روایت در سه روایت

روایت، ستون فقرات هر داستان است؛ عنصری که رویدادها، شخصیت‌ها و فضا را به شکلی معنادار به هم پیوند می‌دهد و تجربه‌ای منسجم برای خواننده می‌سازد. شیوه‌ روایت نه‌تنها بر درک ما از داستان اثر می‌گذارد، بلکه بر میزان تأثیرگذاری و ماندگاری آن نیز نقش اساسی دارد. در ادامه به مهم‌ترین ویژگی‌های روایت در داستان اشاره می‌شود.
روایت، ستون فقرات هر داستان است؛ عنصری که رویدادها، شخصیت‌ها و فضا را به شکلی معنادار به هم پیوند می‌دهد و تجربه‌ای منسجم برای خواننده می‌سازد. شیوه‌ روایت نه‌تنها بر درک ما از داستان اثر می‌گذارد، بلکه بر میزان تأثیرگذاری و ماندگاری آن نیز نقش اساسی دارد. در ادامه به مهم‌ترین ویژگی‌های روایت در داستان اشاره می‌شود.
کد خبر: ۱۵۳۹۵۵۹
نویسنده سید سپهر جمعه‌زاده - نوجوانه
 
نخستین ویژگی، زاویه دید است. راوی می‌تواند اول‌شخص، سوم‌شخص محدود یا دانای کل باشد. انتخاب زاویه دید تعیین می‌کند که خواننده تا چه اندازه به ذهن و احساسات شخصیت‌ها دسترسی دارد و چه مقدار از اطلاعات داستان در هر لحظه آشکار می‌شود. زاویه دید مناسب می‌تواند همدلی ایجاد کند یا فاصله‌ای آگاهانه میان خواننده و شخصیت‌ها بسازد.
ویژگی دوم، لحن و زبان روایت است. لحن می‌تواند صمیمی، رسمی، طنزآمیز، تلخ یا شاعرانه باشد و زبان روایت نیز ممکن است ساده یا پیچیده، محاوره‌ای یا ادبی انتخاب شود. این دو عنصر با هم فضای عاطفی داستان را شکل می‌دهند و بر برداشت خواننده از جهان داستان اثر می‌گذارند. زمان و ترتیب روایت از دیگر ویژگی‌های مهم است. روایت می‌تواند خطی باشد یا با استفاده از بازگشت به گذشته (فلاش‌بک) و پیش‌آگاهی (فلاش‌فوروارد) شکل بگیرد. بازی با زمان به نویسنده امکان می‌دهد تعلیق ایجاد کند، اطلاعات را تدریجی آشکار سازد و لایه‌های پنهان داستان را برجسته کند.
ویژگی بعدی، ریتم روایت است؛ یعنی سرعت پیشرفت داستان. گاهی روایت با توصیف‌های دقیق و مکث‌های طولانی کند می‌شود و گاهی با دیالوگ‌ها و کنش‌های سریع شتاب می‌گیرد. کنترل ریتم به نویسنده کمک می‌کند توجه خواننده را حفظ کند و نقاط اوج داستان را پررنگ‌تر سازد.
در نهایت، اعتبار و انسجام روایت اهمیت دارد. حتی در داستان‌های تخیلی، روایت باید منطق درونی خود را حفظ کند تا خواننده بتواند آن را باور کند. انسجام در زاویه دید، لحن و اطلاعات ارائه‌شده باعث می‌شود روایت یکدست و قانع‌کننده باشد. در مجموع، روایت ابزار اصلی نویسنده برای هدایت خواننده در جهان داستان است. شناخت و به‌کارگیری آگاهانه‌ ویژگی‌های روایت، داستان را ازسطح بازگویی ساده‌ وقایع فراترمی‌بردو آن را به تجربه‌ای هنری و تأثیرگذار تبدیل می‌کند.

