نگاهی به کتاب «شبیه صدام»

جزئیاتی از حضور بدل صدام در جنگ عراق علیه ایران

کتاب «شبیه صدام» دربرگیرنده خاطرات تکان‌دهنده‌ میخائیل رمضان، معلم عراقی است که به‌دلیل شباهت حیرت‌انگیزش به صدام‌حسین، به‌عنوان بدل او انتخاب شد. وی سال ۱۹۷۹ توسط یکی از نزدیکانش به حزب بعث معرفی شد تا فصلی عجیب در زندگی‌اش آغاز شود.
کتاب «شبیه صدام» دربرگیرنده خاطرات تکان‌دهنده‌ میخائیل رمضان، معلم عراقی است که به‌دلیل شباهت حیرت‌انگیزش به صدام‌حسین، به‌عنوان بدل او انتخاب شد. وی سال ۱۹۷۹ توسط یکی از نزدیکانش به حزب بعث معرفی شد تا فصلی عجیب در زندگی‌اش آغاز شود.
کد خبر: ۱۵۴۳۳۳۶
 
میخائیل پس از این‌که آموزش دید چگونه نقش صدام را ایفا کند، در برخی دیدارها به‌جای او حضور یافت. ابتدا دیدارهای نه‌چندان مهم و پس از آن حضور در جبهه جنگ عراق و ایران که این بخش برای ما ایرانیان مهم است. در این قسمت از خاطرات میخائیل رمضان، سراغ جزئیات حضور او در جبهه جنگ عراق و ایران رفتیم.

​​​​​​​پیشنهاد برقراری آتش‌بس از سوی صدام
در ماه آوریل، بعد از نبرد دزفول، عراقی‌ها مجبور شدند برخی از مناطق مهم را تخلیه کنند. صدام با درک این واقعیت که فرسایشی‌شدن جنگ به ایران فرصت می‌دهد تا شرایط خود را بر عراق تحمیل کند، پیشنهاد آتش‌بس را ارائه داد. او این طرح را در ماه مبارک رمضان ــ که نزد مسلمانان سراسر جهان ماه عبادت و روزه‌داری است ــ مطرح کرد تا از قداست آن برای مقاصد سیاسی خود بهره ببرد. آیت‌الله خمینی تحت تأثیر پیشنهاد صدام قرار نگرفت؛ بلکه قاطعانه آن را رد کرد و جنگ مدت‌زمان طولانی‌تری از آنچه صدام انتظار داشت ادامه پیدا کرد. هنوز یک ماه از واگذاری من و محمد الجنابی به حال خود توسط صدام نگذشته بود که ما را غافلگیر کرد و همراه عبدالقادر عزالدین، وزیر جدید آموزش‌وپرورش وارد اتاق تاریک شد. محمد فورا نوار ضبط‌صوتی را که در حال گوش‌دادن به آن بودیم، خاموش کرد و ایستاد. صدام به او اشاره کرد که بنشیند، سپس خطاب به من گفت: به اینجا آمده‌ام. میخائیل می‌خواهم درباره موضوعی با تو صحبت کنم. به همین دلیل سپس به شیوه هنرپیشه‌ها به سمت پنجره برگشت و این‌چنین به سخنانش ادامه داد: من از ماموریت‌هایی که تو انجام می‌دهی خرسندم. به او پاسخ دادم سپاسگزارم، من در حد توان تلاش می‌کنم. صدام گفت: آفرین تاکنون، آنچه انجام داده‌ای بسیار خوب بوده است. کار دیگری هست که از تو می‌خواهم آن را انجام دهی.
گفتم: اگر بتوانم، کوتاهی نمی‌کنم.
صدام سرش را تکان داد و قدم‌زنان صندلی را برداشت، کنار من نشست و گفت: گمان می‌کنم به خاطر داشته باشی که سال گذشته وقتی با تو صحبت می‌کردم یادآور شدم هر کاری که تو در اینجا انجام می‌دهی، خدمت به کشور بزرگ‌مان است.
گفتم: کاملا به خاطر دارم.
سپس ادامه داد: میخائیل، می‌دانی که تمدن از این نقطه آغاز شده است. اینجا مهد تمدن‌های بزرگ بابل و آشور است. در شهر باستانی اور، ابراهیم پیامبر(ع) به‌دنیا‌آمده و باغ عدن در القرنه بوده و روی کوه‌های آرارات، کشتی نوح لنگر انداخته اما همین ملت‌های بزرگی که مثال زدیم، مدت زمانی روزگار سختی داشتند و نیازمند فداکاری‌های مردم‌شان بودند. در چنین شرایطی ما باید علاقه خود به کشورمان را ابراز داریم. باید فداکاری کنیم. آیا قبول داری، میخائیل؟! صدام کلمات ازپیش‌حفظ‌شده‌ای را بر زبان می‌آورد که پیش از آن، بارها برای ما و تمام ملت عراق تکرار کرده بود.مفهوم فداکاری شامل او و اطرافیانش نمی‌شود؛ اما غیر از آنها هر عراقی دیگر را در بر می‌گیرد. با این‌که از نحوه سخنانش نگران بودم، جواب دادم: من احساسات صادقانه شما را تأیید می‌کنم. با این احتمال که او در نظر دارد مرا برای مأموریتی سخت آماده کند.
می‌خواهید که از جبهه‌های جنگ دیدار کنم؟
بسیار ترسیده بودم. صدام به سخنانش ادامه داد و گفت: ما در حال حاضر در همان شرایط دشوار به‌سر می‌بریم و همه وظیفه داریم در قبال کشور نهایت سعی و تلاش خود را به‌عمل‌آوریم. او اضافه کرد: وقتی جوان بودم، رئیس‌جمهور سابق آمریکا، جان کندی، نزد من شأن و منزلتی نداشت؛ اما حالا اعتراف می‌کنم این گفته‌اش که در پی این نباش که کشورت برای تو چه کرده است، بلکه ببین تو چه می‌توانی برای کشورت انجام دهی، سخن زیبایی است. جواب دادم: قطعا ... به ویژه که شما آن را در مضمون مناسبی به کار بردید. نگاه عمیقی به من کرد و گفت: درحال‌حاضر تو می‌توانی خدمت بزرگی به کشور بکنی. می‌خواهم زمانی را در جبهه جنگ در کنار نیروهای قهرمان‌مان باشم. سپس، بلند شد و به سمت پنجره رفت و در آنجا ایستاد. دست‌هایش را به پشتش تکیه زده و شانه‌هایش را بالا گرفته بود؛ طوری که گویی در حال سان‌دیدن از یک واحد نظامی است. سپس گفت: آنها نیاز دارند رئیس‌شان را ببینند. لازم است بدانند که او در کنارشان است.
سپس برگشت و ادامه داد: «من شخصا قادر به انجام این کار نیستم. جنگ از اینجا اداره می‌شود و هیچ‌یک از افسران بلندپایه نمی‌توانند بدون دستور من کاری انجام دهند. این مسئولیت بزرگی است؛ اما من آن را با خرسندی انجام می‌دهم. این کار فرصتی برای من باقی نمی‌گذارد که به کارهای دیگری بپردازم. به من کمک کن؛ از این طریق به عراق کمک می‌کنی.
درحالی‌که آب‌دهانم خشک شده بود، پرسیدم: می‌خواهید که از جبهه‌های جنگ دیدار کنم؟
گفت: بله، اما ابتدا می‌خواهم با نیروهای مستقر در پادگان که آماده اعزام به جبهه هستند، دیدار کنی. به آنها تأکید کن که من در کنار آنها هستم. این کار را انجام بده.
دریافتم که شیوه صدام این‌گونه است. اگر کسی می‌خواهد نقش بدل او را بازی کند، اولین مسأله‌ای را که باید در نظر داشته باشد، این است که این وظیفه را خطرناک‌تر از آن بداند که به تصور آید. از این رو، باید خود را برای قربانی‌شدن آماده کند. طبعا، بدون هیچ‌گونه شک و شبهه‌ای پذیرفتم در هر حالتی من می‌بایست با مأموریت واگذارشده موافقت می‌کردم و چاره‌ای جز این نداشتم.
پس از مدتی، به منطقه شمال به قرارگاه سپاه اول، واقع در پادگان خالد در کرکوک سفر کردم و از آنجا به طرف شرق به سمت چمچال و تپه‌های بان مفان در اطراف روستای فره هنجیر و کوران رفتم. در این مناطق، گردان‌های پیاده تابع تیپ ۳۶ از لشکر هشتم پیاده مستقر بودند. با فرمانده تیپ که سرتیپ بود و حالا نامش را به خاطر نمی‌آورم، دیدار کردم. این افسر مانند همه کسانی که با آنها ملاقات داشتیم  تأکید کرد شرایط نیروها بسیار خوب است و روحیه‌ها بالاست. هنگامی که از نیروها بازدید کردم متوجه شدم شرایط نامساعدی دارند و بسیار خسته به نظر می‌رسند. با وجود این همیشه وانمود می‌کردند از روحیه‌ای عالی برخوردارند. بی‌شک این اظهارات ناشی از فضای خفقان و ترسی از صدام بود؛ فضایی که در آن هیچ‌کس جرات بیان حقایق را نداشت. سپس، به دیدار نیروهای گردان دوم پیاده تیپ ۳۶ که اخیرا از عملیاتی در سرپل‌ذهاب برگشته بودند رفتم. در آنجا چهار افسر و ۱۱ درجه‌دار و سرباز را تشویق کردم. این گردان در سرپل‌ذهاب، پیروزی‌هایی به دست آورده بود. آنها مرا با اظهار محبت شدیدشان شرمنده کردند.
newsQrCode
برچسب ها: کتاب
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها