یا اگر وسط چله مرداد که بزرگترین رویداد خرماپزون طبیعت در حال برگزاری است ناگهان بخواهی شرجی شمال را لمس کنی و در چشمهای تنی به آب معدنی بزنی، باغ دست ردی ندارد تا به سینهات بزند. اکثر سال، وقت و بیوقت، اصناف و انواع پرندگان را میشود به نظاره نشست که الحان و نغمهها، پیش و پس برگها و شاخهها، رها دادهاند به باد. آنچه از زیبایی میشود تصور کرد و آنچه از رنگ در طیف دو چشم آدمیزاد است و آنچه از صوت که محبوب گوش است و آنچه از طعم که باب میل ذائقه باشد، هر هزار در باغ موجود است. و از هرچه زیباتر هم البته طاووس باغ است که در غایت لطف و ناز و برازندگی و لطافت گوشهای از باغ هزاررنگ خوشنشینی میکند و بر همه اشرف است.»
این چند خط، تمام آنچیزی بود که بر آن کاغذ خیس از باران، نوشته شده بود. حیرتانگیزترین لحظاتی که تا کنون تجربه کرده است، حالاست. دوست داشت این خانه چوبی دربسته و مایحتاج یکسال آیندهاش را که باد به داخل کلبهاش میریزد هزینه کند تا فقط یک خط دیگر از ادامه متنی که تنها یک صفحهاش نصیبش شده بهدست بیاورد. بهراستی این چندخط را چهکسی روایت کرده؟ از کجا روایت کرده و اصلا مگر چنین جایی هست؟ این سؤالات سرش را میخوردند. اما مگر او چه داشت که فدا کند؟ یک کلبه چوبی ساده تقریبا مسقف، یک سبد که بر آن سکنا میگزید و چند عدد دانه و سنگریزه برای خوردن و زندهماندن که آنهم بهلطف بادی یا بارشی بر سرش میریخت و البته پوستی از چرم زمخت که از حادثهها سر سالم بیرون ببرد. او نمیتوانست و شاید نمیخواست دنیایی فراتر از چرم بافته بر پوستش و گودی سبد و سفتی چوب و تاریکی و ناهمواری منزلش تصور کند اما حیرتش را این دوچندان میکرد که این متن بادآورده و باراندیده، حسی عجیب به او منتقل میکند. حسی که همجنس خوابهایی بود که هرچه تقلا میکرد، نمیتوانست تعبیرش را متوجه شود.
دوم) از دماغ فیل (روز/ خارجی/ باغ صنوبر)
خب از قدیمترها هم گفتهاند، زیباتر از طاووس شاید نتوان وسط سبزی طبیعت و آبی آسمان دید. مخصوصا اگر تکطاووس باغ صنوبر هم باشی. بعضیها به طاووس حق میدادند. شاید اگر هر پرنده یا چرنده دیگری بود که از صبح خروسخوان تا غروب آفتاب، دائم بهبه و چهچهاش میکردند و ثناگویش میشدند و تعریف از پر و قامت و نوک و رنگ و بال و خطوخالش میکردند، همین وضع طاووس را پیدا میکرد.البته اینها هیچکدام رفتار آنروزهای طاووس را هیچجوره توجیه نمیکرد. درست وقتی که چشم از هرچه حیا و ادب بود شست وروبهروی هزارتا چشم،رفت روی فیل سیاهبختی که اجیرش کرده بود برای همین کار. فیل را از دوردستها بهبهانه جیره و مواجب کشانده بود به باغ صنوبر تا در بهرخکشیدن و خودنمایی، صدِ خودش را گذاشته باشد. طاووس لانهای از سبزه و پر قو پشت گردن فیل برای خودش ساخته بود تا در نهایت غرور و تفرعن برود روزها با فیل از دسترس هرچه غیرخود است، وسط باغ نمایش دهد و شبها هم در بلندی آرزوهایش بخوابد. چندروزی به همین منوال و به پشت چشم برای دیگران نازککردنها و بالانشینی و فخروافاده گذشت تا آنکه خبر ناز و کرشمه طاووس از باغ فراتر رفت و به سلطان باغ رسید. پادشاه عادل از شنیدن آنچه طاووس با خود و دیگران کرده و با طبقهنشینی، رنگ عدالت از باغ زدوده، فورا دستور به اخراجش داد. البته نه یک اخراج ساده. و شد همان که عادل خواست. طاووس را که از خرطوم فیل افتاده بود، پرها از تنش چیدند، بهطوری که دیگر اثری از رنگ و لطافت به پوستش نماند. بهدستور عادل، بر تنش چرم دوختند و داروی فراموشی و بیهوشی به حلقش خوراندند و چندین فرسخ دورتر از باغ صنوبر درون کلبهای چوبی و نیمریخته ساکن کردند تا دنیای طاووس بکلی تغییر کند و این اخراج تا مدتی نامعلوم معین شد. بعد از دو شب که طاووس چرمفام، پلک چشم بازکرد، به چشمش نه دیگر باغی بود که دلبری کند، نه دیگرانی که بهبه بگویند نه حتی خودی که پر بگشاید. همهچیز عادی بود و البته آماده بود تا برای سالها گمان کند مرغی فلج محبوس بین چرمها و ساکن در کلبهای است که از دانههای گاهوبیگاه تغذیه میکند؛ نه طاووسی که روزی فیلنشین بود! بهانهای برای حیرت نداشت. کور مادرزادی که به عمرش با هیچ بینایی ملاقات نکرده، کوری برایش غیرعادی نیست! چهبسا بینایی را خرافه تلقی کند. تنها چیزی که بعضی وقتها چشمهایش را به گوشهای خیره میکرد، نسیمی خوش یا بوی درختی یا شکوفهای یا بنفشهای بود که از بین درزهای کلبه به مشامش میرسید و لذت و اضطراب توامان را در دلش میانداخت و حس میکرد میخواهد بپرد اما نمیدانست این شوق از کجاست یا گاهی صدای چهچه بلبلی میشنید و میماند که آن باد و بو از چیست و آن صوت و لحن از کجاست؟ و البته معلومش نمیشد. بیوطنی ترجمهاش همین حس او بود. بیوطنی و گمبودگی و خودفراموشی.
سوم) طاووس هنوز آنجاست (شب/ خارجی/ زیر نور ماه)
سربازان سلطان که سر رسیدند، فریاد زدند: «رسیدیم! طاووس هنوز آنجاست.» درست میگفتند. آنجا بود اما سالها از آخرین باری که او را دیدند میگذرد. او بدجوری ترسیده است. دائم میپرسد: «شما کیستید؟ از کجا آمدهاید؟ با من چکار دارید؟» و این سؤالات را تکرار میکرد. سرباز پیشگام، وقت زیادی نداشت. دستور باید اجرا میشد. بهسختی جام را به او نوشاند. تا هیکل چرمی و خستهاش، بیحال بر زمین بیفتد. او را به باغ بردند. به باغ صنوبر.روزهای اول همیشه سخت است. مثل اولینبار که مدرسه میرویم. یا اولیندفعه که میخواهیم تنهایی سفر کنیم یا روزهای ابتدایی شغل جدیدمان. همینطور عادیاش سخت است چهبرسد که حالا او باید سختی روزهای اول را با سختی مرور خاطراتش پیوند میداد. خوب یادش است از کجا آمده و حالا کجاست. تازه رازها یکییکی برایش فاش میشوند. فاش میشدند منشأ آن بادها و رایحههای خوش که مشامش را سرحال میآورد، علت آن چند دانه که هر از گاهی در کلبهاش میریخت، دلیل آن خوابهای پریشان نصفشبی که دفعاتی گریبانگیرش بود و البته حکمت آن حکایت؛ حکایتی که آن شب بر کاغذی در کلبهاش دید و حیرت کرد.آنجا همهچیز را یافت. موبهموی آن چندخط نوشته برایش تفسیر شد. فهمید دنیا بزرگتر از جایی بود که تصور میکرد. انگار جامی که سرباز نوشانده بود حافظهاش را برگردانده. هم چهارفصلبودن را فهمید، هم سبزی بیحد را، هم آسمان را، هم دریا و هم هرچه تصورش را داشت یا حتی آنچه تصورش را نداشت اما این میان یک چیز برایش همچنان معماست. در نامهای که آنروزها درون کلبهاش افتاده بود، اسمی از زیباترین موجود باغ به میان آمده بود. چیزی که باید حالا که به باغ برگشته یا بهزعم خودش به باغ آمده، پیدایش میکرد. از هر موجودی که میدید سراغش را میگرفت: «شما طاووس را ندیدید؟» و اکثریت جز یک پاسخ نمیدادند: «سالهاست که او را ندیدهایم!» پایان تقلاکردنهایش ملاقات با سلطان عادل بود. هم او که درد و درمان او بهدستش بود. وقتی از عادل خواست تا طاووس معروف باغ صنوبر را به او نشان دهد، عادل تنها یک پاسخ داد: «روبروی آینه بایست و چرم از پیکرت بردار...!»