گلایه‌های بهمن بزرگی نوشهری، شاعر پیشکسوت

شعرهای گمشده در جنوب پایتخت

بهمن بزرگی نوشهری، شاعر پیشکسوتی است که برای همکلام‌ شدن با او از کوچه‌پس‌کوچه‌های قدیمی خیابان مولوی عبور می‌کنم و در انتهای کوچه‌ای باریک به خانه‌ای قدیمی و کوچک می‌رسم.
کد خبر: ۶۷۵۳۳۳
شعرهای گمشده در جنوب پایتخت

وقتی زنگ خانه‌اش را به صدا درمی‌آورم، بدون این‌که بپرسد چه کسی پشت در است، در را به رویم باز می‌کند. 78 سال پیش در نوشهر به دنیا آمده و حالا به دلایل پزشکی زادگاهش را رها کرده و به همراه همسرش در گوشه‌ای از جنوب تهران زندگی می‌کند. او حرف‌ها و خاطرات شنیدنی بسیاری دارد و البته به همین میزان وقتی گفت و گو رسمی شد دیگر حاضر به انتشار برخی موارد نشد.

ورود

در ابتدای ورودمان به خانه با قطعه‌ای کوتاه از ما پذیرایی می‌کند و می‌گوید: «از کجا آمده‌اید، عطر گل‌ها همه همراه شماست و فضا پر شده از عطر شما.»

من که بیشتر با اشعار کلاسیک استاد آشنا بودم وقتی این قطعه را برایمان می‌خواند از او می‌پرسم؛ «استاد از کی شروع به سرودن سبک‌های جدید شعری کردید؟» این سوال انگار استاد بزرگی را به سال‌های بسیار دور می‌برد، زمانی حوالی سال‌های 1338 که با سهراب سپهری دیدار ‌کرده بود.

خاطره

می‌گوید: «تقریبا بیست و پنج ساله بودم که توفیق دیدار سهراب سپهری شاعر دوست‌داشتنی کاشان نصیبم شد. سهراب آن زمان در بابل تدریس می‌کرد و گاهی هم به خانه ما می‌آمد. یک بار که مهمان ما بود شعر صدای پای آبش را خواند و درباره آن کلی صحبت کردیم. همان جا به من گفت: «تو چرا شعر نو نمی‌گویی؟» من هم که علاقه بسیاری به شعر صدای پای آب او داشتم و نقیضه‌ای را بر این شعر سروده‌ بودم برای او خواندم. سهراب خیلی از آن لذت برد به طوری که بارها و بارها آن را در مجالس مختلف خواند. او می‌گفت این شعر تو اگر معروف شود دیگر کسی صدای پای آب من را نمی‌خواند. تقریبا همین تشویق‌های سهراب بود که من را به سمت شعر نو و سپید کشاند. هر چند تا سال‌ها، شعر‌های نویی که سروده بودم را منتشر نکردم.»

مهاجرت

علت مهاجرت استاد از نوشهر به تهران را جویا می‌شوم؛ «استاد چه شد از شمال به پایتخت آمدید؟» می‌گوید: «همسرم دچار بیماری آسم شده بود و دکتر‌ها گفته بودند باید جای خشک زندگی کنیم. چون دخترم در تهران ساکن بود و ما کسی را در جای دیگری نداشتیم به اجبار به تهران آمدیم. ابتدا در اندیشه کرج ساکن بودیم، اما خود من هم بیمار شدم و در طول یک سال هفت عمل جراحی در بیمارستان شریعتی انجام دادم. رفت و آمد برایمان خیلی سخت شده بود. مجبور شدیم به تهران بیاییم. اجاره‌های وحشتناک تهران مجبورمان کرد در زیرزمین خانه دخترم ساکن شویم. الان هفت سالی می‌شود اینجا هستیم.»

رطوبت بالای زیرزمین منزل دخترش و بافت قدیمی منطقه مولوی دست کمی از هوای شمال ندارد، بنابراین در این باره از او می‌پرسم که به زمین خیره می‌شود. آهی می‌کشد و می‌گوید: «همسرم، همین. باقی زندگی کاه است ما از آن کوه می‌سازیم.»

توقع

درباره توقعش از مسئولان می‌پرسم. چیزی نمی‌گوید. می‌پرسم کسی از مسئولان سراغی از شما می‌گیرد یا اصلا از اوضاع زندگی شما خبر دارند؟ می‌گوید: «مسئولان مگر می‌شود هنرمندشان را نشناسند، اما عمری از من باقی نمانده که بخواهم از کسی توقعی داشته باشم. از من گذشته اما ای کاش مسئولان ما بیشتر به هنرمندان خود توجه کنند. آنها شناسنامه فرهنگی کشورشان هستند و باید مورد توجه باشند.»

می‌خواستم در این باره بیشتر بپرسم، اما به قدری بی‌حوصله جواب بود که از خیر پرسیدن در این زمینه گذشتم. می‌دانستم تَه این موضوع چیزی جز بی‌توجهی و گله‌گذاری نیست که آن هم از حوصله او خارج بود. بنابراین سراغ شعر‌هایش می‌روم.

دیوان

از بزرگی نوشهری تا حالا 14 کتاب شعر منتشر شده که بتازگی همه آنها را در دیوان خود با عنوان «پرنیان» جمع‌آوری کرده است. در این دیوان از اولین مجموعه شعر استاد که سال 1344 سروده تا زمزمه‌هایش که بتازگی منتشر شده وجود دارد و تقریبا تمام قالب‌های شعری از غزل، مثنوی، قطعه و رباعی گرفته تا سپید و نو در آن هست. از او می‌خواهم یکی از شعر‌هایش را که بیشتر دوست دارد برایمان بخواند، می‌گوید: «شعر شاعر مثل فرزند شاعر است. زشت و زیبای آن برای شاعر فرقی ندارد، چون شاعر آن را بخشی از خودش می‌داند و آن را دیوانه‌وار دوست دارد، اما من این قاعده را رعایت نکرده‌ام و یکی از شعرهایم را نسبت به دیگر اشعارم بیشتر دوست دارم که برایتان می‌خوانم.»

شاگردان

هرچند روزگار نه‌چندان دور در بیشتر خانه‌ها کرسی‌ها و شب‌نشینی‌هایی بود که به واسطه آن شعر‌هایی نیز خوانده می‌شد و چراغ ادبیات ما روشن می‌ماند، اما امروزه هنرمندان ما هزار حرف ناگفته و درد پنهان دارند. مثلا گاهی فقط به شوق دیدن یک دوست‌ ساعت‌ها چشمشان به در خشک می‌شود. استاد بزرگی نوشهری البته شاگردان بسیاری را تربیت کرده. او از محبت شاگردانش نیز اینچنین می‌گوید: «شاگردان من از پزشک و جراح گرفته تا دانشجوی ادبیات و کسی که در حد پنج ابتدایی سواد دارد، هستند. من همه آنها را مانند فرزندانم دوست دارم و اگر کمکی از دستم بربیاید برایشان انجام ‌می‌دهم.»

معاصران

با سوال بعدی خودم او را دوباره به دوران نوجوانی می‌برم و درباره شاعرانی مثل اخوان ثالث، سهراب، مشیری، نیما و... می‌پرسم که با برخی از آنها دیدار داشته و این‌که کدام را بیشتر دوست دارد؟ بلند می‌شود چند دقیقه‌ای در کتابخانه رنگ و رو رفته‌اش گشتی می‌زند و می‌گوید: «شاعران مثل گل‌های یک گلدان هستند که هر کدام یک بویی دارند. واقعا تشخیص این‌که کدام بهتر است، درست نیست. بیشتر سلیقه آدم‌هاست که میزان علاقه‌مندی را مشخص می‌کند. من هم سلیقه‌ام بیشتر فریدون مشیری را می‌پسندد، چون زبانم به زبان او خیلی نزدیک است. شعر کوچه را هم که همه دوست دارند. نیما هم که همشهری ما بود و به نظرم او شاعر قرن است. ابداع شعر نو تحولی در ادبیات ایران معاصر بود که انجام آن به دست نیما بود.»

سعدی

کج‌سلیقگی است اگر درباره شعر سخن بگوییم و به استادان زبان فارسی اشاره نکنیم. بنابراین در این باره هم از او می‌پرسم، می‌گوید: «شاعران قدیم ایران واقعا نوابغ شعر دنیا هستند و مانند آنها تکرار نخواهد شد. من علاقه بسیار به سعدی دارم و دوبیتی‌های بسیاری در وصف او سروده‌ام. شما ببینید کی دوباره شاعری متولد خواهد شد که در نثر کتابی مثل گلستان، در شعر دیوان غزلیات و در موضوع پند و موعظه بوستان را خلق کند. بدون شک دیگر شاعری که این‌ طور مسلط به این گونه‌های شعری باشد، هرگز متولد نخواهد شد. بنابراین هر چه را ما امروز می‌گوییم آنها قبلا گفته‌اند.» البته استاد بزرگی هر چه تلاش کرد، دوبیتی‌هایی را که در وصف سعدی گفته بود به خاطر نیاورد، اما مجموعه 12 جلدی از کتاب‌هایش را ـ که از زیباترین شعرهای شاعران بزرگ جمع‌آوری و منتشر کرده ـ به ما نشان داد.

پایان

شاعر هفتاد و هشت ساله وقتی از سپیده‌دم یک روز بهاری روستا مهاجرت می‌کند، صدای گیرایی دارد. حالا چه منتقدی کهنه‌کار او را مرد شماره یک شعر روستایی بداند، چه با عنوان «شماره 2» از کنارش بگذرد. بهمن بزرگی یکی از تاریخچه‌های امروز شعر معاصر نوشهر است. شعر 60 سالگی‌اش قوتی شگفت‌آور دارد؛ آنجا که سادگی روحیات آدمیانی را در چند ورق کاهی یادداشت می‌کند. بنابراین اگر دست نجنبانیم شاید زمان را برای آه کشیدن از دست بدهیم. جبرانش هم سخت نیست دوباره دقیق نگاه کنیم.

علیرضا مرادی / جام‌جم

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها