هیاهو و دلشوره امانش را برید. شوهری که رفته بود عملیات خیبر، خبری از او نبود. مادر به نگهبان ثبتاحوال گفت: «چه خبر است؟» نگهبان گفت: «چهار گردان شهید شدند.» مادرم گفت: «لابهلای اسم شهدا نام سیاووش هم هست.» نگهبان نفس را شکستهشکسته بیرون داد گفت: «کار از کار گذشته است.» مامور ثبتاحوال فریاد زد: «شناسنامه باطل، محمدعلی محمدی.» پدری زانویش را چسبید، جلو رفت وگفت: «من». مامور دوباره فریادش بلند شد: «شناسنامه مرتضی محمدی.» پدری پیشانیاش را چسبید و گفت: «من» و من نام زهرا را از میان شناسنامههای باطل شهدا گرفتم.
عملیات آبی-خاکی خیبر
روزی که نام خیابان گلزار تپه نجفآباد، شناسنامهاش تغییرکرد، شد خیابان گلزار شهدا. بچههای خیابانی که دروازههای فوتبالشان را کوچکتر کردند تا حجله شهدا در سرتاسر خیابان بسته شود. دو، سه روزی از شروع عملیات آبی ـ خاکی خیبر در جزایر مجنون گذشته بود. چهار گردان از بچههای لشکر نجف ۸ و لشکر۳۱عاشورا، آماده رفتن به عملیات برای انهدام نیروهای عراقی و حرکت به سمت پل طلاییه شدند.
در جاده طلایی
حاجاحمد کاظمی در آخرین صحبت با گردانها، با دست به سمت پل طلاییه اشاره کرد: «امشب سر پل باشید، لشکر ۲۷ هم الحاق میشود.» مکث کرد: «انشاءالله، با فرماندهان رده بالا هماهنگ کردیم.» نیروهای زبدهای که در حد فرمانده دسته و فرمانده گردان بودند. رزمندههایی که در طول سه سال، مرد آبدیده جنگ شده بودند، عقبنشینی در قاموسشان ننگ بود. بوی شبآخر و رفتن بیبرگشت میآمد. فضلالله بازوبند «یا رسولالله» را به بازوی راستش بست. درگیری شدید نیروهای ایرانی با عراقیها در اولین خاکریز شب ۴اسفند سال ۶۲ آغاز شد. ساعت حوالی ۷ شب بود. گردان بهصورت ستونی شروع به پیشرفت کرد. شدت آتش عراق در مرحله اول به حدی بود که پوسته مرمی گلولهها سر و گردن مرتضی را میسوزاند. کنار خاکریز کانالی بود که فضلالله نیروهایش را به آن سمت هدایت کرد. گردانها اولین خط آتش را شکستند، به راه خود ادامه دادند. تانک روشن و بدون نیرو به سمت گردان آمد. آرپیچیزنها به گمان شروع حمله تانکها، چند گلوله آرپیجی را حرام کردند. حمید باکری تا قسمتی از راه را همراه مرتضی بختیاری آمد. رو به مرتضی گفت: «همین مسیر جاده طلایی را مستقیم بروید، اولین سهراه سمت راست میرسد به زید.» مرتضی فقط سری تکان داد. وقتی به سهراهی رسیدند؛ یادش نیامده بود راست برود یا چپ.
آخرین نماز صبح
چند کیلومتر پیشروی بدون دردسر نیروها را سر کیف آورده بود. دیدن دو اتوبوس پر از سرباز عراقی و انفجار آن، آب خوردنی بود برای رزمندههای زبده. به ثانیهای نکشید که ستون آتش و دود از لاشه اتوبوس به آسمان رسید. به شعله کشیدن چند جیپ عراقی کاری برای چهار گردان مجهز به رزم نداشت. آتش از گوشه و کنار محل عبور رزمندهها زبانه میکشید. سوختن چند کامیون مهمات صدای انفجارهایی که هر چند دقیقه یکبار بلند بود. آرزوی فتح را به امید تبدیل کرده بود. چندین خاکریز و مقر خالی عراقی فتح شد. رزمندهها بیامان میدویدند. گوشه وکنار که چند لحظه میایستادند دراز میکشیدند تا نفسی تازه کنند. گردان مرتضی بختیاری به سه راهی رسید. همه سردرگم بودند هرچه مرتضی توی بیسیم فریاد میزد: «حمید، حمید مرتضی.» «احمد، احمد، مرتضی.» جز سکوت، چیزی دستش را نگرفت. نبود درگیری شدید و خالی بودن اکثر مقر عراقیها، شرایط را مشکوک کرده بود. چند شبانهروز از شروع عملیات اصلی میگذشت. بیخوابی، پیادهروی طولانی در عمق مواضع دشمن بچهها را آنقدر خسته کرده بود که با کوچکترین توقف در حرکت ستون، بچهها به خواب میرفتند. آخرین نماز صبح چهار گردان در فاصله ۵۰۰ متری پل اقامه شد.
صبح جمعه جهنم شد
فضلالله بیسیم زد: «احمد، احمد، فضلالله، الحاق کی میرسد.» صدای خش ممتد جواب این همه دویدن بود. چند دقیقه بعد از نماز صبح، محمدعلی محمدی اولین موشک آرپیجی را به سنگر عراقی شلیک کرد. تمام منطقه در صبح جمعه ۵ اسفند جهنم شد. خواب از سر همه پرید، بوی محاصره میآمد. زور ۱۷ سالگی محمدعلی تمام شد اما تا آخرین نوار فشنگ مقاومت کرد. تصویر هجوم همهجانبه ارتش عراق توی مردمک چشمان محمدعلی به نمایش درآمده بود. چند ساعت بعد ۴ گردان در محاصره کامل بودند. هیچ جای امنی نبود. گلولهها از ۱۰سانتیمتری زمین به بالا راتراش میدادند.اگرمیماندند، قتلعام میشدند، میرفتند قتلعام میشدند، برمیگشتند قتلعام میشدند. هر گردان به طرف کانالی پناه برد. محسن رادی از بچههای نیروی لشکر ۸ نجف اشرف، اولین کسی بود که از جایش بلند شد با آرپیجی سنگر تیربار عراقی را منهدم کرد. فریاد «اللهاکبر» در محاصره بلند شد. فضلالله نجفیان بیسیم زد. «احمد، احمد، فضلالله از الحاق چه خبر.» حاجاحمد دو دستی سرش راچسبید. آب پاکی را روی دست فضلالله ریخت:«فضلالله، فضلالله احمد،مقاومت کنید.»رزمندهای موقعیت بیسیم حاجاحمد راگرفت: «تا جون داریم، میجنگیم.» موقعیت بیسیم عوض شد. راه ارتباطی بیسیم قطع شد. باران گلوله وموشک، تیربار برسر بچهها بود، همه ریختند کف کانال. دسته دسته رزمندهها به اسارت دشمن درآمدند. یک نفر، یک قدم پا پس نکشید. به همان نام و نشان ۹۶۵ نفر در لحظهای شهید شدند، ۳۹۳ نفر از شهر اصفهان، ۲۰۵ نفر از شهرستان نجفآباد و تعداد زیادی از شهرستان فلاورجان و خمینیشهر بودند.
تا جون داریم میجنگیم
روز پنجم اسفند سال۹۴دردیدار مردم شهرستان نجفآباد با مقام معظم رهبری، نام حماسه و ایثار در شناسنامه شهرستان نجفآباد درآمد.چقدر دوست داشتم که یک رزمنده به دل اروندمیزد، برمیگشت.یا سمت راست و چپ جاده اشتباه نمیشد یا زمان روز و شب جمعه دقیق به نام موقعیت ۵۲۳ درمیآمد یا هماهنگی بیشتری، رزمندهها را از تلهمحاصره نجات میداد. فرمانده گردانها اسیر شدند، بعد از آزادی و تفحص محل دفن شهدا، کسی باور نمیکرد که چهار گردان۴۷کیلومتر پیشروی کرده باشند و کسی قدمی عقب نگذاشته باشد. بیشتر محل دفن شهدا زیر دکل دیدهبانی ارتش عراق بود. به قول رزمنده پشت بیسیم: «تا جون داریم میجنگیم.» فقط مردان بزرگ و حاجاحمد میدانند که چهار گردان برود و کسی برنگردد، یعنی چه. شناسنامه شهر به نام بلندآوازگان تاریخ یعنی شهدا نام گرفت. پایتخت شهدای ایران نجفآباد.