روایت یک شاعر

شروان، قفقاز، زمستان سرد سال ۵۲۰ هجری قمری، هوا به سردی آهن بود. برف بی‌امان می‌بارید، گویی آسمان می‌خواست تمام رنج‌های زمین را در پناهی سفید بپوشاند. در خانه ای محقر، در دل شهر شماخی (پایتخت شروانشاهان)، نوزادی پا به جهان گذاشت که نامش را بدیل گذاشتند. کسی نمی‌دانست این کودک روزی به خاقانی ملقب خواهد شد و قرن‌ها پس از مرگش، همچنان از او به عنوان یکی از پیچیده‌ترین و درخشان‌ترین شاعران پارسی‌گو یاد خواهد‌شد.
شروان، قفقاز، زمستان سرد سال ۵۲۰ هجری قمری، هوا به سردی آهن بود. برف بی‌امان می‌بارید، گویی آسمان می‌خواست تمام رنج‌های زمین را در پناهی سفید بپوشاند. در خانه ای محقر، در دل شهر شماخی (پایتخت شروانشاهان)، نوزادی پا به جهان گذاشت که نامش را بدیل گذاشتند. کسی نمی‌دانست این کودک روزی به خاقانی ملقب خواهد شد و قرن‌ها پس از مرگش، همچنان از او به عنوان یکی از پیچیده‌ترین و درخشان‌ترین شاعران پارسی‌گو یاد خواهد‌شد.
کد خبر: ۱۵۳۹۵۶۱
 
پدرش، نجیب‌الدین علی، نجاری ساده بود که بوی چوب تازه و تراشه‌های کاج، اولین رایحه‌هایی بود که بینی کودک را نوازش داد. مادرش، زنی از نسل مسیحیان نسطوری بود که به اسلام گروید‌- این ترکیب فرهنگی بعدها در شعر خاقانی تأثیری ژرف گذاشت. در سن کم، پدر را از دست داد و دایی‌اش، کافی‌الدین عمر - طبیب و شاعری فرهیخته - سرپرستی او را بر عهده گرفت.

درس‌گرفتن از استاد دووجهی
کافی‌الدین عمر، مردی پارادوکسیکال به حساب می‌آمد: هم پزشک جسم بود و هم پزشک روح. در مطبش هم گیاهان دارویی خشک‌شده آویزان بود و هم دیوان‌های شعر. او اولین کسی بود که چشم خاقانی جوان را به دنیای واژه‌ها گشود. اما شاید مهم‌تر از آموزش فنون شاعری، دایی به او یاد داد که جهان، جای ساده‌ای نیست.
دایی درحالی‌که دستان پینه‌بسته‌اش برگ‌های خشک اسطوخودوس را خرد می‌کرد می‌گفت: «بدیل جان، شاعری فقط گفتن زیبا نیست. شاعری یعنی بتوانی در یک بیت، هم آتش بهشت را حس کنی و هم یخ دوزخ را. زبانی بیاموز که مثل چاقوی جراحی باشد؛ هم می‌برد و هم شفا می‌دهد.»
خاقانی ۱۴ساله بود که نخستین شعرش را سرود؛ شعری در مدیحه پادشاه شروان. اما حتی در آن شعر نوجوانانه هم، رگه‌هایی از آن طبع سرکش آینده دیده می‌شد؛ چاپلوسی محض نبود، گویی نوجوان می‌خواست نشان دهد که می‌تواند از واژه‌ها پلکانی بسازد تا به بلندای قله‌ای بی‌نظیر قدم بگذارد.