ویژگی‌های روایت در ناداستان
روایت در ناداستان، برخلاف داستان تخیلی، بر پایه‌ واقعیت شکل می‌گیرد اما این به معنای حذف عناصر روایی نیست. ناداستان نیز برای اثرگذاری، انتقال معنا و درگیر کردن مخاطب از روایت بهره می‌گیرد. تفاوت اصلی در این است که روایت ناداستان باید به حقیقت وفادار بماند و هم‌زمان آن را به شکلی معنادار و خواندنی عرضه کند.
نخستین ویژگی روایت در ناداستان، واقع‌محوری و صداقت است. نویسنده موظف است به واقعیت‌های بیرونی، تجربه‌ زیسته یا داده‌های مستند وفادار بماند. هرگونه اغراق یا دستکاری آگاهانه‌ واقعیت، اعتبار روایت را زیر سؤال می‌برد. اعتماد مخاطب مهم‌ترین سرمایه‌ روایت ناداستان است.
ویژگی دوم، زاویه دید شخصی یا تحلیلی است. بسیاری از ناداستان‌ها با زاویه دید اول‌شخص نوشته می‌شو‌د، زیرا تجربه‌ فردی و مشاهده‌ مستقیم را منتقل می‌کند. در عین حال، زاویه دید سوم‌شخص یا لحن تحلیلی نیز در ناداستان‌های پژوهشی و گزارشی رایج است. انتخاب زاویه دید بر میزان صمیمیت و اعتبار متن تأثیر می‌گذارد. ساختار روایی از دیگر ویژگی‌های مهم ناداستان است. اگرچه ناداستان می‌تواند ساختاری خطی داشته باشد  اما اغلب از ترکیب روایت شخصی، توضیح، تحلیل و توصیف استفاده می‌کند. نویسنده ممکن است میان خاطره، گزارش، تفسیر و اطلاعات تاریخی جابه‌جا شود تا تصویری چندلایه از واقعیت ارائه دهد.
ویژگی بعدی، لحن و زبان شفاف است. در ناداستان، زبان معمولا روشن، دقیق و قابل‌اعتماد است. حتی اگر متن ادبی و شاعرانه باشد، نباید باعث ابهام در معنا یا تحریف واقعیت شود. لحن می‌تواند صمیمی، تأملی، انتقادی یا گزارشی بوده اما همواره باید با موضوع و مخاطب تناسب داشته باشد.
انتخاب و برجسته‌سازی جزئیات نقش مهمی در روایت ناداستان دارد. نویسنده از میان انبوه واقعیت‌ها، جزئیاتی را انتخاب می‌کند که معنا‌دار و روشنگر باشند. این انتخاب آگاهانه به روایت انسجام می‌دهد و به مخاطب کمک می‌کند تجربه یا مسأله مطرح‌شده را بهتر درک کند.
درنهایت، هدفمندی روایت از ویژگی‌های اساسی ناداستان است. روایت در ناداستان معمولا با هدف آگاهی‌بخشی، ثبت تجربه، تحلیل یک مسأله یا برانگیختن تأمل نوشته می‌شود. روایت تنها بازگویی رویدادها نیست بلکه تلاشی است برای فهم عمیق‌تر واقعیت. به‌طور کلی، روایت در ناداستان پلی است میان واقعیت و معنا. نویسنده با حفظ صداقت و استفاده‌ هوشمندانه از عناصر روایی، می‌تواند واقعیت را نه‌فقط گزارش کند بلکه آن را به تجربه‌ای اثرگذار و قابل‌تأمل برای مخاطب تبدیل کند.

روایت به‌مثابه روش فلسفه‌ورزی
یکی از شاخص‌های بنیادی تفکر انتقادی، توانایی عبور از پیامدهای آشکار یک مسأله به سوی دلالت‌ها و نتایج ناآشکار آن است؛ امری که می‌توان از آن با عنوان «گذار از لوازمِ بین به لوازمِ غیربین» یاد کرد. این توانایی نه صرفا یک مهارت تحلیلی بلکه نشانه‌ بلوغ عقلانی در مواجهه با مسائل پیچیده است.
در دستگاه مفهومی ریچارد پل، هر مسأله یا ادعا، واجد مجموعه‌ای از دلالت‌ها و پیامدها‌ست. بخش قابل‌توجهی از این دلالت‌ها در سطح بدیهی و پذیرفته‌شده باقی می‌مانند و معمولا محل اجماعند؛ اما تفکر انتقادی دقیقا از جایی آغاز می‌شود که متفکر از این سطح عبور کرده و پیامدهایی را پی می‌گیرد که یا مغفول مانده‌ یا از نظر روانی و اجتماعی ناخوشایند هستند. این گذار، مستلزم به‌کارگیری همزمان چند عنصر از «عناصر تفکر» در مدل پال است:
نخست، استنتاج که امکان رسیدن به نتایجی را فراهم می‌کند که به‌صراحت بیان نشده‌اند؛ دوم، عمق فکری که متفکر را وادار می‌کند با پیچیدگی‌ها و تنش‌های درونی مسأله مواجه شود؛ و سوم، گستره فکری که او را از محدود شدن به یک منظر یا یک گروه ذی‌نفع بازمی‌دارد. بدون این سه عنصر، تحلیل به بازتولید بدیهیات فروکاسته می‌شود. نکته‌ مهم آن است که این فرآیند صرفا شناختی نیست بلکه به‌شدت وابسته به فضیلت‌های فکری است. همدلی فکری امکان درک پیامدهای یک ادعا بر دیگران را فراهم می‌کند؛ شجاعت فکری متفکر را قادر می‌سازد نتایجی را بپذیرد که با باورها یا منافع او تعارض دارند؛ و پشتکار فکری مانع توقف زودهنگام در نخستین پاسخ‌های آسان می‌شود. از همین‌رو، ریچارد پل تأکید می‌کند که بدون پرورش این فضیلت‌ها، مهارت‌های تحلیلی می‌توانند به ابزار توجیه‌گری بدل شوند.
درنهایت، می‌توان گفت «رسیدن از لوازم بین به غیربین» معیار تمایز میان تفکر سطحی و تفکر انتقادی اصیل است. متفکر انتقادی نه به‌دنبال تأیید فوری یک ادعا بلکه متعهد به دنبال‌کردن دلالت‌های آن تا جایی است که تصویر کامل‌تر، هرچند ناآرام‌کننده‌تر، از مسأله پدیدار شود. این تعهد همان چیزی است که تفکر انتقادی را به یک کنش مسئولانه‌ معرفتی بدل می‌کند، نه صرفا یک تکنیک ذهنی.

ارتباط روایت و تفکر
در منطق سنتی اسلامی، فکر به معنای حرکت ذهن از معلوم به مجهول تعریف می‌شود. منطقیان گفته‌اند: «الفکر هو حرکه النفس من المبادی الى المطالب»‌؛ یعنی فکر عبارت است از حرکت نفس (یا ذهن) از مبادی و قضایای معلوم به سوی مطالب و مجهولات مورد نظر. به بیان دیگر، انسان هنگامی که با یک مسأله یا مجهول مواجه می‌شود، برای رسیدن به پاسخ میان معلومات پیشین خود حرکت می‌کند و آنها را به کار می‌گیرد تا به نتیجه برسد. این فرآیند ذهنی که از «قضایای معلومه» آغاز شده و به «مطلوب» ختم می‌شود، همان فکر است. ثمره فکر یا دستیابی به مطلوب است یا نزدیک شدن به آن. به این ترتیب، در منطق اسلامی، فکر یک فرآیند استدلالی به‌شمار می‌رود که نقش آن کشف و تحصیل معرفت جدید بر پایه معلومات پیشین است. 
مسأله «روایت و خودآگاهی» از مهم‌ترین مباحث میان‌رشته‌ای در فلسفه، روان‌شناسی و علوم‌شناختی است. انسان نه صرفا موجودی تجربه‌گر، بلکه موجودی روایتگر است‌؛ او برای آن‌که خود را بفهمد و تجربه‌های پراکنده‌اش را معنا ببخشد، آنها را در قالب داستانی منسجم بازسازی می‌کند. این فرآیند، بستر پیدایش «خودآگاهی» است.  پل ریکور در نظریه هویت روایتی نشان داده که ما با روایت کردن زندگی خویش، از «خود پراکنده» به «خود منسجم» گذر می‌کنیم‌؛ به بیان دیگر، خودآگاهی محصول روایت است، نه صرفا داده‌های حافظه (ریکور،۱۹۹۱). در روان‌شناسی روایت نیز همین نکته برجسته شده است: افراد برای بازشناسی خویشتن، زندگی خود را به‌صورت داستان بازنمایی می‌کنند و این روایت‌ها چارچوبی برای بازاندیشی و نتیجه‌گیری فراهم می‌آورند (ساربین، ۱۹۸۶‌؛ مک‌آدامز، ۲۰۰۱)
از منظر معرفت‌شناختی نیز می‌توان گفت که روایت ابزار آشکارسازی دانسته‌های پنهان است. انسان گاه چیزی را می‌داند اما به دانستن خود التفات ندارد‌؛ در جریان روایت، این «دانستن نادانسته» به سطح آگاهی می‌آید. همان‌طور که شرحش رفت چنین برداشتی را می‌توان با توضیح فخر رازی نیز در شرح الاشارات سازگار دانست‌؛ جایی که او تفاوت «اشاره» و «تنبیه» را در همین سطح از خودآگاهی شرح می‌دهد: گاه نیاز به برهان و استدلال مستقل است («اشاره»)، و گاه صرف یادآوری برای بیداری دانسته‌های بالقوه کفایت می‌کند («تنبیه») (فخر رازی، شرح الاشارات، ج ۱، ص ۱۰۴)
از منظر علوم شناختی و عصب‌شناسی نیز روایت به‌منزله سازوکاری برای سازمان‌دهی حافظه و پیش‌بینی آینده شناخته می‌شود. پژوهش‌های حوزه «استنتاج فعال» نشان داده‌اند که روایت به انسان امکان می‌دهد داده‌های پراکنده را به الگویی علی و زمانی تبدیل کند و براساس آن برای آینده تصمیم بگیرد (هسپ وهمکاران،۲۰۲۱). همچنین مطالعات عصب‌شناختی نشان داده‌اندکه فهم داستان شبکه‌ای از نواحی مغزی مرتبط با حافظه کاری، پردازش زبانی و«نظریه ذهن»را فعال می‌کند.
در بعد وجودی، روایت راهی برای ایجاد تداوم در هویت است. تجربه‌های انسانی ذاتا پراکنده و گاه متناقض هستند اما روایت خطی پیوسته میان آنها ترسیم می‌کند. از این‌رو، خودآگاهی روایتی نه‌فقط در سطح روان‌شناختی، بلکه در سطح معنوی و وجودی نیز اهمیت دارد. سنت‌های فلسفی و عرفانی اسلامی نیز بر همین نقش حکایت و قصه تأکید کرده‌اند‌؛ حکایت به‌منزله آینه‌ای است که ‌فرد در آن خود را بازمی‌شناسد و از رهگذر آن، به مرتبه بالاتری از خودآگاهی و حتی معرفت الهی می‌رسد («من عرف نفسه فقد عرف ربه»).  در یک جمع‌بندی می‌توان گفت، روایت هم ابزار بازسازی گذشته است و هم امکان پیش‌بینی آینده‌؛ هم دانسته‌های نهفته را به آگاهی می‌آورد و هم تداوم هویت فردی را تضمین می‌کند. از این‌رو، خودآگاهی انسانی در ژرف‌ترین سطح، پدیده‌ای روایتی است. 
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها