
برچسب ها: بوشهر تئاتر
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها