
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
به گزارش جامجم، کلنگها و بولدوزرها بیهیچ تاملی فرود میآیند، چند روز بعد محله بخش عمدهای از هویت خود را از دست میدهد و برجهای سنگی روی فرهنگ و هنر بنا میشود و این حکایت تکراری سالهای گذشته است؛ حکایت تلخی که هرگز نتوانسته دست ازسر تهران بردارد و یکی از کابوسهای فرهنگ دوستان شده است و مدام این باور را در ذهن آنها پررنگ میکند که قرار است اقتصاد فرهنگ را ببلعد و نشانهها و یادگارهای اهالی فرهنگ و هنر را با پول معاوضه کند. این کابوس این روزها شکل تلخ دیگری به خود گرفته و قرار است خانه پدر جلال آلاحمد، یعنی مرحوم حاج سید احمد طالقانی که از روحانیون متنفذ تهران و پیش نماز مسجد پاچنار بوده است به قهوه خانه تبدیل شود.
از خانه باستان شناسان تا سفرهخانه
این تغییر کاربری همه را بهتزده کرده و به واکنش درباره این موضوع واداشته است. شاید پیش از پرداختن به ماجرای تغییر کاربری این خانه بهتر باشد کمی به گذشته آن بپردازیم.
آنطور که دانایی میگوید، این خانه که از مستحدثات دوره احمدشاه قاجار است، خانه پدر جلال آلاحمد، یعنی مرحوم حاج سیداحمد طالقانی است. ایشان که از روحانیون متنفذ تهران و پیش نماز مسجد پاچنار بودند، در سال 1310 شمسی از خانه قبلی شان در کوچه جنب امامزاده سیدنصرالدین(ع) به این خانه نقل مکان کردند.
وی توضیح میدهد: این خانه، خانهای است که جلال و شمس آلاحمد و بعدها دیگر جوانان فامیل، ازجمله بنده دوره کودکی و نوجوانی مان را در آنجا سپری کردیم.
این خانه در سال 1389 از سوی ورثه به سازمان میراث فرهنگی فروخته شد و پس از مرمت دوم اسفند 1391 تحت عنوان «خانه باستانشناسان ایران» افتتاح شد. دانایی معتقد است، این عنوان برای خانه یک روحانی بی ارتباط است. این خانه به دلیل اینکه با استقبال باستان شناسان روبهرو نشده در حالت نیمهتعطیل قرار گرفته و سپس برای تبدیلشدن به محل پذیرایی به مزایده گذاشته میشود. محلی که احتمالا یک قهوه خانه یا سفره خانه سنتی بوده و به پاتوقی برای استعمال قلیان هم تبدیل خواهد شد.
دانایی به جامجم میگوید: قرار است در هفته آینده جلسهای با معاون سازمان میراث فرهنگی داشته باشم تا با هم درباره این خانه گفتوگو کنیم. به نظرم این تصمیم به هیچ وجه منطقی و اصولی نبوده و اوج بیسلیقگی نهادهای فرهنگی در مورد یک خانه تاریخی محسوب میشود. از آنجا که مدیران خود به اهمیت این خانه واقف هستند، به نظرم جلوی این بدسلیقگی گرفته خواهد شد.
حال این سوال پیش میآید که خانه پدر جلال، میتواند به چه مکانی بدل شود که با هویت آن سنخیت داشته باشد؟ دانایی در این باره میگوید: به نظرم خانه یک روحانی میتواند به یک حوزه علمیه یا خانه روحانیت بدل شود. کاربری خانه باید در مسیری همسو با هویت اصلی آن تعریف شود و اینکه خانه روحانی محل تبدیل به سفره خانه یا کافی شاپ شود، موضوع قابل درکی نیست. مانند این است که مثلا خانه رئیسعلی دلواری بشود تالار عروسی یا خانه مرحوم شهریار تبدیل به موزه دفاع مقدس شود!
او تاکید میکند: تصمیماتی که در این حوزه گرفته میشود، باید بر پایه تفکر باشد تا چنین اخباری دیگر منتشر نشود.
