شهدا درس زندگی می‌دهند

«اگرچه جسم من از تو فرسنگ‌ها دور است، ولی ما یک روحیم در دو بدن.» این جمله‌ای است که شالوده یک زندگی شد؛ زندگی مشترک فخرالسادات و شهید احمد. روایتی که از همان آغاز با پذیرش شهادت گره خورد و در ادامه، به الگویی از عشق آگاهانه، تربیت مسئولانه و زیست ساده اما عمیق تبدیل شد.
«اگرچه جسم من از تو فرسنگ‌ها دور است، ولی ما یک روحیم در دو بدن.» این جمله‌ای است که شالوده یک زندگی شد؛ زندگی مشترک فخرالسادات و شهید احمد. روایتی که از همان آغاز با پذیرش شهادت گره خورد و در ادامه، به الگویی از عشق آگاهانه، تربیت مسئولانه و زیست ساده اما عمیق تبدیل شد.
کد خبر: ۱۵۳۹۰۶۵
نویسنده مهدی جابری - روزنامه‌نگار
 
کتاب «پاییز آمد» به قلم «گلستان جعفریان» و با روایتگری «فخرالسادات موسوی، همسر سردار شهید احمد یوسفی» که با تقریظ رهبر معظم انقلاب اسلامی مورد توجه قرار گرفته، صرفا خاطرات و روایت روزهای جنگ نیست؛ بلکه علاوه بر خاطره‌های دفاع مقدس، قصه زندگی زنی است که آگاهانه و با چشم باز، همسر یک فرمانده شد و معنای خانواده را در دل مسئولیت اجتماعی دوباره تعریف کرد.
فخرالسادات از ۱۸ ‌سالگی می‌دانست همسر مردی می‌شود که «قرار نیست بماند». احمد پیش از آن‌که داماد شود، احتمال شهادت خود را به صراحت گفت و فخرالسادات با همان آگاهی پای زندگی‌ای ایستاد که معنا را بر آسایش ترجیح می‌داد.
خانم موسوی در گفت‌وگوی تفصیلی با «چاردیواری» از سبک زندگی مشترکی می‌گوید که بر اعتماد، سادگی و هدف‌مندی بنا شده بود؛ زیستی که هرچند جنگ را به حاشیه نبرد، اما اجازه نداد خانه و عشق قربانی شرایط زمانه شود. این گفت‌وگو، خوانشی از محتوای کتاب «پاییز آمد» است؛ روایتی صادقانه از عشقی مسئولانه که پس از شهادت نیز فرو نریخت.

خانم موسوی؛ اگر بخواهید احساس‌تان نسبت به سردار شهید احمد یوسفی را خیلی خلاصه و خودمانی برای مخاطب امروز بیان کنید، چه می‌گویید؟
کلمه الله هی العلیا؛ شهید نظر می‌کند به وجه الله. شهید یوسفی پیش از آن‌که همسر من باشد، رفیق زندگی من بود؛ رفیقی در شادی و غم، در دور دست‌ها یا همین نزدیکی‌ها، در سخت‌ترین و ساده‌ترین لحظات. او مهربانی عمیقی داشت و شاید همین مهربانی بود که هنرمندانه توانست روح مرا تسخیر کند. اگر بخواهم همه آن سال‌ها را در یک جمله خلاصه کنم، باید بگویم: ما یک روح بودیم در دو بدن.

​​​​​​​اولین تصویری که از «خانواده» در ذهن شما نقش می‌بندد، مربوط به کدام لحظه از زندگی مشترک‌تان است؟
برای من خانواده از همان ابتدا با یک «نامه» گره خورد. نامه‌ای که احمد در اوج اضطرار و در فاصله‌ای دور نوشت. در آن نوشته بود: «اگرچه جسم من از تو فرسنگ‌ها دور است، اما ما یک روحیم در دو بدن.» این فقط یک جمله عاشقانه نبود؛ شناسنامه زندگی ما شد. ما در روزگاری با هم آشنا شدیم که جنگ همه‌چیز را تحت تأثیر قرار داده بود و از همان ابتدا فهمیده بودیم خانواده ما در متن مسئولیت شکل می‌گیرد، نه در حاشیه آسایش.

قبل از ازدواج، شهید یوسفی چه تصویری از آینده زندگی به شما دادند؟
او کاملا صریح بود. احمد بدون تعارف گفت که شهید خواهد شد و حتی در خوشبینانه‌ترین حالت، قطع‌نخاع می‌شود و بار یک عمر زندگی به دوش من می‌افتد. او گفت «با من زندگی راحتی نخواهی داشت.» من آن زمان ۱۸سال بیشتر نداشتم اما این حرف‌ها مرا نترساند. تفکر نسلی که در انقلاب و جنگ رشد کرده بود، آماده شنیدن این واقعیت‌ها بود. من هم در درون خودم این سؤال را داشتم که آیا زندگی فقط باید به صبحانه، ناهار و شام خلاصه شود؟ حس می‌کردم برای هدف بزرگ‌تری آفریده شده‌ام و همین باور به من آرامش می‌داد. شهید استادی می‌کرد و من در کسوت شاگردی، سعی می‌کردم فهم درستی در خود ایجاد کنم.

یعنی با علم به احتمال شهادت یا جانبازی، وارد این زندگی شدید؟
بله، آگاهانه. من می‌دانستم چه مسیری را انتخاب می‌کنم. برایم مهم بود که زندگی‌ام معنا داشته باشد. شاید سختی داشت اما پوچ نبود. من ترجیح می‌دادم سختی معنادار را انتخاب کنم تا آسایش بی‌هدف.

شهید یوسفی در فضای خانه بیشتر چه نقشی داشتند؟
او «حاکم» خانه نبود؛ همسر خانه بود. احمد دقیق می‌دانست چرا مرا انتخاب کرده و من هم می‌دانستم چرا با او زندگی می‌کنم. رابطه ما بر پایه تحکم شکل نگرفته بود؛ براساس گفت‌وگو و درک متقابل بود. او بیش از آن‌که دستور بدهد، همراهی می‌کرد و باور داشت خانواده باید زمینه رشد فکری و روحی افراد را فراهم کند. 

مهم‌ترین ویژگی رابطه شما چه بود؟
مهم‌ترین ویژگی «آگاهی» بود. ما هر دو می‌دانستیم برای چه در این مسیر قدم گذاشته‌ایم. همین آگاهی باعث می‌شد بسیاری از اختلاف‌ها اصلا شکل نگیرد یا اگر هم می‌آمد، با گفت‌وگو حل شود.

اگر بخواهید سبک زندگی مشترک‌تان را در سه واژه خلاصه کنید، چه می‌گویید؟
اعتماد به هم، علاقه عمیق و تلاش برای عمق دادن به زندگی. 

ساده‌زیستی در زندگی شما انتخاب بود یا اجبار شرایط؟
ساده‌زیستی انتخاب بود اما انتخابی که از جنس ایمان می‌آمد. سادگی جزو ذات زندگی شهداست. تفاوت آنها با بسیاری از ما این بود که دودستی به دنیا نچسبیده بودند. افق فکری‌شان فراتر از مال و موقعیت بود. احمد در یکی از نامه‌هایش نوشته بود: «هرچه گشتم ظرفی پیدا کنم تا بگویم چقدر دوستت دارم، پیدا نکردم؛ چون این دنیا را دوست ندارم. پس دوستت دارم به اندازه همه هستی و وجودم، چراکه تو عشق معنوی من هستی.»این نگاه، خودبه‌خود سبک زندگی راساده وعمیق می‌کند.

در مسائل مالی و معیشتی، چه نگاهی بر زندگی شما حاکم بود؟
قناعت و کرامت. احمد معتقد بود انسان باید شریف زندگی کند، نه لزوما مرفه. کرامت انسانی برایش اصل بود و همین نگاه بر تمام تصمیم‌های ما سایه می‌انداخت.

خاطره‌ای دارید که این نگاه برخاسته از کرامت انسانی را به‌خوبی نشان دهد؟ 
بله، یک خاطره دارم اما قبل از آن باید توضیح بدهم که برخورد احمد با همه افراد از هر صنف و تفکری گرم بود. او در دوران زندگی‌اش دوستانی داشت که بعضا هم‌تیپ او نبودند. اگر می‌دید برای کسی مشکلی پیش آمده، در حد توانش سعی می‌کرد مشکل او را حل کند. یادم می‌آید یک شب از پنجره به خیابان نگاه می‌کرد. کمی بعد لباس پوشید و گفت الان میام. طولی نکشید که با پدر و دختری نوجوان به خانه برگشت و به من گفت شام رو آماده کن. بعد از این‌که مهمان‌ها شام را خوردند، خودش برای آنها نوترین رختخواب‌های‌مان را پهن کرد. صبح در آشپزخانه بودم. سرکی کشیدم و دیدم پولی از جیب درآورد و در جیب مهمان گذاشت. وقتی مهمان‌ها رفتند فهمیدم همسر این مرد فوت کرده و خودش در تهران کارگری می‌کند. دختری را که همراهش بود آورده بود تا در خانه فامیل نزدیک‌شان بماند.این خاطره‌ از برخورد شهید یوسفی با آن کارگر و دختر نوجوانش همیشه در ذهنم مانده است. آن برخورد فقط کمک مالی نبود؛ یک رفتار کریمانه و مسئولانه بود. او نمی‌توانست نسبت به سختی دیگران بی‌تفاوت باشد. احساس مسئولیت اجتماعی در وجودش نهادینه شده بود. 

سخت‌ترین بخش همسر یک فرمانده بودن چه بود؟ 
سخت‌ترین بخش این زندگی دوری بود. وقتی احمد به جبهه می‌رفت، انگار شهر خالی می‌شد. دلتنگی بود، نگرانی بود اما هیچ‌کدام نباید تو را از پا می‌انداخت. مدام خودم را با زنان بزرگ دین مقایسه می‌کردم و می‌گفتم در برابر صبر حضرت زهرا (س) و حضرت زینب(س) این سختی‌ها چیزی نیست. وقتی دلتنگی به جانم می‌افتاد، به خودم نهیب می‌زدم: «دختر! تو در برابر فداکاری‌های حضرت زهرا و حضرت زینب(س) هیچ نیستی. پاشو خودتو جمع کن!» 

در روزهای سخت، چه چیزی به شما قوت قلب می‌داد؟ 
آنچه به من قوت قلب می‌داد الگوهای دینی بود. وقتی می‌دانستم حضرت زهرا(س) هنگام رفتن امیرالمؤمنین(ع) به میدان نبرد با شجاعت او را بدرقه می‌کرد، احساس می‌کردم نباید ضعف نشان بدهم. می‌گفتم تو هم همسر یک رزمنده‌ای. باید بایستی. یعنی روایت تاریخی را به امروز پیوند می‌زدم؛ به صبر زنانه‌ای که پشت مردان میدان ایستاده و با خودم می‌گفتم مولا علی هر بار که عازم نبرد می‌شد، حضرت زهرا به او آفرین می‌گفت و وقتی بازمی‌گشت، شمشیرش را از خون می‌شست. ضعف به خودت راه نده. تو همسر یک رزمنده‌ای. 

هیچ‌وقت احساس نکردید فشار زندگی بیش از توان‌تان است؟
چرا، لحظاتی بود اما همان لحظه به خودم یادآوری می‌کردم که این مسیر را آگاهانه انتخاب کرده‌ام. یادم می‌آمد زندگی فقط برای راحتی نیست. این یادآوری مرا دوباره سر پا می‌کرد. 

مهم‌ترین دغدغه تربیتی شما و شهید یوسفی چه بود؟
این‌که فرزندان‌مان در تضاد بزرگ نشوند.ما اعتقاد داشتیم تربیت فقط با حرف نیست و خانواده باید الگوی عملی باشد. کودک و نوجوان خیلی زود تناقض‌ها رامی‌فهمد. اگر پدرومادر چیزی بگویند که خودبه آن عمل نمی‌کنند، اثر مخربی دارد.

شهید یوسفی در این زمینه چه تأکیدی داشتند؟
احمد مدام، حتی از جبهه، سفارش می‌کرد مطالعه داشته باشم و مخصوصا قرآن بخوانم. او در فعالیت‌های مختلف، چه فرهنگی و چه اجتماعی، مشوق من بود، اما درعین حال، لحظه‌ای از تربیت فرزند غافل نمی‌شد. این توجه، فقط در کارهای روزمره نبود و در وصیت‌نامه هم امتداد داشت. شهید یوسفی خطاب به فرزندانش نوشته است: «سلاحی که از دست پدر افتاد را بردارید.» این نهیبی پدرانه و دعوت به ادامه‌ یک مسیر فکری و عملی است: حفظ اسلام و دستاوردهای انقلاب اسلامی به زعامت امام جامعه.

بعد از شهادت، چگونه تصویر پدر را برای فرزندان حفظ کردید؟
به‌عنوان انسانی مسئول و نه صرفا یک قهرمان دور از دسترس. او همسر، پدر و انسانی متعهد بود. تلاش کردم فرزندانم پدرشان را با همه ابعاد فکری و رفتاری‌اش خوب بشناسند.

چه توصیه‌ای برای تربیت فرزندان به خانواده‌های امروز دارید؟
با فرزندان‌تان مثل رفیق رفتار کنید. مشاور باشید و نه حاکم. نوجوان را باید با محبت واقعی سیراب کرد و همزمان خطرات فکری، تهدیدهای فضای مجازی و خطر حیله‌های شیطانی را به آنها یادآور شد، آن‌هم در کمال صمیمیت. قدرت تحلیل مهم‌ترین سرمایه فرزند است.

پس از شهادت سردار یوسفی، کدام اصل زندگی مشترک را بیش از همه حفظ کردید؟
آنچه را که بیش از هر چیز حفظ کردم «هدفمندی» بود. شهادت پایان راه نیست، ادامه همان مسیری است که با هم شروع کرده بودیم. اگر هدف بماند، زندگی معنا دارد؛ حتی با نبود عزیزترین فرد زندگی.

خانواده بدون پدر چگونه می‌تواند پایدار بماند؟
با صداقت، محبت و وفاداری به مسیر فکری پدر. اگر ستون فکر و باور سالم بماند، نبود یک نفر، گرچه دردناک است، اما خانواده را از هم نمی‌پاشد.

به نظر شما چرا ادبیات پایداری برای نسل امروز ضروری است؟
چون این ادبیات، تجربه زیسته است و نه شعار. کتاب‌هایی مثل پاییز آمد، من زنده‌ام، حوض خون، تنها گریه‌کن و اسم تو مصطفاست نشان می‌دهند شهدا چگونه زندگی کردند، به چه می‌اندیشیدند و چرا انتخاب‌های بزرگ داشتند. این آثار می‌توانند پلی میان نسل امروز و آرمان‌های دیروز باشند. 

اگر یک پیام کوتاه برای خانواده‌های جوان امروز داشته باشید چیست؟
زندگی رافقط برای مصرف نخواهید.برای رشد،معناوهدف زندگی کنید.راحتی اگر به رشدختم نشود،ارزش ماندگاری ندارد.

به‌عنوان سؤال پایانی، به باور شما مهم‌ترین درسی که می‌توان از زندگی شهدا گرفت چیست؟
این‌که می‌شود عاشق بود، خانواده داشت، مسئولیت اجتماعی پذیرفت و درعین‌حال به دنیا وابستگی نداشت. همان‌طور که رهبر معظم انقلاب تاکید فرمودند، انتقال درست این مفاهیم، ارزشی کمتر از شهادت ندارد.
newsQrCode
برچسب ها: شهدا
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها