تهران، شهر مدارا

به نظرم قبای مدارا را اصلا برای تن ما تهرانی‌ها دوخته‌اند. یادم هست یک بار که مادرم را رساندم دمِ یک درمانگاه، موقع خداحافظی مهرِ مادرفرزندی‌اش غلیان کرد و مصافحه کوتاهی کردیم.
کد خبر: ۷۳۳۴۲۱

پشتِ سری چنان که افتد و دانی دید مناسبی نداشت و قاعدتاً تخمین سن‌ و سال و مناسبات برایش ممکن نبود. چند ثانیه‌ای هم طبیعتا بیشتر از حد مالوف پشت سر ما معطل شده بود. عصبانی شد، اولین بوق را که زد سریع خداحافظی کردم و راه افتادم. او ولی به ‌بوق بسنده نکرد. به مداراجویانه‌ترین شکل ممکن فرمان را پیچاند و گاز نافرمی به خورد ماشینش داد و به هر زحمتی شده خودش را رساند کنار من. موجود نافرم سبیل‌دررفته‌ای بود که به طور متناوب چهارثانیه به من و یک ثانیه به جلو نگاه می‌کرد. من هم دقیقا برعکسش. همین‌طور موازی آمد تا این‌که شیشه را پایین دادم. خواستم عذرخواهی کنم تا شر بخوابد و کار به مدارا نکشد. او ولی پیشدستی کرد و داد زد: «ببر تو خونه ببوسش خب...» آن سه نقطه هم در مقیاس دامنه واژگان من اما بدترین فحش ممکن بود که خب قاعدتا حتی در دیوانه‌خانه‌ای مثل اینجا هم قابل چاپ نیست. راستش دیوانه‌ها اصولا در موقعیت‌های مداراخور اینچنینی، بیشتر اهل فرارند، دیده شده حتی به ضرب و زور «غلط کردم» و «ببخشید» ماله می‌کشند و جمع می‌کنند غائله را. حقیر هم به مناسبت عضویت در مجمع دیوانگان و البته روحیات ذاتی‌ام از این خصوصیت نیکو بری نیستم. کمتر پیش آمده با کسی از درِ مدارا درآمده باشم. استثنای این قاعده ولی همین یک بار بود؛ همین یک بار که دوست داشتم، عین سمیرِ هشدار برای کبری 11، سمند را مثل بنز بدوانم و فرمان را خرکی‌ بپیچانم جلویش و پیاده شوم یقه‌اش را بچسبم و از پنجره ماشین بکشمش بیرون و همین طور کشان‌کشان ببرمش جلوی درمانگاه و مادرم را نشانش بدهم و همان کلمه سه‌نقطه را به خودش بگویم... نه اصلا چیزی نگویم و فقط چند دقیقه همین‌طور ممتد نگاهش کنم. ببینم کلا بلد است خجالت بکشد یا نه... البته فقط دوست داشتم این کار را بکنم، چون او تا من به خودم بیایم رفته بود، ولی خودمانیم من هم خوب استعداد مدارا دارم ها، گفتم که، اصلا قبای مدارا را برای تن تهرانی‌ها دوخته‌اند، حتی دیوانه‌هایشان...

عباس رضایی ثمرین

newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها