دنیایی که در آن فیلم دیگر موضوع مورد بحث نیست بلکه فعل فیلم دیدن، تجربههایی که در حین و پس از آن رخ میدهد و رابطه مخاطب با فیلم مورد بررسی قرار میدهد بررسی میشود و بهعبارت دیگر سینما را وارد فلسفه میکند. با دید فلسفی اگر به سینما نگاه کنیم همانطور که نظریهپردازانی، چون ژان لویی بودری یا اسلاوی ژیژک پیش از این گفتهاند سینما در دنیای امروز به مثابه غار افلاطون عمل میکند و سینما تبدیل به همان غاری (دنیایی) میشود که افلاطون معتقد بود سایهای از واقعیت را به ما نشان میدهد، اما باید گفت سینما پا را از این فراتر گذاشته و اکنون میتواند به ابزاری برای بیرون رفتن از غار تبدیل شود. با همین نگاه آنچه روی پرده میبینیم سایهای از واقعیتی است که کارگردان تصمیم گرفته به مخاطبان خود ارائه دهد و از این نقطه به بعد بستگی به توانایی خالق اثر دارد که میتواند منجر به رسیدن مخاطب به واقعیت ادعایی فیلم شود یا خیر. حال با توجه به این گزاره قصد داریم تا گریزی به فیلمهایی بزنیم که در فجر ۴۴ هر یک به نوعی واقعیت جنگ ۱۲ روزه را به تصویر کشیدهاند.
هبوط واقعیت در زمین شعار
نخستین فیلمی که در جشنواره امسال با موضوع جنگ ۱۲ روزه در سالن رسانه اکران شد فیلم نیمشب محمدحسین مهدویان است. کارگردانی که در کارنامه سینمایی خود آثاری مثل ایستاده در غبار، ماجرای نیمروز، ماجرای نیمروز: رد خون، درخت گردو را داشته و آثاری که به تاریخ معاصر پرداخته و موضوعات امنیتی نیز سهم قابل توجهی در همه آنها دارد. به همین خاطر وقتی اولین خبرها از ساخت این اثر به دست مهدویان رسید خیلی از سینمادوستان مشتاق شدند تا این فیلم را ببینند.
نیمشب همانطورکه در ابتدای فیلم عنوان میکند براساس اتفاقی واقعی که در محله یوسفآباد تهران افتاد، ساخته شده است. در یکی از شبهای جنگ ۱۲ روزه، یکی از موشکهای پیشرفته و مرگبار رژیمصهیونیستی در کنار ساختمان بیمارستان سقوط میکند و مهدی سرتیم امنیتی حاضر در منطقه تلاش دارد تا ضمن خنثی کردن و انتقال موشک به محل امن، امنیت مردم و بیماران را تامین کند. داستان نیمشب، اما به همین جا محدود نمیشود و مهدویان سعی کرده تا با محوریت خط اصلی داستان خود انبوهی از خردهروایتها را وارد داستان کند تا بتواند در قالب یک فیلم، فداکاریهای مردم را به تصویر بکشد (فداکاریهایی که آنقدر بزرگ هستند که دوربین مهدویان برای به تصویر کشیدن آنها کوچک است) ولی انبوه این خردهروایتها بیشتر باعث گم شدن داستان شدند تا اینکه همراه فیلم باشند.
از سوی دیگر، وقتی در سالن سینما مینشینیم، انتظار داریم فیلم با زبان سینما سخن بگوید؛ اما محمدحسین مهدویان (کارگردان) و مهدی یزدانیخرم (نویسنده) در «نیمشب» ترجیح دادهاند بهجای بهرهگیری از ظرفیتهای بصری و روایی سینما، به زبان شعار رویآورند. این انتخاب باعث شده فداکاریها و قهرمانیهایی که همه از آنها آگاهیم، پیش از آنکه سایهای از واقعیت و عمق انسانی داشته باشند، به شعارهایی تبدیل شوند که از واقعیت فاصله گرفته و باورپذیریشان را از دست میدهند.
ریسک روی میز جنگ سایبری
در جنگهای مدرن امروزی، جبههها نه در جغرافیای واقعی، که در فضای دیجیتال شکل میگیرند؛ چنانکه در جنگ ۱۲روزه، شاهد بودیم برخی صرافیها و بانکهای کشور با مشکلاتی مواجه شدند.
محسن بهاری هم برای سوژه اولین فیلمش دست روی همین موضوع گذاشت: هک سیستم بانکی کشور در ایام جنگ ۱۲ روزه. این سوژه بکر، زوایای پیدا و پنهان بسیاری برای پرداختن دارد؛ اما زاویهای که بهاری برای فیلم خود برگزیده، آن را به اثری دیالوگمحور تبدیل کرده است. به عبارت دیگر، کارگردان همانند نام فیلم و شخصیت قهرمان، روی اثرش قمار کرده و تمام تخممرغهایش را در سبد دیالوگ گذاشته است. قمارباز روایت یکی از افسران اطلاعاتی است که روی پرونده هک شبکه بانکی کار میکند و با اینکه باور دارد متهم اصلی چه کسی است، اما مدرک متقنی از او ندارد؛ بنابراین تصمیم میگیرد تا به خانهاش برود و وارد دیالکتیک شود و به این اطمینان برسد که آدم درست را پیدا کرده است. قمارباز شروع خوبی دارد؛ با خلق دیالوگها و سکانسهای کمیک، مخاطب را به خوبی با خود همراه میکند، اما هرچه پیش میرویم، روایت دچار تکرار شده و در چرخهای یکنواخت میافتد. مخصوصا در دکوپاژ که بارها با سکانسهای تکراری و دیالوگهای مشابه در فیلم مواجه میشویم و همین امر باعث شده که قمار بیشتر به سمت نمایش حرکت کند تا فیلم سینمایی، اما با تمام این ضعفها مخاطب درنهایت میتواند مخاطب را همراه خود کند و محسن بهاری با توجه به اولین کارش و سوژهای که انتخاب کرده توانست در کار خود موفق شود.
نشانی غلط در کافه استعاره
مصطفی رزاقکریمی، مستندساز ایرانی که با فیلم «کافهسلطان» در فجر ۴۴ حضور دارد بهواسطه سابقهاش ازجمله فیلمسازانی بود که انتظار بالایی از آن میرفت، مخصوصا با موضوعی که برای فیلمش انتخاب کرده بود. کافهسلطان داستان کافهای بینراهی در یکی از خیابانهای فرعی خارج از تهران است که مشتری ندارد، اما با وقوع جنگ ۱۲ روزه و شلوغشدن جادهها جانی دوباره به این کافه برمیگردد؛ کافهای که در پس رونقش با مشکلات اساسی دستوپنجه نرم میکند.
همین خط داستانی در نگاه اول نوید یک فیلم با انبوه کاراکترها و خردهروایتهای فرعی میدهد، اما رزاقکریمی تصمیمگرفت وارد دنیای استعاره و نشانه شود؛ دنیایی که البته فیلمنامهنویس آن را در نشست خبری رد کرد، اما نظر اهالی رسانه و منتقدان و آنچه از فیلم برمیآمد چیز دیگری را نشان میداد. البته کافهسلطان خالی از خردهروایت هم نیست، اما این خردهروایتها آنچنان که باید و شاید افزودهای برای فیلم ندارند.
نخستین آنها زنی با کودکی خردسال است که از فرودگاه به کافه آمده و با اینکه در فیلم میگوید کارش برندینگ است و انتظار میرفت تا در پایانبندی فیلم نقش داشته باشد، اما صرفا تبدیل به کارگری برای کافه در ایام شلوغش میشود. دومین خردهروایتی که راه خود را به کافه سلطان باز میکند زن و مردی عربزبان هستند که بهدنبال پسر سربازشان آمدهاند، اما نتوانستهاند نشانی از او پیدا کنند و اهالی کافه سلطان پس از اینکه سرنوشت کافه برای همیشه مشخص میشود با این خانواده همراه میشوند تا پسرشان که شهید شده است را تحویل بگیرند.
بیربطترین روایت در قلب طوفان
دیگر فیلم حاضر در فجر چهلوچهارم فیلم «رقص باد» به کارگردانی سیدجواد حسینی است فیلمی که در میان آثار مرتبط با جنگ ۱۲روزه احتمالا بیربطترین آنها لقب میگیرد. چراکه سازندگان اثر در میانه ساخت فیلم و صرفا به خاطر تجانس جنگ ۱۲روزه با موضوع اثر با گنجاندن اخباری که در فیلم پخش میشود اثری از جنگ ۱۲روزه در آن پیدا نمیکنید. رقص باد روایت مردی شصتوچند ساله است که پس از سالها (در میانه جنگ ایران و عراق) موقع جنگ ۱۲روزه به جزیره بر میگردد و ساکن مسافرخانهای به نام «جای خورشید» میشود که صاحبش زنی به همین نام است و عشقی قدیمی سر باز میکند. حسینی همچنین برای روایت خود کاملا تحت تأثیر فیلم «نوستالژیا»ی تئو آنجلوپولوس است مخصوصا اینکه ظاهر علیرضا شجاع نوری هم یادآور شخصیت اصلی همان فیلم است روایتی که البته با خساست فیلم در دادن اطلاعات به مخاطب و پایانبندیاش که قابل حدس بود نتوانست برای فیلم کاری کند، اما درباره رقص باد باید گفت که اثر بیشتر از این نیمخط جلوتر نمیرود؛ مردی که زمان جنگ رفته در زمان جنگ هم بر میگردد.
تراژدی سندرم استکهلم در ویلا
آخرین فیلمی که با محوریت جنگ ۱۲روزه در چهلوچهارمین جشنواره فیلم فجر به نمایش در آمد فیلم «سقف» به کارگردانی ابراهیم امینی بود. امینی که پیش از این بهعنوان فیلمنامهنویس شناخته میشد سال قبل با اولین اثرش فیلم «چشم بادومی» در جشنواره حضور یافت فیلمی که به خاطر توجه به نسل زد و ورود به دنیای آنها توانست نظرها را به خود جلب کند، اما فیلم سقف برعکس تجربه قبلی، فیلم ضعیفی از آب در آمد. سقف قرار بود تا به موضوع آسیبهای روانی جنگ در برای طبقه متوسط جامعه بپردازد، اما آنچه از کار در آمد بیشتر درباره خانوادهای است که دچار سندرم استکهلم هستند. این فیلم داستان خانوادهای را روایت میکند که مجتمع مسکونیشان در جریان جنگ ۱۲روزه آسیبدیده و ناچار میشوند مانند بقیه مردم به سمت شمال و ویلای پسرعمه پولدارشان بروند، غافل از اینکه، این پسرعمه (با بازی ضعیف بیژن بنفشهخواه) قصد دارد کینه ۲۰ ساله خود را تلافی کند و هر فرصتی را برای تحقیر خانواده غنیمت میشمارد، اما خانواده که مقهور ثروت پسرعمه هستند تحقیرها را به جان میخرند و حاضر به ترک ویلا نیستند. تنها نکته مثبت فیلم سقف، پسر جوان خانواده است که در تمام موقعیتها منطقیترین مواضع را دارد.
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
خرید و فروش غیرقانونی انواع حیوانات و پرندگان کمیاب ادامه دارد