به گزارش جام جم آنلاین با باز شدن کتاب، جهان محبوبه شکل میگیرد؛ دختری از طبقه اشراف، شیفته شعر و ادبیات، گرفتار عشقی نامتعارف با مردی از طبقهای دیگر. فتانه حاجسیدجوادی با روایتی اولشخص و نثری جزئینگر، کاری میکند که خواننده نه فقط شاهد عشق، بلکه شریک تردیدها، توجیهها و پشیمانیهای محبوبه باشد. همین قدرت روانشناختی و همین امکان همذاتپنداری، «بامداد خمار» را به یکی از وسوسهبرانگیزترین گزینهها برای اقتباس تصویری تبدیل کرده بود؛ وسوسهای که نرگس آبیار، پس از تجربه «سووشون»، به آن پاسخ داد. اما درست در همین نقطه، مسئله اصلی خود را نشان میدهد: اقتباس، صرف انتخاب یک متن محبوب نیست؛ هنرِ تصمیمگرفتن است.
«بامداد خمار» دومین تجربه اقتباس آبیار محسوب میشود و همان ضعفهایی که در «سووشون» به چشم میآمد، اینجا نیز با وضوح بیشتری تکرار شده است. آبیار در مواجهه با متن ادبی، یا بیش از حد وفادار میماند و روایت را به بازخوانی تصویری تقلیل میدهد، یا ناگهان مسیرش را عوض میکند و بدون منطق دراماتیک، دست به افزودن خردهروایتها میزند. نتیجه، اثری است معلق میان کتاب و سریال؛ نه آنقدر مستقل که به زبان تصویر حرف بزند و نه آنقدر وفادار که روح متن را حفظ کند.
واقعیت این است که بخش بزرگی از مخاطبان «بامداد خمار» نه بهخاطر کیفیت سریال، بلکه به اعتبار خاطره جمعی رمان پای تماشای آن نشستهاند. برای بسیاری، این سریال وعده دیدن دوباره یک عاشقانه آشناست؛ عاشقانهای که سالها پیش خواندهاند، دوست داشتهاند یا با آن بحث کردهاند. اما همین سرمایه احساسی، در فصل اول، بیش از آنکه صرف تعمیق درام شود، خرج تعویق و تکرار شده است.
طولانی بودن بی دلیل
داستان فصل نخست عملاً در یک بازه محدود متوقف میماند: ورود رحیم، شکلگیری عشق، صفکشیدن خواستگاران و نهایتاً فرار محبوبه از عقد. این حجم از روایت، ظرفیت آن را داشت که در قالب یک مینیسریال فشرده و پرتنش روایت شود؛ اما سریال ترجیح میدهد با مکثهای طولانی، نگاههای کشدار و تعلیقهای ناتمام، مسیر را عمداً طولانی کند. این کندی نه از جنس تأمل است و نه تعمیق شخصیت؛ بیشتر شبیه نوعی تعلیق اقتصادی است که مخاطب را برای فصل بعد نگه میدارد.
در اینجا «بامداد خمار» به مسئلهای فراتر از خودش اشاره میکند. این سریال، ادامه همان رویهای است که در سالهای اخیر به هنجار شبکه نمایش خانگی تبدیل شده است: کشدادن روایت بهعنوان یک استراتژی. سریالهایی مانند «از یاد رفته» برزو نیکنژاد، «شغال» بهرنگ توفیقی و پیشتر «دل» منوچهر هادی، هرکدام به شکلی گرفتار همین منطق شدند؛ آثاری که میتوانستند کوتاهتر، منسجمتر و تأثیرگذارتر باشند، اما در چند فصل امتداد یافتند و در نهایت، نه نقطه عطفی ساختند و نه خاطرهای ماندگار.
از منظر اقتباس، یکی از چالشهای جدی «بامداد خمار» فاصله گرفتن از هسته زنانه رمان است. کتاب، روایت درونی زنی است که بعدها، با نگاه به گذشته، عشقش را بازخوانی میکند؛ سریال، اما این دروننگری را فدای پررنگکردن کنشهای بیرونی و حضور مردان میکند. محبوبه در تصویر، کمتر به یک سوژه فعال و پیچیده تبدیل میشود و بیشتر در قامت معشوقی عاشق باقی میماند؛ تغییری که بهتدریج وزن تراژیک داستان را کاهش میدهد.
البته نمیتوان از نقاط قوت فنی سریال چشم پوشید. طراحی صحنه، لباس و بازسازی فضاهای قاجاری از دقیقترین نمونههای سالهای اخیر است و برخی بازیهای زنانه، بهویژه در نقشهای مکمل، به باورپذیری جهان قصه کمک کردهاند. اما این امتیازها، زمانی که در خدمت روایتی کشدار و بیتصمیم قرار میگیرند، بیش از آنکه نجاتبخش باشند، به تزئیناتی پرهزینه شبیه میشوند که بار درام را به دوش نمیکشند.
شکست کامل یا موفقیت قابل دفاع؟
در نهایت، فصل اول «بامداد خمار» نه یک شکست کامل است و نه یک موفقیت قابل دفاع. این سریال بیش از هر چیز، نشانهای از یک بحران ساختاری است: بحران اقتباس در کنار بحران روایت در شبکه نمایش خانگی. اگر فصل دوم قرار باشد صرفاً ادامه همین مسیر باشد، خطر ریزش مخاطب جدی است؛ اما اگر سازندگان جسارت فشردهسازی، حذف و تصمیمگیری روایی را پیدا کنند، هنوز میتوان امیدوار بود که این عاشقانه از سایه نام رمان بیرون بیاید و به اثری مستقل تبدیل شود.
فعلاً، اما «بامداد خمار» یادآور این حقیقت است که کشدادن سریالها، دیگر یک خطای موردی نیست؛ به قاعدهای نانوشته تبدیل شده است. قاعدهای که اگر اصلاح نشود، نهتنها اقتباس ادبی، بلکه اعتماد مخاطب به کل این مدیوم را فرسوده خواهد کرد.
گواردیولا چگونه برترین مربی تاریخ شد؟
خرید و فروش غیرقانونی انواع حیوانات و پرندگان کمیاب ادامه دارد