قدرت رسانه‌ای چگونه قدر و قیمت مربیان را بالا برد؟

مردانی که بزرگنمایی شدند!

«مربی روی نیمکت یعنی یک اپراتور که گاهی تشخیص‌های فنی به موقعی دارد وگرنه در اکثر موارد او هیچکاره است و همه چیز بستگی به ساق بازیکنانی دارد که با استعداد خود سرنوشت همه چیز را تعیین می‌کنند.» این بی رحمانه‌ترین تعریفی است که می‌توان در رابطه با یک مربی داشت.
«مربی روی نیمکت یعنی یک اپراتور که گاهی تشخیص‌های فنی به موقعی دارد وگرنه در اکثر موارد او هیچکاره است و همه چیز بستگی به ساق بازیکنانی دارد که با استعداد خود سرنوشت همه چیز را تعیین می‌کنند.» این بی رحمانه‌ترین تعریفی است که می‌توان در رابطه با یک مربی داشت.
کد خبر: ۱۵۴۰۴۱۰
نویسنده هیلدا حسینی خواه
جام جم آنلاین – تعریف «هیچ کاره» یک مربی بار‌ها از سوی افراد و کارشناسان مختلفی ارائه شده است که البته این تعریف اغراق آمیز به نظر می‌رسد. کافی است یک لحظه تصور کنید یک تیم روی نیمکت خود سرمربی نداشته باشد، آنگاه با چه آشفتگی‌هایی که رو‌به‌رو نمی‌شود. 
اما واقعیت تلخ این است که در تمام سال‌های اخیر مربیان متعددی در دنیای فوتبال به خصوص فوتبال اروپا وجود داشته‌اند که به شکل عجیب و غریبی بزرگنمایی شده‌اند، حاصل این بزرگنمایی هم افزایش قیمت آنها و راه یافتن آنها روی تیم‌های قابل توجه است. قدرت رسانه‌ای در این میان حرف اول را می‌زند و مدام این حقیقت را یادآور می‌شود که درخشش و زوال هر چهره‌ای به نحوه پرداختن رسانه‌ها به آنها بستگی دارد. 
 
نبوغ فردی یا بزرگنمایی؟ 
بزرگنمایی در رابطه با بسیاری از چهره‌های فوتبالی صدق میکند. رسانه‌ها شبکه‌های اجتماعی و حتی بخشی از افکار عمومی گاهی چنان تصویری از بعضی سرمربیان می‌سازند که گویی موفقیت یا شکست یک تیم فقط و فقط به نبوغ فردی آن مربی وابسته است. این نگاه ساده‌سازی شده باعث شده مربیانی مثل توماس فرانک سرمربی دانمارکی تاتنهام، گراهام پاتر مربی بریتانیایی و میکل آرتتا سرمربی اسپانیایی آرسنال بیش از اندازه بزرگ جلوه داده شوند در حالی که واقعیت فوتبال پیچیده‌تر از این روایت‌هاست.
توماس فرانک یکی از نمونه‌های واضح این فضاست. او به عنوان مربی‌ای معرفی می‌شود که با ایده‌های مدرن شخصیت قوی و مدیریت انسانی بالا می‌تواند هر تیمی را متحول کند. اما وقتی وارد سطحی مثل تاتنهام می‌شود انتظارات به شکل غیرواقعی بالا می‌رود. رسانه‌ها از او تصویر یک منجی می‌سازند در حالی که تاتنهام باشگاهی است با محدودیت‌های خاص در ساختار مالکیت سیاست‌های مالی و فشار دائمی برای نتیجه فوری. در چنین شرایطی حتی مربی‌ای با ایده‌های خوب هم لزوما نمی‌تواند به موفقیت پایدار برسد، اما روایت عمومی معمولا شکست‌ها را صرفا به توانایی یا ناتوانی شخص مربی تقلیل می‌دهد.
 
مربی نوآور فیک!
گراهام پاتر هم نمونه دیگری از این روند است. او در دوره‌ای به عنوان یک مربی‌ نوآور معرفی شد که فوتبال مدرن را به شکل علمی و سیستماتیک اجرا می‌کند. این تصویر آن‌قدر پررنگ شد که بسیاری تصور کردند پاتر می‌تواند در هر سطحی همان نتایج را تکرار کند. اما تجربه نشان داد که فاصله بزرگی بین کار کردن در باشگاه‌هایی با انتظارات متوسط و حضور در تیم‌هایی با فشار رسانه‌ای و هواداری شدید وجود دارد. وقتی ابزار لازم از نظر کیفیت بازیکن عمق اسکواد و ثبات مدیریتی وجود نداشته باشد حتی بهترین ایده‌های تاکتیکی هم به بن‌بست می‌خورند.
در مورد میکل آرتتا وضعیت حتی پیچیده‌تر است. آرتتا در سال‌های اخیر بار‌ها تا آستانه قهرمانی رفته، اما در نهایت تقریبا تمام جام‌ها را از دست داده است. با این حال این فصل با آرسنال صدرنشین است و همین موضوع دوباره موجی از ستایش‌ها را به راه انداخته است. بسیاری از رسانه‌ها او را به عنوان یکی از برترین مربیان نسل جدید معرفی می‌کنند. این در حالی است که اگر به کارنامه کلی نگاه کنیم می‌بینیم که نتایج نهایی هنوز با این تصویر بزرگ تفاوت دارد. صدرنشینی یک فصل هرچقدر هم مهم باشد به معنای موفقیت کامل نیست به ویژه وقتی در سال‌های قبل جام‌های مهم از دست رفته‌اند. اینجا دوباره همان الگوی بزرگنمایی دیده می‌شود که یک مقطع زمانی خاص تبدیل به معیار اصلی قضاوت می‌شود.
 
موفقیت ناپایدار
اکثر سرمربیانی که در دنیای فوتبال ناگهان بخت و اقبال پیدا می‌کنند و به عنوان یک تراز اول شناخته می‌شوند موفقیت ناپایداری دارند.
در کنار این نام‌ها می‌توان به ادی هاو سرمربی نیوکاسل، پوچتینو و آلونسو هم اشاره کرد. ادی هاو به عنوان مربی‌ای معرفی می‌شود که می‌تواند هر پروژه‌ای را متحول کند، اما بخش بزرگی از موفقیت‌های او با تغییرات مالی و تزریق سرمایه به باشگاه‌ها همزمان بوده است. پوچتینو سال‌ها به عنوان مربی‌ای ستایش شد که بدون هزینه‌های سنگین تیم‌های جذاب می‌سازد، اما وقتی در تیم‌های بزرگ‌تر قرار گرفت مشخص شد که بدون پشتیبانی مالی و ساختاری قوی کار تا چه اندازه سخت می‌شود. آلونسو هم به عنوان مربی‌ای آینده‌دار و نابغه تاکتیکی مطرح شده، اما هنوز مسیر طولانی تا اثبات موفقیت پایدار در بالاترین سطح دارد.
نکته کلیدی در تمام این مثال‌ها این است که مربیگری در فوتبال حرفه‌ای به طور جدی به دو عامل اصلی وابسته است. عامل اول شانس است و عامل دوم پول باشگاه‌ها. شانس به معنای زمان‌بندی درست مصدوم نشدن بازیکنان کلیدی برخورد با قرعه‌های مناسب در جام‌ها و حتی اشتباهات داوری است. بسیاری از قهرمانی‌ها و ناکامی‌ها در مرز‌های بسیار باریکی رقم می‌خورند که خارج از کنترل مستقیم مربی هستند. یک توپ که به تیر می‌خورد یا یک تصمیم داوری می‌تواند مسیر یک فصل را تغییر دهد و همین موضوع نشان می‌دهد که چقدر نقش شانس در قضاوت درباره مربیان نادیده گرفته می‌شود.
 
عامل مهم و حیاتی: پول
عامل دوم و شاید مهم‌تر پول است. بدون بودجه مناسب، بدون توانایی جذب بازیکنان باکیفیت و بدون عمق اسکواد تقریبا محال است که یک مربی حتی اگر از نظر فنی بسیار قوی باشد بتواند در بلندمدت موفق شود. فوتبال مدرن بیش از هر زمان دیگری به منابع مالی وابسته است. کیفیت نیمکت قدرت چرخش بازیکنان در فصل‌های فشرده و توانایی رقابت در چند تورنمنت همزمان همگی به پول گره خورده‌اند. وقتی باشگاهی این امکانات را نداشته باشد بهترین ایده‌های تاکتیکی هم در نهایت به دیوار واقعیت می‌خورند.
مثال روشن این موضوع پپ گواردیولا است. پپ یکی از بزرگ‌ترین مربیان تاریخ فوتبال محسوب می‌شود، اما نکته مهم این است که او تقریبا همیشه در باشگاه‌هایی مربیگری کرده که از نظر مالی قدرتمند بوده‌اند. بارسلونا، بایرن مونیخ و منچسترسیتی همگی باشگاه‌هایی با بودجه بالا ساختار حرفه‌ای و امکان جذب بهترین بازیکنان هستند. این شرایط نشان می‌دهد که حتی بهترین مربیان هم ترجیح می‌دهند در محیط‌هایی کار کنند که ابزار لازم برای اجرای ایده‌هایشان وجود دارد.
در سوی دیگر ژوزه مورینیو قرار دارد. مورینیو تا زمانی که در تیم‌های پولدار و قدرتمند حضور داشت نتایج بسیار خوبی گرفت و جام‌های بزرگی را به دست آورد. اما وقتی به تیم‌های متوسطی مثل تاتنهام رفت به وضوح مشخص شد که نمی‌تواند یک ناجی تمام عیار باشد. محدودیت‌های مالی ساختاری و کیفیت اسکواد باعث شد که حتی مورینیو با تمام تجربه و شخصیت برنده‌اش نتواند همان تاثیرگذاری گذشته را تکرار کند. این مثال به خوبی نشان می‌دهد که اسطوره بودن به عنوان مربی هم بدون پشتوانه مالی و ساختاری کافی کافی نیست.
 
فرضیه نهایی: کم شدن نقش مربی
دنیای فوتبال مدرن به صورت مستقیم و غیرمستقیم یک واقعیت بسیار عجیب را یادآور می‌شود: کم شدن نقش سرمربیان در تصمیمات فنی. کافی است نگاهی به شرایط باشگاه‌هایی نظیر منچستریونایتد و یا چلسی بیندازید. مسیر فنی این باشگاه‌ها نه فقط از طریق سرمربی که از سوی یک تیم کامل فنی تعیین میشود. 
در نهایت باید پذیرفت که بزرگنمایی بیش از حد مربیان باعث می‌شود تصویر نادرستی از فوتبال شکل بگیرد. موفقیت در فوتبال نتیجه ترکیب دانش مربی، شانس شرایط محیطی و مهم‌تر از همه پول باشگاه‌هاست. وقتی این دو عامل اصلی یعنی شانس و منابع مالی وجود نداشته باشد حتی بهترین مربیان هم در نهایت با محدودیت‌های جدی روبه‌رو می‌شوند. اما دنیای فوتبال به سرعت به سمت مدرنیسم پیش می‌رود. در این دنیا نقش چالش برانگیز مربیان چگونه خواهد بود؟
منبع: اسپورتس کیدا
newsQrCode

نیازمندی ها