
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
چنگنواز پیر با ناتوانی در حالی که یک پاره نان برای او نمانده بود، با پروردگار خود به راز و نیاز پرداخت و گفت: «پروردگارا! که یک عمر هفتاد ساله را به من عطا کرده و گناههای مرا بخشیده و روزی را از من دریغ نداشتهای! اکنون بیکار و مسکین شدهام و کسی مرا به نواختن چنگ، دعوت نمیکند. صدایم خشن و زشت شده و آوازم از تاثیر افتاده است. پروردگارا! امروز میخواهم فقط برای تو چنگ بنوازم.»
چنگنواز پیر در جستوجوی خدا به گورستان «یثرب» مدینه میرود و آن قدر چنگ مینوازد تا بر گوری میافتد و به خواب میرود. از سویی دیگر، عمر در خواب، صدایی رازآمیز میشنود و شگفتزده میشود و با خود میگوید: «این آواز، بیحکمت و راز نیست.»
عمر از خواب میپرد و فوری با کیسه زر به گورستان میرود و به هر سو میگردد و جز پیرچنگی کسی را نمیبیند. بارها، این سو و آن سو میگردد و در آخر، تنها آن پیر را بر خاک خفته مییابد. عمر با ادب و احترام بر بالین پیر خفته مینشیند.
پیرمرد از عطسه عمر بیدار میشود و با دیدن عمر، شگفتزده شده، به خود لرزیده و ترسیده و تصمیم میگیرد از آنجا دور شود. با خود میگوید: «مامور نهی از منکر خلیفه آمده است تا مرا دستگیر کند. چه کنم؟»
عمر به پیرچنگی نگاه میکند و او را زردروی و شرمسار میبیند و از او میخواهد که نرود و بنشیند تا از رازهای الهی به او بشارتها بدهد. پیرچنگی از این که عمر گذشته خود را بیهوده سپری کرده، پشیمان است. «بانگ میزد کای خدای بینظیر/ بس که از شرم آب شد بیچاره پیر.»
پیر چنگی پس از گریستن بسیار، چنگ خود را بر زمین میکوبد و خرد میکند و خطاب به آن میگوید: «گفت ای بوده حجابم از اله/ ای مرا تو راه زن از شاهراه. ای بخورده خون من هفتاد سال/ ای زتو رویم سیه، پیش کمال.»
سپس رو به آسمان کرده، میگوید: «ای خدای با عطای باوفا/ رحم کن بر عمر رفته در جفا.» و من از کسی جز آنکه به من نزدیکتر است، دادخواست نخواهم داد؛ زیرا عمر گرانبهای ما، در دست اوست.
او که پارههای طلای عمر ما را میشمارد و به ما عطا میکند.» اینگونه چنگنواز پیر، گناهان گذشته خود را میشمارد و در برابر حق تعالی، ناله و زاری میکند.
عمر به او میگوید: «این گریه و زاریها، نشانه هوشیاری و دلبستگی تو به چیزهای این دنیاست. تا زمانی که گرد وابستگیهای دنیایی خود میگردی، از خدا دور هستی و پیشرفت و تکاملی نداری و این هوشیاری مانند پردهای، تو را از رسیدن به جهان ملکوت، بازمیدارد، مانند آن «نی» که گرههای آن، جلو زیبایی و جانبخشی صدای آن را میگیرد.
صدای همیشه: طرح کلی قصه، بر پایه پیوند آدمی با آفرینندهاش؛ یعنی خداست. ابزار در این پیوند، دل و آواز روحبخشی است که همانند بانگ اسرافیل، مردهها را زنده میگرداند. واژه «اسرافیل» در زبان سریانی به معنی «بنده خدای تعالی» است. اسرافیل، یکی از فرشتههای مقرب الهی و مامور دمیدن روح به اجسام و نفخ صور در روز رستاخیر است. اسرافیل فرشتهای است که پیش از همه به آدم سجده کرده است. جلالالدین محمد بلخی با انتخاب این واژه، کلید فکر و جهانبینی خود را در اختیار ما قرار داده است: «هین که اسرافیل وقتاند اولیا/ مرده را ز یشان، حیات است و حیا.»
محمد بلخی در این قصه به ما میگوید: آگاه باشید و بدانید که «چنگ» تنها یک ساز با تارهای بسیار نیست و آهنگی که از دل آن برمیخیزد، تنها برای تسلی و تخدیر روح آدمیان نمیباشد؛ آوازی است که روح و روان ما را به جنبش و هیجان درمیآورد و ما را به خویشتن خویش و ماورای جسم و جادوی حیات ظاهریمان و به معرفت حقیقت و حق نزدیک میکند. چنین آواز و آهنگی به یقین ما را از زندگی و جهان واقعیمان بازنمیدارد. چه کسانی میتوانند ما را از قرارگاه حس و نفس فراتر برده، آواز پنهان هستی و وجود را برای ما شنیدنی کنند؟ محمد بلخی میگوید: پیامران و راهنمایان حقیقی با کسانی که گفتار و کردارشان، راهگشا و حقیقتمدار است. کسانی که نغمهها و کلام آنان از سرچشمه آلوده من طبیعی و زندان تن خاکی برنخاسته و اقلیم روح و روان آنان، خشک و تاریک نیست و آموزههای آنان فراتر از تاثیر انس و جن است: «مطلق آن آواز خود از شه بود/ گرچه از حلقوم عبدالله بود» ـ که مصداقی است برای این کلام وحی: «یا معشر الجن و الانس ان استطعتم». (قرآن مجید، سوره رحمان، آیه: 34) اینجاست که «عبدالله» «یدالله» میشود و انسان در برابر پروردگار خود، وجودی وابسته باقی میماند. تمام تلاش جلالالدین محمد بلخی در این قصه، تفهیم همین معنی و اندیشه است و اینکه»... مارمیت اذرمیت ولکن الله رمی (قرآن مجید، سوره انفال، آیه: 18). پس چرا برخی حقیقت را انکار میکنند و نعمتهای الهی را پاس نمیدارند؟ چرا برخی از جنگل وهم و خیالهای باطل، بیرون نمیآیند و نمیپذیرند که رفتار، کردار و پندارها، همه برانگیخته از حق است. معنی و پیام نغمههای پیامبران و اولیا نیز جز این نیست؛ نغمههایی که صدای همیشه هستی و ازلی است: «نشنود آن نغمهها را گوش حس/ کز ستمها، گوش حس باشد نجس. جان هریک مردهای از گورتن/ برجهد ز آوازشان اندر کفن. گوید این آواز ز آواها جداست/ زنده کردن کار آواز خداست.» آیا شما میتوانید صدای «بلی» جهان هستی را بشنوید؟ آیا ما و موجودات عالم، صدای همیشه جهان هستی ـ الست بربکم ـ نیستیم؟ در شکار بیشه جان، باز باش/ همچو خورشید جهان، جانباز باش، جان فشان ای آفتاب معنوی!/ مر جهان کهنه را بنما نوی، در وجود آدمی، جان و روان/ میرسد از غیب چون آب روان.
عبدالحسین موحد
جامجم
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
عضو دفتر حفظ و نشر آثار رهبر انقلاب در گفتگو با جام جم آنلاین مطرح کرد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
گفتوگوی عیدانه با نخستین مدالآور نقره زنان ایران در رقابتهای المپیک
رئیس سازمان اورژانس کشور از برنامههای امدادگران در تعطیلات عید میگوید
در گفتوگوی اختصاصی «جامجم» با دکتر محمدجواد ایروانی، عضو مجمع تشخیص مصلحت نظام بررسی شد