
شبکه بربحث و پر حرف و حدیث نمایش خانگی را چگونه توصیف میکنید؟ اشتراکهای آن را با سینما و تلویزیون چطور میبینید؟
نمایش خانگی اساسا بستری است که میان سینما و تلویزیون قرار میگیرد. اشتراک آن با سینما در ابعاد فنی و تصویری و نیز نبود محدودیت در نمایش برخی موضوعات است و شباهتش با تلویزیون در این است که محصولات تصویری در قالب سریال یا مجموعه به صورت مستمر و هفتگی تولید و عرضه میشوند. تاریخ حدود پانزده ساله سریالهای نمایش خانگی را میتوان به دو دوره تقسیم کرد. دوره نخست حدود ده سال به طول انجامید که در آن محصولات به صورت فیزیکی و عمدتاً در قالب دی وی دی عرضه میشدند. در پنج سال اخیر، اما این آثار به شکل دیجیتال و از طریق پلتفرمها در دسترس مخاطبان قرار گرفتهاند.
آثار اخیر و جدیدتر شبکه نمایش خانگی را از لحاظ کیفی و کمی چطور میبینید؟
در دوره دوم حیات شبکه نمایش خانگی تغییرات کمی و کیفی قابل توجهی رخ داد. افزایش تعداد پلتفرمها موجب رشد محسوس تعداد سریالها شد و رقابتی جدی در این حوزه شکل گرفت. با این حال کیفیت همه آثار به سطح مطلوب نرسید. به طور کلی پدیده نمایش خانگی امروز را میتوان نوعی نمایش خانه و زندگی دانست. روایتهایی کم مایه که از ظرفیتهای دراماتیک عمیق برخوردار نیستند و در عوض با تکیه بر جذابیتهای بصری در پی جلب نگاه مخاطب هستند نه جلب رضایت او.
نکته مغفول شبکه نمایش خانگی پرداختن به بحث طبقه میانه جامعه است، گویی اصلاً وجود ندارند. این پدیده را در شبکه نمایش خانگی چطور ارزیابی میکنید؟
طبقه متوسط با تمام شاخصها و معیارهای اجتماعی خود در بسیاری از داستانها کمرنگ یا حذف شده است. تصویر خانواده نیز حضوری کم رنگ دارد و در مقابل واقعیتهای اجتماعی پنهان میشوند و تصاویر سطحی از جامعه ارائه میگردد. به گونهای که در مواجهه با طبقه فقیر و طبقه ثروتمند مخاطب دچار شگفتی میشود و نمیتواند به شخصیتها نزدیک شود یا حس واقع گرایی را تجربه کند. برای نمونه در سریال یاغی شخصیتهایی، چون جاوید و آتی به عنوان خواهر و برادری از طبقه کارگر معرفی میشوند که حتی یکی از آنان فاقد هویت قانونی است، اما در مقابل شخصیتهایی، چون بهمن و طلا که نقش نجات دهنده را دارند از زندگی لوکس و بیدغدغه برخوردارند. در سریال از یاد رفته نیز شهاب بدون آگاهی از هویت واقعی خود در خانهای کوچک و محقر با مادرش زندگی میکند حال آنکه پدربزرگش ادیبی ثروتی انبوه دارد و قرار است عامل تحول زندگی او باشد. این تقابلهای طبقاتی در بسیاری از آثار تکرار میشود و در جایی که چنین فاصلهای وجود ندارد زندگیهایی افسانهای به تصویر کشیده میشود که پرسش برانگیز است. داستانها اغلب محدود به پایتخت و محلههای خاصی، چون نیاوران هستند. در قطب شمال شخصیتی مانند همایون با روندی غیرمنطقی صاحب قصری بزرگ میشود یا در آبان شخصیتی، چون ثابت مالک اثری هنری است که ارزش مالی آن با یک محله شهری برابری میکند. این روایتها بازتاب زندگی بخش اندکی از جامعه هستند و مخاطب را به این پرسش وامیدارند که آیا تصویر ارائه شده از جامعه ایران و به طور مشخص تهران واقعیت دارد.
در ادامه باید به تاثیر صنعت سریال سازی ترکیه نیز توجه کرد. نزدیکی جغرافیایی و رواج سریالهای ترکی در سالهای گذشته موجب شده است الگوهای تجملگرایانه و لوکس از زندگی اقشار خاص شهری در آثار نمایش خانگی ایران بازتولید شود. این الگوها از یک سو جذابیت ظاهری آثار را افزایش میدهند و از سوی دیگر سبک خاصی از زندگی را عادی سازی میکنند.
نقش نمایش خانگی و آثاری که در این بستر تولید میشود بسیار خطیر است. برای مخاطبی که شاید در طول سال تنها یک بار به سینما میرود و تلویزیون هم زیاد نمیبیند، این سریالها به همراه آثار خارجی تنها گزینه گذران اوقات فراغت محسوب میشوند و از این رو تاثیر اجتماعی و فرهنگی آنها بیش از پیش اهمیت مییابد.
تاثیرپذیری از آثار نمایش خانگی را خطرناک میبینید؟
این آثار علاوه بر بازنمایی سبک زندگی به نوعی در موقعیت شکل دهی به آن نیز قرار میگیرند. هرچند این بازنماییها تا حد زیادی ماهیتی خیالی دارند، اما میتوانستند نقشی سازنده در ارائه الگوی زیست اجتماعی ایفا کنند. سبک زندگی ارائه شده در این آثار دارای ابعاد مادی و رفتاری است، اما بخش رفتاری آن نیز در تولیدات اخیر به شکلی غیرواقعی نمایش داده میشود. برای نمونه عادی سازی و برجسته سازی مصرف دخانیات در آثاری، چون شغال به اندازهای پررنگ است که گویی حذف آن روند روایت را مختل میکند. در مقابل حضور افراد در شبکههای اجتماعی که در واقعیت نقشی جدی و تعیین کننده در زندگی روزمره دارد جایگاه قابل توجهی در داستانها ندارد و شخصیتها اغلب بیگانه با فضای مجازی ترسیم میشوند.
این تصاویر نادقیق و گاه خلاف واقع همراه با نپرداختن به وجوه اساسی زندگی معاصر سبب میشود برخی واقعیتهای اجتماعی در این آثار مغفول بماند. در نتیجه بر اساس نظریه بازتاب مخاطب جوان به این برداشت میرسد که زندگی عادی به معنای فراهم بودن همه چیز است و اگر چنین شرایطی وجود ندارد باید تمام تلاش خود را برای رسیدن به آن به کار گیرد حتی اگر این تلاش صرفا معطوف به دستیابی به رفاه کامل مادی و دنیوی باشد.
در نتیجه نیازهای غیرضروری شکل میگیرند و الگوی هزینه کرد به سمتی سوق داده میشود که صرف امور کم اهمیت میشود، اما در عمل جای نیازهای حیاتی و اساسی مانند سلامت و بهداشت را میگیرد. آنچه دیده میشود در اولویت قرار میگیرد و معیار تشخیص اهمیت نه نیاز واقعی فرد بلکه نگاه دیگران است. به این ترتیب امور ظاهری به بالاترین سطح اولویت میرسند و این وضعیت مصداق روشنی از همان تعبیر آفتابه لگن هفت دست ولی شام و ناهار هیچ است. چنین شرایطی به تشدید پدیده چشم و هم چشمی منجر میشود و از آنجا که منابع درآمدی برای دستیابی به این خواستهها محدود است فرد ناچار میشود به تلاشی مستمر و فرساینده تن دهد که در نهایت به از خودبیگانگی میانجامد. در این چرخه فرد صرفاً کار میکند، مصرف میکند و به نمایش میگذارد و این نمایشها تنها در کوتاه مدت نوعی رضایت کاذب ایجاد میکنند. پس از مدتی نه تنها این رضایت از میان میرود بلکه احساس سرخوردگی جای آن را میگیرد و انگیزه دستیابی به این ظواهر نیز رنگ میبازد.
پس با یک رویه تکراری و فرسایشی از سوی آثار شبکه نمایش خانگی روبهرو هستیم که سعی بر نمایش یک سبک زندگی غیرواقعی دارد.
البته در میان آثار نمایش خانگی نمونههایی نیز وجود دارند که رویکردی انتقادی نسبت به تجمل گرایی اتخاذ کردهاند و اساس روایت خود را بر چالشهای برخاسته از همین سبک زندگی بنا نهادهاند. نمونه شاخص آن سریال در انتهای شب است که توانسته از ابعاد روانی و اجتماعی به مسائل و دشواریهای یک زندگی نسبتا آرام بپردازد و روابط میان ماهی بهنام و فرزندشان را تا مرز بن بست پیش ببرد و سپس آنان را به بازگشت و بازاندیشی برساند. این اثر در نهایت به این درک میرسد که خانه جایی است که آرامش را به همراه دارد و محل آن در ایجاد این آرامش موثر است نه بزرگی یا کوچکی آن.
تصویر خانه و زندگی در هر فیلمی بسیار مهم است و آنچه در سریالها میبینیم کاملا خلاف واقعیت است، اکنون اکثر مردم در آپارتمانهایی با متراژ پایین زندگی میکنند، اما آنچه در سریالها میبینیم کاملا خلاف این است.
گزارشی درباره سریالهای سالهای ۱۴۰۰ و ۱۴۰۱ از سوی یکی از خبرگزاریها منتشر شد که به بررسی تصویر مسکن در آثار نمایش خانگی پرداخته بود. بر اساس این گزارش در این دو سال مجموع سریالهای ساخته شده شامل دوازده اثر با موضوع زمان حال بوده است. طبق یافتهها چهل درصد ساکنان خانهها در این سریالها خانوادههای یک یا دو نفره هستند در حالی که میانگین تراکم خانوار در هر واحد مسکونی سه و نیم نفر است. در حوزه مالکیت مسکن نیز اگرچه در واقعیت نزدیک به پنجاه درصد از شهروندان تهرانی مالک و حدود چهل و پنج درصد مستاجر هستند، اما در سریالهای نمایش خانگی حدود هفتاد و پنج درصد شخصیتها مالک و تنها پانزده درصد مستاجر نشان داده شدهاند.
تفاوت میان واقعیت و تصویر ارائه شده از مسکن در این آثار بسیار چشمگیر است. بیش از چهل درصد مردم تهران در خانههایی با متراژ پنجاه تا هشتاد متر سکونت دارند و تنها هفت درصد در واحدهای بالای صد و پنجاه متر زندگی میکنند. در مقابل در سریالها حدود چهل و پنج درصد شخصیتها در خانههای لوکس و حدود هفت و نیم درصد در عمارتهای وسیع به تصویر کشیده میشوند که در مجموع بیش از نیمی از تصاویر مسکونی را شامل میشود. این آمار فاصله عمیق میان واقعیت اجتماعی و بازنمایی رسانهای را به روشنی نشان میدهد. اهمیت این گزارش از آن روست که مسکن یکی از شاخصهای اصلی اقتصادی است و میتواند بازتاب دهنده ابعاد گوناگون رفاه و سبک زندگی شهروندان باشد.
با توجه به تجمل گرایی در این سریالها شاید یک نوع کمال گرایی از سوی صاحبان آثار را هم شاهد هستیم.
بله. تصویری که سریالهای نمایش خانگی از زندگی شهروند مدرن ارائه میدهند بیشتر به یک ایده آل آرمان شهری شباهت دارد که بسیاری از افراد آرزوی تجربه آن را دارند. با این حال با توجه به شاخصهای فرهنگی شرایط اقتصادی و مسائل ساختاری جامعه این تصویر نه از زندگی ثروتمندان و نه از زیست اقشار فرودست بازنمایی دقیقی ارائه میدهد. آنچه بیش از همه مغفول مانده و شاید دقیقترین وام گیری از واقعیت اجتماعی امروز باشد حذف طبقه متوسط است. همان گونه که در جامعه معاصر نیز مشاهده میشود طبقه متوسط روز به روز کمرنگتر میشود و شکاف طبقاتی به سمت دو قطب بالا و پایین حرکت میکند به گونهای که حد فاصل معناداری میان این دو باقی نمیماند.
خودنمایی بخشی از ایده آل گرایی است. این خودنمایی در کل در آثار سینمایی و تلویزیونی چه محلی از اعراب دارد؟
ببینید، ابتدا باید مسئله دیگری را بررسی کنیم. در بخش مربوط به عناصر مادی سبک زندگی آثار نمایش خانگی با کاستیهای جدی روبه رو هستند. این سریالها غالبا مروج سبکی از زندگیاند که میتوان آن را ذیل مفهوم پتلاژ تحلیل کرد.
پتلاژ مفهومی است که ریشه در جوامع کهن و آیینهای بومیان آمریکا دارد و در لغت به معنای مصرف کردن است. این واژه از ادبیات بومی وارد حوزه انسان شناسی شد و به ولخرجی گزاف و هزینههایی اطلاق میشود که جنبه خودنمایی دارند. خودنمایی از طریق داشتههای مادی با هدف نمایش برتری فرد و القای کهتری دیگران صورت میگیرد. هرچه ابزار این نمایش گران قیمتتر و دسترسی به آن برای عموم دشوارتر باشد میزان ارضای روانی کاذب آن نیز افزایش مییابد. پتلاژ در گذشته نوعی مناسک مبتنی بر بخشش بود، اما به مرور زمان معنای آن دچار دگرگونی شد و پیوند نزدیکی با مفهوم کولا یافت. کولا نیز به گردش کالاهایی اشاره دارد که فاقد کارکرد مادیاند و بیشتر در زمره اشیای تزیینی و نمایشی قرار میگیرند.
بازنمایی چنین سبک زندگیهایی مخاطب را به سمت زیست ایده آل سوق میدهد و میتواند کمال گرایی را در او تشدید کند. کمال طلبی اگر مهار نشود به اختلال روانی میانجامد و حتی ممکن است نیازمند مداخله درمانی شود تا فرد از محروم کردن خود از لذتهای ساده زندگی بازداشته شود. احساس نارضایتی ناشی از این وضعیت میتواند زمینهساز گرایش به پوچ گرایی و نگرشهای نیهیلیستی شود. در این نقطه پول بیش از پیش به ابزاری برای تولید قدرت بدل میشود. قدرتی که اگرچه همه چیز را در بر نمیگیرد، اما سبک زندگی را به شدت به سمت ابعاد مادی سوق میدهد و جای ارزشها و روابط انسانی را خالی میکند. ارزشهایی که خریدنی نیستند بلکه اکتسابیاند و باید در زمره اهداف غایی زندگی انسانی مورد توجه قرار گیرند.
ردپای این مفاهیم را حتی در سریالهای تاریخی هم میبینیم. اینطور نیست؟
بله، این رویکرد حتی در آثاری که روایت آنها در دهههای گذشته میگذرد نیز قابل مشاهده است. در برخی سریالها متناسب با قصه این امر قابل توجیه است مانند شهرزاد، خاتون، جیران یا تاسیان. اما در مواردی که فضا و زمان روایت چندان شباهتی به زیست معاصر ندارند و جهانی خیالی را ترسیم میکنند این مساله محل تأمل است. نمونه آن مجموعه هزار و یک شب است که این روزها در حال پخش است و زندگیهایی را به نمایش میگذارد که گویی در ناکجاآبادی رخ میدهند و حتی از لوکسگرایی به سوی فرالوکسگرایی حرکت میکنند.
در نهایت میتوان این پدیده را نوعی بیماری اجتماعی دانست. همان گونه که اختلال در یک عضو بدن کل سیستم را دچار مشکل میکند بروز اختلالی فراگیر در جامعه نیز به مرض اجتماعی میانجامد که باید از گسترش آن جلوگیری کرد. این در حالی است که در بسیاری از آثار نمایش خانگی نه توضیح روشنی درباره شغل و منبع درآمد شخصیتها ارائه میشود و نه مشخص است این حجم از ثروت چگونه به دست آمده است. خانههای ویلایی استخردار خودروهای لوکس میلیاردی و استفاده مداوم از گرانترین برندهای تلفن همراه بدون زمینه روایی منطقی به تصویر کشیده میشوند.
این وضعیت تا جایی پیش میرود که در برخی آثار به نوجوانان کم سن و سال تلفنهای همراه بسیار گران قیمت یا خودروهای خارجی به عنوان هدیه داده میشود. در چنین شرایطی این پرسش مطرح میشود که آیا نوجوان مخاطب این آثار میتواند هدیهای کم ارزشتر از نظر اقتصادی را از والدین خود بپذیرد. پاسخ به احتمال زیاد منفی است. این مساله زمانی نگران کنندهتر میشود که بدانیم اگرچه بسیاری از این آثار دارای رده بندی سنی مثبت پانزده یا مثبت هجده هستند، اما مخاطب اصلی آنها را جوانان تشکیل میدهند. به ویژه نسل موسوم به زد که متولدین سالهای پس از هزار و سیصد و هفتاد و هفت را در بر میگیرد. از این رو نباید از تاثیر عمیق تزریق فرهنگی این آثار بر این نسل غافل شد، زیرا همان گونه که گفتهاند چشم میبیند و دل میخواهد و این قاعده در این حوزه مصداقی روشن مییابد.
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد
در یادداشتی اختصاصی برای جام جم آنلاین مطرح شد