ضعفهای گردشگری فرهنگی در ایران
کافیاست نام نویسندگان و هنرمندان کشورهای اروپایی و آمریکایی را در گوگل جستوجو کنید. از نویسندگان و هنرمندان بسیار مشهور گرفته تا برسیم به سطح متوسط آنها، اغلب خانههایشان تبدیل به موزه شده است. خانههایی که برخی معماری و ساختی بسیار معمولی دارد، اما چنان مورد توجه مردم آن کشور است که این خانه موزههای کوچک سایت دارند، بخشهای مختلف خانه در سایت معرفی میشود، یک تور گردشگری مجازی در اختیار همه قرار داده و البته در مقابل خانه مسابقههایی هم برای معرفی و همچنین حفظ آثار این افراد برجسته انجام میشود.
این در حالی است که در کشور ما بهرغم وجود چهرههای موفق و درخشان در عالم فرهنگ و هنر تقریبا هیچ اقدام جدی برای حفظ خانههای هنرمندان انجام نشده و حتی در موارد زیادی نهادهای مسئول تیشه به ریشه این خانهها هم میزنند. خانه روزگار نوجوانی جلال آلاحمد علاوه بر اینکه خانه پدر او بهعنوان یک روحانی صاحبنام بوده است، میتواند محل خوبی برای علاقهمندان به این نویسنده و همچنین فضایی برای معرفی او به گردشگران فرهنگی ایرانی و غیرایرانی باشد. حالا همه از خودمان بپرسیم اگر این خانه در کشور دیگری بود و جلال، نویسنده یک کشور دیگر، آیا باز هم به همین سرنوشت دچار میشد؟
محمدرضا اصلانی، نویسنده، شاعر و مستندساز با اشاره به ضعفهای گردشگری ادبی میگوید: ما از شاعران خود چه میبینیم؟ جز مقبره چه چیز دیگری از شاعران و نویسندگان خود به جهانیان عرضه میکنیم؟
او ادامه میدهد: از حافظ چیزی نمانده، اما خانه سپهری کجاست؟ با چه مینوشته؟ کجا نقاشی میکرده؟ خانه پروین اعتصامی در حال فروریختن است؟ گردشگری ادبی ما در بازدید از مقابر سوتوکور خلاصه میشود. اگر گردشگران به قونیه میروند تا مقبره مولانا را ببینند با مجموعهای آشنا میشوند؛ سماع هست؛ موسیقی هست، اما اینجا همه چیز در یک سنگ قبر خلاصه میشود.
این نویسنده میگوید: مردم ما از مرگ خسته شدهاند. به دنبال زندگی میگردند. شما در فرانسه فقط سنگ قبر ویکتور هوگو را نمیبینید بلکه در فضایی نفس میکشید که هوگو در آن زندگی کرده، نوشته، قلم به دست گرفته و... کتابی را میبینید که دوست داشته و خوانده؛ کسی به پرلاشز نمیرود. یک بار میروند سنگ قبر میبینند و شاخه گلی هم بر سنگ شاعر و نویسنده دلخواه خود میگذارند و برمیگردند؛ همین و همین. ما نمیتوانیم مردم جهان را با مرگ آشنا کنیم. ادبیات یعنی صدا و ما جهانیان را به سکوت دعوت میکنیم. مقبره خیام و عطار و حافظ و سعدی را ببینید چه سوت و کور است. خانه و محل زندگی این بزرگان از دست رفته، اما میتوانیم خانه هنرمندان و شاعران معاصرمان را حفظ کنیم.
حال باید از سازمان میراث فرهنگی و دیگر نهادهای مرتبط سوال کرد که آیا شما با هزینهای گزاف خانهای تاریخی را خریداری میکنید تا برای تغییر کاربریاش به سفره خانه، برایش برنامهریزی کنید؟ آیا وقتی خشت به خشت خاطرههای تهران هویت خود را از دست میدهد به آینده مردم این شهر و آنچه بر سر فرهنگشان میآید، فکر میکنید یا نه؟
زینب مرتضایی فرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
گفتوگوی عیدانه با نخستین مدالآور نقره زنان ایران در رقابتهای المپیک
رئیس سازمان اورژانس کشور از برنامههای امدادگران در تعطیلات عید میگوید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با دکتر محمدجواد ایروانی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد