فروشنده متقلب در آخر خط

دو مرد میانسال با قیافه ساده و شهرستانی در راهروی دادگاه نشسته‌ و منتظر بودند اسم‌شان را صدا بزنند. ظاهرشان برایم جلب توجه کرد. یکی از آن دو به‌شدت عصبی بود و دیگری مدام با او صحبت می‌کرد تا آرامش کند. نزدیک‌شان رفتم و سر صحبت را باز کردم اما هیچ کدام‌ راضی به گفت‌وگو نمی‌شدند و سعی می‌کردند به طریقی از زیر این کار شانه خالی کنند. با کمی اصرار یکی از آنها شروع به صحبت کرد و از ماجرای خلاف‌شان اینگونه گفت.
دو مرد میانسال با قیافه ساده و شهرستانی در راهروی دادگاه نشسته‌ و منتظر بودند اسم‌شان را صدا بزنند. ظاهرشان برایم جلب توجه کرد. یکی از آن دو به‌شدت عصبی بود و دیگری مدام با او صحبت می‌کرد تا آرامش کند. نزدیک‌شان رفتم و سر صحبت را باز کردم اما هیچ کدام‌ راضی به گفت‌وگو نمی‌شدند و سعی می‌کردند به طریقی از زیر این کار شانه خالی کنند. با کمی اصرار یکی از آنها شروع به صحبت کرد و از ماجرای خلاف‌شان اینگونه گفت.
کد خبر: ۱۵۳۹۴۱۸
نویسنده مژده مظهری - گروه تپش
 
خودت را معرفی کن؟  
اسمم کمال است و ۵۵ساله هستم. 

اهل کجایی؟ 
یکی از شهرهای غرب کشور. 

متأهلی؟ 
بله، سه فرزند هم دارم. 

سابقه‌داری؟ 
نه، اولین بار است دستگیر می‌شوم. 

چه شد که سر از کارهای خلاف در‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌آوردی؟  
در درجه اول برای به‌دست آوردن پول و کسب درآمد. چون آنقدر هزینه‌های زندگی و فرزندانم زیاد شده بود که مجبور بودم به هر کاری فکر کنم. پسرعمویم که اینجا نشسته در شهرمان مغازه‌ای اجاره کرده بود و کاسبی خوبی داشت. از تهران سفارش می‌گرفت و گاهی خودش و گاهی با پست، سفارشات را به مشتری‌هایش می‌رساند. وقتی دیدم کاسبی‌اش خوب است پیش او رفتم و مشغول کار شدم تا این‌که یک روز شخصی به مغازه آمد و مقداری وسایل برقی با قیمت مناسب آورد. از آنجا که خیلی به تشخیص وسایل اصل و تقلبی وارد نبودم هل شدم و وسایل را خریدم. تازه فکر می‌کردم زرنگی کرده‌ام و پسرعمویم با دیدن وسایل ذوق می‌کند اما برخلاف انتظارم وقتی آمد و وسایل را دید شوکه شد و تازه آنجا بود که متوجه تقلبی بودن آنها شدم. چاره‌ای نداشتیم. باید وسایل را می‌فروختیم. آنها را بین وسایل مغازه گذاشتیم و با قیمت پایین‌تر به مشتری‌های غریبه فروختیم. همانجا استارت این کار به ذهنم رسید.یک روز با پسرعمویم صحبت کردم و پیشنهاد دادم اجناس درجه سه را به تهران ببریم و به‌جای اجناس درجه یک به مردم بفروشیم. ابتدا قبول نکرد اما بعد از کمی اصرار حاضر شد کار را شروع کنیم. تعدادی وسایل برقی ازجمله مایکروفر، اجاق گاز رومیزی، جاروبرقی و... تقلبی خریدیم و راهی تهران شدیم. درآمدمان خیلی خوب بود و چون قیمت اجناس مناسب بود مردم از ما خوب خرید می‌کردند.  

چه می‌گفتید که راضی به خرید از شما می‌شدند؟ 
می‌گفتیم ورشکسته شده‌ایم و کمی از لوازم مغازه را که مانده می‌فروشیم تا بتوانیم چک‌ها‌ی‌مان را پاس کنیم. 

چطور دستگیر شدید؟ 
به‌خاطر این‌که ردی از خودمان باقی نگذاریم هر روز در یک محله بودیم و یک جای ثابت نمی‌ماندیم. حدود یک ماه مدام در رفت و آمد بودیم و جنس می‌آوردیم و بدون مشکل می‌فروختیم و درآمدمان خیلی خوب بود تا این‌که یک روز در خیابان پیروزی با یک مشتری حرف می‌زدیم که زن و مردی جلو آمدند و از قیمت‌ها پرسیدند و ما هم پاسخ دادیم، غافل از این‌که قبلا از ما خرید کرده بودند. آنها ما را شناخته و با پلیس تماس گرفته بودند. آنها ما را مشغول کردند تا پلیس رسید و  به این شکل دستگیر شدیم. 

اجناس‌‌تان چه شد؟  
پلیس همه را ضبط کرد. 

خانواده‌تان از دستگیری شما اطلاع دارند؟ 
نه، اطلاع ندارند. فقط از خدا می‌خواهم آبروی‌مان حفظ شود. چون اولین بار‌مان است و سابقه نداریم. امیدواریم مورد عفو قرار بگیریم و به شهرمان برگردیم و زندگی آبرومندانه گذشته را در پیش بگیریم.  

​​​​​​​در نهایت حرفی برای گفتن داری؟ 
چه حرفی جز پشیمانی و اشتباه در این سن و سال. پسرعمویم خیلی اصرار کرد این کار را نکنیم اما با اصرار من، خودم و این بنده خدا را درگیر کردم. کاش به حرفش گوش کرده بودم اما از پشیمانی چه سود. چون دیگر کار از کار گذشته و آبروی‌مان رفته.
newsQrCode
برچسب ها: فروشنده
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها