تلنگر

ازدواج با چشم بسته

جوان دانشجویی که در پی دوستی با زنی در شبکه‌های اجتماعی به ازدواجی عجولانه و بی‌برنامه تن داده بود به بن بست زندگی‌اش رسید. مرد جوان که خیلی جدی تصمیم گرفته بود به زندگی‌اش پایان بدهد با حضور به‌موقع برادر همسرش و تلاش پزشکان جان سالم به در برد. داماد جوان در بیان قصه تلخ زندگی‌اش گفت: یک سال قبل از طریق شبکه‌های مجازی با زنی آشنا شدم. در اولین قرار ملاقاتی که گذاشتیم متوجه شدم چیزهایی که در مورد سن و سالش گفته دروغ است.
کد خبر: ۸۸۳۶۹۸

مرد جوان ‌آهی کشید و ادامه داد: سر صحبت که باز شد فهمیدم چند سالی از من بزرگ‌تر است. ما چندبار دیگر هم قرار ملاقات گذاشتیم. متوجه شدم یک‌بار ازدواج کرده و طلاق گرفته است. ناهید بعد از طلاق، از مشهد به خانه خواهرش آمده بود و با آنها زندگی می‌کرد. سه ماه از این ماجرا گذشت. اسیر احساساتم شده بودم. با این‌که به خواستگاری دختر دایی‌ام رفته بودم و قرار و مدار عقد کنان گذاشته بودیم به همه چیز پشت پا زدم. از خانواده‌ام خواستم به خواستگاری ناهید بروند. پدر و مادرم راضی نبودند. بدون حضور خانوده‌ام، یکه و تنها به خواستگاری ناهید رفتم. بالاخره به خواسته دلم رسیدم و ازدواج کردم. ولی چه ازدواجی؟ رفتار و حرکات و حتی نوع پوشش همسرم زننده بود. این جلف بازی‌ها در شهر کوچک ما که همه همدیگر را می‌شناسند خیلی قبیح به‌شمار می‌رود. خانواده‌ام مرا طرد کردند. در همان دوران عقد متوجه شدم با پسری در همسایگی‌مان ارتباط دارد. می‌خواستم طلاقش بدهم. به‌دست و پایم افتاده بود و گریه می‌کرد. او را بخشیدم و برای زندگی راهی مشهد شدیم.

در اینجا پدر ناهید از ما حمایت می کرد. اتاقی در خانه‌شان به ما داده بودند و در کارگاه پدرش مشغول کار شدم. متاسفانه دوباره واقعیت تلخ دیگری برایم نمایان شد. او که معتاد اینترنتی است رفت و آمدهای مشکوکی داشت. یک روز بعد از ظهر تعقیبش کردم. با چند دختر و پسر به باغ ویلایی در اطراف شهر رفت و ...

مرد جوان افزود: من ناهید را دوست داشتم و جانم را نثارش می‌کردم. انتظار نداشتم این‌طوری به من خیانت کند. اما او به هیچ اصل و اساسی در زندگی مشترک‌مان پایبند نبود. مانده بودم چه کار کنم. خانواده‌اش هم موضوع را جدی نمی‌گرفتند. با پدر و مادرم تماس گرفتم. می‌گفتند مرا عاق کرده‌اند و از ریخت و قیافه‌ام بیزار هستند. در وضع روحی بدی بودم. آن روز، وقتی ناهید به خانه برگشت با هم درگیر شدیم. مادر و خواهرش آتش بیار معرکه شده بودند و از او حمایت می کردند. حریف این زن نمی شدم. دیگر نفهمیدم چه کار کردم. راست می گویند فقط با احساس نمی‌توان زندگی را بنا کرد. به نظر من هرکس باید حواسش را جمع کند چون با یک جرقه کوچک شاید خرمن یک سرنوشت آتش بگیرد. می‌خواهم از ناهید جدا شوم و به شهر خودمان برگردم.

غلامرضا تدینی راد

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها