خانواده میرشاه این روزها یکی از سختترین لحظات زندگی خود را میگذرانند و هنوز باورشان نمیشود او را از دست دادهاند. محمدتقی قاسمی، پدر همسر میرشاه از عمق وجودش برای دامادش اشک میریزد و میگوید مرگ او قابل باور نیست. محمدتقی که خود بازنشسته راهداری است، به ما میگوید خیلی خوب میداند راهدارها در مسیر شغلی خود چه سختیهایی را تحمل میکنند اما برای رفاه مردم دم نمیزنند.
قاسمی در گفتوگو با جامجم میگوید: «روز حادثه میرشاه قرار بود همراه چند نفر از همکارانش برای تعمیرات به سمت کمربندی سبزپل کشفرود بروند اما این آخرین مأموریت کاریاش شد. قرار بود پلی را تعمیر کنند و تابلو هم گذاشته بودند. چالهای در آنجا بود که میرشاه میگفت اگر تعمیر نشود، ممکن است موتورسوار یا خودرویی با عبور از روی آن دچار مشکلات جدی شود. آن روز بارندگی نبود اما جاده لغزنده بود. یک ساعت قبل با همسرش تماس گرفته و گفته بود به دلیل حجم کاری که در آن محل دارد، ممکن است شب دیروقت به خانه برگردد، یا اصلا برنگردد. ساعت ۱۴:۳۰، درحالیکه میرشاه مشغول کار بود، یک سمند با سرعت ۱۴۰ کیلومتر در ساعت یکدفعه از راه رسید و بهدلیل عدم توانایی در کنترل خودرو به شدت با میرشاه برخورد کرد. شدت برخورد به حدی بود که میرشاه ۲۵ متر پرتاب شد و در اثر شدت ضربه، لگنش از دو ناحیه در رفت، پایش از سه جا شکست و سرش نیز ۳۵ بخیه خورد. البته اینکه میگویم سمند ۱۴۰ کیلومتر سرعت داشت، تأیید خود پلیس راه است و حرف من نیست. پس از تصادف، سمند کمی جلوتر ایستاد و راننده به صحنه تصادف آمد. میرشاه خونین روی زمین افتاده بود. وقتی اطراف میرشاه شلوغ شد، راننده خود را از میان جمعیت بیرون کشید، سوار بر خودرو شد و از صحنه تصادف فرار کرد. او دو دوربین نظارتی پلیس راه را رد کرد اما در سومین دوربین حواسش نبود که در حال تصویربرداری از اوست و برای همین ردش زده شد و با راننده تماس گرفتند.»
همکاران میرشاه با اورژانس تماس گرفتند و خیلی طول نکشید که آمبولانس از راه رسید و مرد راهدار به بیمارستان منتقل شد. او مدتی در بیمارستان بستری بود و بعد گفت چون از شرایط بهداشتی بیمارستان راضی نیست میخواهد به خانه برگردد، غافل از اینکه یک لخته خون قرار بود مصیبتی را برای او و خانوادهاش رقم بزند. به گفته پدر همسر میرشاه، این لخته خون در پهلوی دامادش بود و با تلاش او برای راه رفتن به سمت قلبش حرکت کرد: «به گفته پزشکی قانونی، این لخته خون باعث شد تا سنگکوب کند. روزی که این اتفاق افتاد خودم در خانه بالای سرش بودم. با اورژانس تماس گرفتیم و سپس او را به سختی و با کمک چند نفر دیگر به آمبولانس منتقل کردیم. وقتی به بیمارستان رسیدیم، پزشکان پس از معاینه گفتند او از دنیا رفته است. بعد از فوت دامادم شکایتی ثبت کردیم.»
بغض راهدار ۶۲ ساله میترکد: «دامادم جای ۱۰ کارگر و راهدار کار میکرد، او عاشق کارش بود. شب و روز نداشت و هر زمان که با او تماس میگرفتند، بیمعطلی خودش را به محل کارش میرساند. میگفت باید همیشه آماده باشم. چند سالی میشد که حتی به مسافرت نمیرفت تا در کارش خللی ایجاد نشود. در انجام هیچ کاری برای خدماترسانی به مردم دریغ نمیکرد. با اینکه حقوقش ناکافی و ضعف مالی داشت اما از جان برای خدمترسانی به مردم مایه میگذاشت. راهدارها شب و روز ندارند، تعطیلاتشان کم است، برج ۱۰ که آغاز میشود، ما همیشه در حال آمادهباش بودیم. ماشین خراب میشد یا تصادف رخ میداد، به محل اعزام میشدیم تا جاده باز شود. زمانی که خودم هنوز راهدار بودم، سال ۱۳۸۸، هشت روز به خانه نرفتم و شب و روز مشغول کار بودم. به مسئولمان گفتم من هشت روز است پشت فرمان هستم و دیگر نمیتوانم ادامه دهم. او هم از سختی کارمان خبر داشت و گفت میدانم اما امکانات وراننده نداریم.آنجا منطقهای بود که برف پس از مدتی بارش، به کولاک تبدیل میشد ؛ بنابراین با شرایط دشواری سعی میکردیم به بهترین شکل راهداری کنیم. تا صبح مجبور بودیم آن مسیر را مدام برویم و برگردیم که مشکلی ایجاد نشود. میرشاه هم مثل خودم عاشق این کار بود.»