اپستین صرفا یک مجرم جنسی نبود. او به گواه اسناد و شواهد منتشرشده، در نقطه تلاقی شبکهای ایستاده بود که سیاست، ثروت و قدرت را به هم پیوند میداد؛ شبکهای که سالها توانست سوءاستفاده از زنان و کودکان را در سایه روابط خاص، سکوت رسانهای و مصونیت سیاسی پنهان نگه دارد. امروز که بخشی از این واقعیت برملا شده، دیگر نمیتوان ماجرا را به گذشته حواله یا آن را به چند فرد محدود تقلیل داد. مسأله، ساختاری است که چنین فسادی را ممکن و حتی قابل تداوم کرده است. مسأله، فساد سیستماتیک در بالاترین سطوح جهان غرب است؛ فسادی که اکنون به خیابانهای لندن، تالارهای پارلمان و حتی کاخهای سلطنتی رسیده است.
آنچه امروز جامعه بریتانیا و افکار عمومی جهان شاهد آن هستند، فروپاشی یک اسطوره ساختگی بانام تمدن غرب است؛ اسطورهای که دههها با آن دیگران را تحریم، تهدید و موعظه کردهاند.
دولت انگلیس زیر آوار رسوایی
دولت کییر استرامر، نخستوزیر انگلستان اکنون با بحرانی روبهروست که نه با تغییر سخنگو حل میشود و نه با استعفای چند مقام. مسأله اصلی، بحران مشروعیت است. افکار عمومی بریتانیا دیگر روایتهای رسمی را نمیپذیرد؛ چراکه فاصله میان شعار و واقعیت بیش از حد عریان شده است.پرونده اپستین نشان داد که چگونه سالها، دستگاههای نظارتی، امنیتی و قضایی غرب یا ناتوان بودهاند یا عامدانه چشم خود را بستهاند. چگونه ممکن است شبکهای با این حجم از رفتوآمد نخبگان سیاسی، نظامی و اقتصادی، بدون حمایت ضمنی ساختار قدرت دوام بیاورد؟ این پرسشی است که امروز نهتنها در ذهن شهروندان بریتانیایی بلکه در افکار عمومی جهان میچرخد و پاسخ قانعکنندهای برای آن وجود ندارد.استعفاهای اخیر، نه نشانه سلامت سیستم بلکه اعتراف ناخواسته به عمق فاجعه است؛ تلاشی دیرهنگام برای کنترل خشم عمومی و جلوگیری از سرایت بحران به کلیت نظام سیاسی.
غرب مدعی حقوق بشر؛ امپراتوری ریاکاری
پرونده اپستین، یکبار دیگر این پرسش اساسی را مطرح کرده است: حقوق بشر در غرب، تا چهحد یک اصل واقعی و تا چهاندازه یک ابزار سیاسی است؟ کشورهایی که سالها خود را مدافع حقوق زنان و کودکان معرفی کردهاند، اکنون با اسنادی روبهرو هستند که نشان میدهد در درون ساختار قدرتشان، همین حقوق بارها و بارها نقض شده است. این تناقض، برای افکار عمومی جهانی قابل چشمپوشی نیست. وقتی واکنشها به چنین رسواییهایی محدود و محتاطانه است، اما در قبال دیگر کشورها با شدیدترین ادبیات سیاسی برخورد میشود، طبیعی است که مفهوم «حقوق بشر گزینشی» پررنگتر از همیشه بهنظر برسد.این رسوایی اثبات کرد که «حقوق بشر» برای غرب، نه یک اصل جهانشمول، بلکه تنها یک ابزار سیاسی است؛ ابزاری برای فشار بر رقبا و توجیه مداخلات غیر انسانی سیاسی و نظامی. وقتی پای منافع خودشان در میان باشد، همان حقوق بشر به حاشیه میرود، قربانیان فراموش میشوند و سکوت جایگزین فریادهای نمایشی آنان میشود.
از غزه تا لندن؛ یک معیار، دو چهره
جنایات مستمر علیه غیرنظامیان در غزه و سراسر فلسطین، آزمونی بود که تمام ساختار تمدن غرب در آن مردود شد. تصاویر کودکان شهید، زنان آواره و شهرهای ویران، وجدان جهانی را تکان داد؛ اما واکنش دولتهای غربی، چیزی جز سکوت، توجیه و بیانیههای بیخاصیت نبود.این همان غربی است که برای کوچکترین تحولات داخلی در کشورهای مستقل، قطعنامه صادر میکند اما در برابر کشتار عریان زنان و کودکان مظلوم غزه، معیارهایش تغییر میکند.
این دوگانگی، امروز دیگر پنهان نیست. افکار عمومی جهان بهروشنی میبیند که «ارزش جان انسان» در قاموس غرب، وابسته به جغرافیاست.
ایران؛ هدف همیشگی فرافکنی سیاسی
در اوج رسواییهای مربوط به اپستین، شورای اروپا و نهادهای همسو با آن، بار دیگر جمهوری اسلامی ایران را در قطعنامهای با اینعنوان ادعایی که ایران با «مردم خود از جمله فعالان مدنی، معترضان، زنان، اقلیتها و جوامع محلی» با خشونت برخورد میکند محکوم کرد. این همزمانی، بیش از آنکه تصادفی باشد، نشانه یک راهبرد قدیمی است: فرافکنی، انحراف افکار عمومی و انتقال فشاررسانهای به بیرون ازمرزهای غرب.وقتی سیاستمداران اروپایی وآمریکایی، خود درگیر یکی ازبزرگترین رسواییهای اخلاقیقرن هستند،حمله سیاسی به ایران، کارکردی دوگانه پیدامیکند؛هم ژست حقوقبشری، هم پردهپوشی فساد داخلی غرب. این رفتار،برای بسیاری از مردم جهان کاملا قابل درک شده است.ایران سالهاست هزینه استقلال سیاسی خود را با تحریم، فشار و جنگ روانی میپردازد؛ اما امروز، همان نهادهایی که ایران را متهم میکنند، در برابر جنایات اثباتشده درپرونده اپستین و کشتار زنان و کودکان فلسطینی، یا ساکتاند یا همدست این جنایتها.
پایان افسانه غرب اخلاقمدار
رسوایی اپستین، استعفاها در لندن، سکوت در برابر غزه و حملات سیاسی به ایران، همگی اجزای یک تصویر واحدند: فروپاشی مشروعیت اخلاقی غرب. امروز دیگر نه ملتها و نه افکار عمومی جهان، آن روایت قدیمی را باور نمیکنند.
این بحران، آغاز زوال نیست؛ بلکه لحظه افشاست. لحظهای که جهان میبیند چهکسانی سالها با نقاب اخلاق، جنایت، فساد و ریاکاری را پنهان کردهاند؛ و شاید بههمیندلیل است که حمایت مردمی از ایران و بیاعتمادی به نهادهای غربی، در حال گسترش است؛ چرا که حقیقت، هرچقدر هم دیر، بالاخره خود را نشان میدهد.