زندگی‌ام خمار دو روز خوشی است

شاهزاده خانم‌ها یک سال تمام دست به خانه‌شان نزده بودند و بعد می‌خواستند در عرض یک روز برایشان معجزه کنم. اینجا را تمیز کن، آن فرش را بشور، این پنجره را دستمال بکش، چرا روی دیوار سایه افتاده، کف زمین را تی بکش. یکهو به خودم آمدم دیدم خسته‌ام، خیلی زیاد
کد خبر: ۷۷۷۵۰۵
زندگی‌ام خمار دو روز خوشی است

جمیله سجادیان هستم، چند سال دارم؟ از کجا بدانم؟ من بچه سرراهی بودم، فقط می‌دانم بچه گمرکم، همین، بعدها که مجبور شدم شناسنامه بگیرم، پزشکی قانونی با آزمایش و این بند و بساط‌ها گفت که متولد 1340. راست یا دروغش پای خودشان و آن مادری که من را زایید و به ارزنی هم نفروخت. خدا ازش نگذره.

از وقتی خودم را یادم هست، یک آقا و ننه پیر داشتم که شب تا صبح و صبح تا شب پای منقل و وافور بودند، نه خواهری، نه برادری، نه قومی و نه خویشی، هیچ. فکر می‌کردم زندگی یعنی همین، صبح به صبح یه لقمه نان خشک به دندان بکشی و بعد بشینی پای منقل و نشئه بشوی تا عصر، کمی این ور و کمی آن ور بچرخی و خانه مردم را تمیز کنی و برای صاحبخانه دو تا خنزر پنزر بخری، بعد هم غذایی و یه چرت خواب تا دوست و رفیق‌ها بیایند و دوباره منقل و وافور و نشئگی که تمامی نداشت. زندگی همیشه خمار دو روز خوشی بود.

یک روز وسط کوچه با بچه‌ها بازی می‌کردم، پسر همسایه کتکم زد، منم بی‌جواب نگذاشتم و سریع تلافی کردم، تا توانستم به سر و کله‌اش زدم و گریه‌اش را در آوردم، یک ساعت بعد باباش دم در خانه ما بود، هوار می‌زد که «همین مونده یه بچه سرراهی پسر من رو کتک بزنه» از کل داد و بیدادهایش همین یک جمله را یادم مانده، بچه سرراهی یعنی چی؟ دختر همسایه به من گفت «یعنی کسی که پدر و مادر نداره» ولی من که آقا و ننه داشتم! رفتم خانه، گریه می‌کردم و جیغ می‌زدم که چرا به من گفته بچه سرراهی؟ ننه‌ام خمار بود و بی‌حوصله، داد زد که «راست می‌گه، ما ننه و بابات نیستیم، تو رو یه زنی به ما داد و رفت.» هشت، نه ساله بودم.

ننه‌ام وقتی نشئه شد، رفت یک کاغذ آورد داد دستم، با مداد مشکی رویش نوشته بود «من احترام صیادی، فرزندم جمیله را به سیدحسن موسوی بخشیدم» مادرم من را به هیچ فروخته و از آن محل رفته بود، هیچ کس ازش آدرسی نداشت یا اگر هم می‌دانست کجاست، به من نمی‌گفت، چند باری وقتی شانزده هفده ساله بودم دنبالش گشتم که از او بپرسم چرا با من این کار را کرد ولی راستش خیلی زود از صرافتش افتادم، او من را نمی‌خواست من چرا باید او را می‌خواستم؟ فقط آرزو دارم اگر زنده است که مثل من خوش نباشد، اگر هم فوت کرده یک لنگه پا سر پل صراط نگهش دارند تا من برسم، فقط می‌خواهم از او یک سوال بپرسم که چرا من را نگذاشتی دم در یک پرورشگاه، چرا نگذاشتی کنار یک مسجد، حداقل من را می‌فروختی به یک زن و شوهر جوان که دستشان به دهنشان برسد، چرا من را به یک پیرمرد و پیرزن معتاد دادی که خودشان بچه نداشتند و نمی‌فهمیدند بچگی یعنی چی؟ خدا از مادرم نگذرد، من که از او نگذشتم.

سیزده ساله که شدم ننه‌ام گفت باید شوهر کنی، آقایم خدا بیامرز باز بهتر بود، دلش نمی‌خواست من را شوهر بدهد ولی خوب حرف، حرف ننه‌ام بود. من که کلا هیچ فهمی از زندگی نداشتم چه برسد به شوهر، برایم اصلا مهم نبود. برایم یک شناسنامه قلابی از دختر همسایه‌ای که مرده بودند، گرفتند و با همان عقدمان کردند که بعد از انقلاب برایم دردسر شد و حسابی اذیتم کردند.

انگار خاله‌بازی باشد. یک روز چمدان لباسم را بست و داد دستم، سر ظهر هم یک مرد چهل ساله آمد خانه‌مان، رفتیم محضر و از آن طرف هم خانه خودش، به همین راحتی. بعدها فهمیدم ساقی آقا و ننه‌ام بوده، مجبور شدند به خاطر مواد من را شوهر بدهند.

داستان زندگی من شبیه همین داستان‌هاست که در مجله‌های خانوادگی می‌نویسند، ولی حداقلش این است که ته داستان مجله‌ها قشنگ می‌شود و گل و بلبل ولی برای من هر روز بد و بدتر شد و الان هم فرقی نکرده است.

دو سال با هر بدبختی بود با هم زندگی کردیم تا این‌که مامورها ریختند در خانه و شوهرم را به جرم مواد فروشی بردند، قاضی حکم 12 سال زندان برایش صادر کرد. در عمرم آنقدر خوشحال نبودم، خدا شاهد است وقتی مامورها کتکش می‌زدند آن قدر از ته دل خندیدم که نگو و نپرس، بیچاره‌ها مانده بودند چرا من این جوری هستم، خنده‌ام برای چیست. زندان که رفت جرات پیدا کردم و طلاق غیابی گرفتم. حس خوبی بود ولی می‌ترسیدم برگردد بیرون و از من انتقام بگیرد.

بعد از جدایی رفتم سراغ کار، یک تولیدی پوشاک پیدا کردم و آنجا سری دوز شدم، یک مدتی همین طوری این طرف و آن طرف کار می‌کردم و تنها بودم، خیلی سخت بود، به من هیچ جایی را اجاره نمی‌دادند، می‌گفتند که مطلقه است و شوهرهای ما را از راه به در می‌کند، همه این سال‌ها با ترس و لرز تمام شد و دائم یکی از همسایه‌ها می‌گفت شوهر کن، تا کی می‌خواهی از این و آن حرف بشنوی؟ زن‌های همسایه از تو بدشان می‌آید، هم جوانی و هم خوش بر و رو، اینها از تو می‌ترسند، من هم برای خلاص شدن از این وضعیت با یکی از کسانی که خودش معرفی کرده بود ازدواج کردم. این بار سن و سالمان بهم می‌خورد؛ مرد خوبی بود.

بعد از ازدواج دیگر سر کار نمی‌رفتم، می‌ماندم خانه و مشغول زندگی بودم، خیلی هم زود بچه‌دار شدیم، دوست داشتم چهار پنج تایی بچه داشته باشم و مثل پروانه دورشان بچرخم. دختر اولمان سال 1368 به دنیا آمد. زندگی‌مان خوب بود و آرام و بالاخره مثل همه مردم عادی روزگارمان می‌گذشت تا این‌که دوست و رفیق شوهرم پولش را بالا کشیدند و هر چه که داشتیم از کف رفت. شوهرم هر بار یک تکه از وسایل خانه را می‌فروخت و دست آخر خود خانه را. یک بار به خودم آمدم و دیدم که پول یک نان را هم ندارم و خودم و بچه هایم سر گرسنه به زمین می‌گذاریم، پس دست به کار شدم و رفتم سر کار. این بار خانه‌های مردم.

جارو بکش، چشم، اینجا را دستمال بکش، چشم، کف زمین را بشور، چشم، پنجره‌ها را تمیز کن، چشم، چرا اینجا کثیف است، چرا حمام را نشستی، هرجا برای کار درخانه صدایم می‌زدند می‌رفتم، شرق و غرب و شمال و جنوب تهران فرقی نمی‌کرد، جارو و دستمال کشیدن پله‌ها، تمیز کردن دیوار و پنجره‌ها، خانه تکانی عید و... تا می‌توانستم کار می‌کردم، بچه‌هایم بزرگ می‌شدند و خرج و مخارجشان با خودشان رشد می‌کرد، جوان بودم و گرم کار، متوجه نمی‌شدم این همه کار برایم ضرر دارد، ده سال گذشت دیدم آرتروز گردن و رماتیسم پا و دست درد امانم را بریده، شاهزاده خانم‌ها یک سال تمام دست به خانه شان نزده بودند بعد می‌خواستند در عرض یک روز برایشان معجزه کنم. اینجا را تمیز کن، آن فرش را بشور، این پنجره را دستمال بکش، چرا روی دیوار سایه افتاده، کف زمین را تی بکش. یکهو به خودم آمدم دیدم خسته‌ام، خیلی زیاد.

خدا هیچ مادری را با اولاد امتحان نکند، پسرم دوازده ساله که بود، مُرد. با موتور پدرش. سرم را بالا رو به آسمان گرفتم و گفتم خدا من کم آوردم از این همه امتحان، توی معلم خسته نشدی؟ خودت بیزار نشدی از بس من را بدبخت دیدی؟ مرگ فرزندم این وسط چه بود؟ آدم یک جایی از همه چیز می‌برد.

یک روز روبه‌روی آینه دست کردم لای موهایم، دیدم همه سفید، صورتم پر از خط‌هایی که مورب از روی هم عبور می‌کردند، پوست دست‌هایم پر از چین و چروک و دست آخر هم افسردگی. چهار تا بچه آورده بودم که تنهایی‌هایم را پر بکنم، تا کمبودهایم جبران شود، تا دور و بر هم باشیم، خانواده داشته باشم، بچه‌هایم خواهر و برادر داشته باشند و پدر و مادر، مثل زندگی همسایه‌ها و دوست‌هایم اما اشتباه می‌کردم. می‌دانی چرا؟

بچه‌هایم تا دلشان چیزی می‌خواهد و می‌گویم ندارم، سریع زبان درازی می‌کنند چرا ما را به دنیا آوردی؟ بی‌خود کردی وقتی نداشتی بچه آوردی. ما حسرت یک شمال به دلمان مانده، مگر پدر و مادرهای دیگر کار نمی‌کنند، وظیفه تان است. شوهرم تا این ابرو در آن یکی گره می‌خورد، چمدانم را جلویم پرت می‌کند و می‌گوید بفرما! راه باز و جاده دراز. این وقت‌ها دیگر ذهنم از کار می‌افتد، چیزی در قلبم فشرده می‌شود. باورم نمی‌شود که ته این زندگی هم این طور شد.

وقتی دلم می‌گیرد یا می‌روم پیش دوستم فاطی! با هم درد و دل می‌کنیم و من خالی می‌شوم یا راهم را می‌کشم می‌روم امامزاده معصوم، در بست می‌نشینم آنجا، آرام که شدم برمی‌گردم سر خانه و زندگی‌ام، پیش بچه‌هایم. دوست ندارم کاری که مادرم با من کرد من با آنها بکنم. طفلکی‌ها گناه دارند.

روزهای سخت زیاد داشتم، خیلی زیاد، شوهر بد، کار زیاد، زندگی سخت، داغ فرزند، مریضی خودم، همه جوره‌اش را دیدم و می‌بینم و باکی نیست اما یک چیز از همه بدتر و دردناک‌تر است و آن هم این‌که وقتی شناسنامه‌ام را در بانکی، اداره‌ای، مدرسه فرزندی جایی درمی‌آورم، رویم نمی‌شود که آن را به کسی نشان بدهم، می‌دانی چرا؟ نام پدر و مادر من دو خط فاصله است. من جمیله فرزند بی‌کسی‌ام.

راوی: فهیمه‌سادات طباطبایی / چمدان (ضمیمه آخر هفته روزنامه جام جم)

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها