میدانی؟ مسیر توحید مثل همان کوچهباغهای کودکیمان میماند؛ پر از پیچوخم، پر از بوتههای زرشک وحشی که دامن میگیرند، پر از نهرهای کوچکی که باید از آنها بگذری بیآنکه کفشهایت خیس شود. اگر بهراستی قدم برداری در این راه، دو چیز در انتظار توست: یکی آن حالات خوش معنوی که گاهی چنان اوج میگیرد که فکر میکنی دیگر به ملکوت رسیدهای. دوم، ابتلا؛ همان بلاهایی که مثل باران بهار، بیخبر میبارند بر سرت. مگر نه این است که شیطان، آن راندهشده درگه، تابندهای را درراه ببیند، سنگانداز میشود؟ تکالیف را آنقدر بر سرت میریزد که خسته شوی، مشکلات را چنان پیاپی میفرستد که از پا درآیی.
ما همیشه دنبال استاد میگردیم، بیآنکه قدمی برای شاگردی برداشته باشیم. تا مبدأ را محقق نکنیم، استاد حقیقی پیدا نخواهیم کرد. راه افتادن، ماجرای خطیری است. نماز اول وقت، ترک گناه، نماز شب، قرآن خواندن با تدبر - اینها همه مبدأ این حکایتاند. اگر در اینها استقامت نباشد، اگر دوام نباشد، اگر سنخیت با حقیقت پیدا نکنیم، مقصد را نخواهیم یافت.
رمضان دارد میآید. میتوانی صدای پای او را بشنوی؟ همانطور که پیرمردها صدای پای بهار را زودتر از بقیه میشنوند، همانطور که کودکان بوی عید را از لابهلای شکوفههای تازه اسفند حس میکنند. رمضان میآید با سحرهایش، با افطارهایش، با آن لحظات نابش اما حیف که ما معمولا تماشاگریم، نه بازیگر. بیا اینبار، تفاوت بگذاریم میان آنکه فقط میشنود و آنکه گوش میکند. میان آنکه فقط میبیند و آنکه نگاه میکند. میان آنکه روزه میگیرد و آنکه با روزه، از دستها و پاها و چشمهای بیپروایش به خدا پناه میبرد. رمضان دارد میآید. برخیز. وقت آن رسیده که از «اگر» به «حتما» برسیم. وقت آن رسیده که دست در دست این پیر مهربان بگذاریم و راه بیفتیم. هرچند قدمهایمان لرزان باشد، هرچند چشمانمان ترسان، هرچند دلمان شکسته و خسته. مهم این است که راه بیفتیم. همین.