ورود به دربار شروانشاه
سال ۵۳۵ قمری خاقانی جوان، با قدی بلند و نگاهی نافذ، برای نخستین بار وارد تالار بزرگ کاخ شروانشاهان شد. دیوارها با نقوش طلایی پوشانده شده و بوی عود فضای سنگینی را ایجاد کرده بود. منوچهر شروانشاه، حاکمی فرهیخته اما حسابگر بود. شعرا برایش نه عاشقان هنر، که ابزاری برای افزایش شکوه دربار بودند.
خاقانی در میان شعرای درباری، مانند جغدی در قفس طوطیان بود. دیگران رنگین و پرسروصدا بودند، او عمیق و چندلایه. زبانش را «دشوار» می‌نامیدند. ولی این دشواری، نه از ناتوانی، که از وسعت دیدگاهش نشأت می‌گرفت. او جهان را مانند یک پزشک تشریح، مانند یک فیلسوف تحلیل و مانند یک عارف تفسیر می‌کرد.
 شاهزاده اخستان، پسر منوچهر شروانشاه، به او علاقه‌مند شد. این رابطه اشرافی ــ شاعرانه، برای خاقانی هم نعمت بود و هم نقمت. نعمت، چون امکان مطالعه درکتابخانه بی‌نظیر دربار را به او داد.نقمت، چون بال‌های طبع سرکشش را می‌کوبید.
در یکی از شب‌های زمستانی، اخستان از او پرسید: «خاقانی، چرا غزل‌هایت مانند دیگران، آسان و روان نیست؟»
خاقانی، که به پنجره تکیه داده بود و برف را تماشا می‌کرد، پاسخ داد: «شاهزاده، برف که می‌بارد، همه جا را یکسان سفید می‌کند. اما اگر دقیق نگاه کنی، زیر این سفیدی، هزاران شکل مختلف وجود دارد: سنگی تیز، شاخه‌ای شکننده و جاده‌ای ناهموار. من می‌خواهم آنچه زیر سطح است را هم نشان دهم.»
 
طبع سرکش و زخم تبعید
خاقانی نمی‌توانست مدیحه‌گویی صرف باشد. طبع نقادش، زبان تندش، و حساسیت شدیدش به بی‌عدالتی، او را با درباریان درگیر می‌کرد. شعرهای طنزآمیز و گزنده‌اش درباره وزیران و درباریان، به گوش شاه رسید.

سال ۵۴۹ قمری، زندان
دیوارهای سرد و نمناک زندان قلعه، شاهد روزهایی شد که خاقانی در انفرادی به‌سر برد. اما زندان جسمش را محدود کرد، نه روحش. در همان سلول تنگ و تاریک، برخی از عمیق‌ترین شعرهایش را سرود. در یکی از این شعرها نوشت:
زندانم به از خلوت کاخستان/ آزادم به از بندگی شاهان
این تجربه، شکافی عمیق میان او و دربار ایجاد کرد. پس از آزادی، اگرچه دوباره به دربار بازگشت، اما دیگر آن شاعر جوان مشتاق حمایت نبود. مردی رنج‌دیده بود که دنیا را با چشمانی دیگر می‌دید.

سفر حج؛ نقطه عطفی روحانی
سال ۵۵۱ قمری خاقانی تصمیم گرفت خانه و دربار را پشت سر بگذارد و راهی سفر حج شود. این سفر که دو سال طول کشید، تنها یک زیارت مذهبی به‌شمار نمی‌رفت، بلکه سفری به درون بود. از شروان تا مکه، از میان شهرها و فرهنگ‌های مختلف، چشم‌هایش را به دنیایی فراتر از قفقاز و دربار شروانشاهان گشود.
در مسیر، از بغداد دیدن کرد؛ شهری که روزگاری پایتخت فرهنگی جهان اسلام بود. ویرانه‌های تمدن‌های گذشته را دید. در بیابان‌های عربستان، در زیر آفتاب سوزان، به ماهیت فانی زندگی و جاودانگی هنر اندیشید.
این سفر، تغییری بنیادین در شعر و نگاهش ایجاد کرد. پس از بازگشت، کتاب مشهورش «تحفه‌العراقین» (هدیه دو عراق) را نوشت - گزارشی شاعرانه از این سفر که در آن، توصیف طبیعت، تفکر فلسفی و عرفان درهم آمیخته بود.

تراژدی شخصی؛ مرگ پسر
شبی در سال ۵۶۸ قمری، بدترین رخداد زندگی خاقانی اتفاق افتاد؛ مرگ پسر جوانش راشدالدین‌. پسری که امید و نور چشمانش بود، در جوانی درگذشت. 
این مصیبت، شاعر را درهم شکست. مرثیه‌ای که برای پسرش سرود، یکی از تاثربرانگیزترین شعرهای فارسی است:
ای پسر، خاک تنم بی‌تو سرآغاز شد زندگانی  که مرا بود، دگرباز شد 
در این شعرها، خاقانی از پیچیدگی‌های همیشگی‌اش کمی فاصله می‌گیرد و دردش را بی‌پرده فریاد می‌کند. اینجا، دیگر شاعر درباری نیست، پدر داغدیده‌ای است که با خدا هم درددل می‌کند، هم قهر.

سال‌های پایانی؛ گوشه‌نشینی و تامل
پس از مرگ پسر، خاقانی بیشتر از دربار فاصله گرفت. در خانه‌ای محقر در تبریز (که پس از مدتی به آنجا نقل مکان کرد) روزگار می‌گذرانید. شاگردانی داشت که نزدش می‌آمدند اما بیشتر اوقات در خلوت خودش بود.
دیدگاهش به شعر و زندگی، عمیق‌تر و تلخ‌تر شده بود. در این دوره، غزل‌های عرفانی عمیقی سرود که در آنها، از تعلقات دنیوی ابراز بیزاری می‌کرد اما حتی در این اشعار عرفانی هم، ردپای طبع نقادش دیده می‌شد - حالا نه نقادی از درباریان، که نقادی از خویشتن و هستی.
یکی از شاگردانش نقل کرده که در این سال‌ها،خاقانی همیشه کتابی کوچک باخودداشت که درآن،جملات قصارو اندیشه‌های روزانه‌اش را می‌نوشت. می‌گفت: «شعر مثل درخت است، بعضی فقط شکوفه‌هایش را می‌بینند، بعضی میوه‌اش را می‌چینند اما ریشه‌اش زیر خاک است؛ تاریک و ناپیدا. من عمری صرف شکوفه‌ها کردم، حالا می‌خواهم به ریشه‌ها برسم.»

سبک و ویژگی‌های شعر خاقانی
خاقانی را «حکیم‌الشاعران» می‌نامند. شعرش، مانند یک کلیسای گوتیک است: با جزئیات پیچیده، نمادهای فراوان و ساختاری محکم. او از هر علمی که در زمانش شناخته شده بود - پزشکی، نجوم، فلسفه، منطق - در شعرش استفاده کرد.
صنایع ادبی در نزد او مانند رنگ‌های روی پالت نقاش بودند. تشبیهات دور از ذهن، استعاره‌های پیچیده، و ایهام‌های چندلایه، شعرش را به پازلی تبدیل می‌کردند که حل کردنش نیاز به دانایی داشت اما این پیچیدگی، بی‌دلیل نبود. خاقانی معتقد بود جهان پیچیده است و شعر باید این پیچیدگی را بازتاب دهد.
نوآوری‌هایش: ۱. تلمیحات مسیحی: تحت‌تأثیر مادر مسیحی‌تبارش، برای اولین بار در شعر فارسی، از داستان‌های انجیل و نمادهای مسیحی استفاده کرد. ۲. توصیفات دقیق طبیعت: برخلاف بسیاری از شاعران هم‌عصرش که طبیعت را کلی توصیف می‌کردند، او با دقت یک طبیعت‌شناس به جزئیات می‌پرداخت.۳. طنز گزنده: حتی در مدیحه‌های درباری هم، گاه چنان طنز تلخی می‌آورد که مانند نیش پشه‌ای بود زیر لباس‌فاخر.

میراث خاقانی
خاقانی درسال۵۹۵هجری قمری در تبریز درگذشت اما شعرش نمرد. تأثیر او بر شاعران پس از خود، به‌ویژه بر شاعرانی مانند نظامی‌گنجوی (که هم‌عصر و همشهری او بود) و بعدها بر شاعران سبک هندی، انکارناپذیر است. برای ما امروز، خاقانی تنها یک نام در کتاب‌های تاریخ ادبیات نیست. او نماد شاعری است که تسلیم شرایط نمی‌شود. در دنیایی که از او انتظار مدیحه‌گویی صرف داشت، او شعر رابه رسانه‌ای برای اندیشه تبدیل کرد.در دربار اما مطیع دربار نبود.در ستایش اما چاپلوسی نمی‌کرد.
شعر خاقانی به ما یادآوری می‌کند که هنر والا، می‌تواند هم زیبا باشد هم اندیشه‌برانگیز، هم پیچیده باشد هم صادق. او مانند کوهی در تاریخ ادبیات فارسی است: صعود به قله‌اش دشوار اما دید از آن بالا، وسیع و تماشایی است.
 
شعر خاقانی؛ قلعه‌ای از ظرافت و ژرفا
خاقانی در اوج سبک «آذربایجانی» یا «مکتب وقوع» می‌درخشد و شعرش تجلی‌گاه چند ویژگی برجسته است:

۱. پیچیدگی و دشواری سبک‌: 
خاقانی اهل تکلف‌های بدیع وصنایع لفظی ومعنوی پیچیده است.جمله‌بندی‌های طولانی، ترکیب‌سازی‌های بی‌سابقه، استفاده گسترده از لفظ‌های مهجور و اصطلاحات علمی درنجوم، طب،فلسفه و کلام،شعر اورا به متنی دشوار ونیازمند شرح تبدیل کرده است. این ویژگی گاه ازشدت احساس می‌کاهد،اما برعمق وغنای فکری آن می‌افزاید.

۲. تصویرسازی‌های حیرت‌انگیز: 
خاقانی استاد چینش کلمات برای خلق تصاویری نو و شگفت است. او با نگاهی تجزیه‌گر و تحلیل‌گر به پدیده‌ها می‌نگرد و آنها را به اجزای تشکیل‌دهنده‌اش می‌شکافد تا ترکیباتی بیافریند که پیش از او سابقه نداشته است. این تصاویر گاه آنچنان غریب و دور از ذهن هستند که خواننده را مبهوت خود می‌کنند.

۳. دانش گسترده و بینش فلسفی:
 دیوان خاقانی، دانشنامه‌ای کوچک از علوم زمانه است. او از فلسفه، طب، نجوم، هندسه، تاریخ، اسطوره‌های ایرانی و یونانی و آیات قرآنی بهره می‌برد تا اندیشه‌های خود را در قالب نمادها و استعاره‌های بدیع بیان کند. این ویژگی، شعر او را از سطح احساس صرف فراتر برده و به آن بعدی حکیمانه بخشیده است.

۴. درونمایه‌های اصلی:
 اگرچه خاقانی در مدیحه‌سرایی نیز تواناست، اما روح اصلی شعر او را حکمت، اندوه و شکوه تشکیل می‌دهد. مرثیه‌های جانسوز او برای فرزندش و نیز شکوه‌های سیاسی-اجتماعی از روزگار و حاکمان، از تاثیرگذارترین بخش‌های دیوانش هستند. همچنین، سفرنامه حج او (تحفة العراقین) که به مثابه یک حماسه عرفانی است، از شاهکارهای ادب فارسی محسوب می‌شود.

۵. غزل‌های عاشقانه و عارفانه: خاقانی در غزل نیز استادی مسلم است. غزل‌های او اگرچه از همان پیچیدگی‌های سبکی برخوردارند، اما از شور عاشقانه و حرارت عارفانه لبریزند و گاه به سادگی و شیرینی سخن سعدی نزدیک می‌شوند.

شعر شناس زبده
خاقانی در هر دو زبان پارسی و عربی، ادیب و استاد هر دو صنعت نظم و نثر بوده است. قصاید غرا و قطعات بی‌نظیری دارد و قسمت بزرگی از اشعار وی رباعی و مثنوی است. 
خاقانی قصاید بلندی در وصف اصفهان، خراسان، بغداد و دربند گفته ودرشرح منازل حج ووصف کعبه قصاید بلندی ساخته است که «باکوره الاشجار» و «تحفة العراقین» از جمله آنهاست.قصاید«صفیره الضمیر»و«منطق الطیر» و «سوگندنامه» نیز از امهات قصاید اوست. قصیده‌ای که خاقانی در مقابل ایوان کسری و وصف خرابه مدائن گفته، نخبه آثار اوست.
زبده قصاید وی در وصف حضرت رسول و مدح سلاطین شروان و قزل‌ارسلان سلجوقی است و تخلص خاقانی هم منسوب به خاقان اکبر منوچهر بن کسران از سلاطین شروان است که به هر قصیده هزاردینارصله و جایزه از وی می‌گرفته است. 
خاقانی دو مرتبه به زیارت خانه کعبه رفته و مثنوی تحفة العراقین را در طول راه به نظم کشیده است. 
برخی از استادان معرفت شرح‌ها و تفسیرهایی در چگونگی کلمات و حواشی و تعلیقاتی بر اشعار مشکله خاقانی نوشته‌اند؛ از جمله خواجه حسن دهلوی شرحی بر دیوان وی نوشته و کمال تتبع و شعرشناسی خود را در آن ظاهر کرده است.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها