خودت را معرفی کن.
اسمم تیناست، اما در بین دوستانم به تیتیخله معروفم. ۳۰ سال دارم و اهل تهرانم.
کمی از خانوادهات بگو.
فرزند اول خانواده هستم و بهجز خودم یک برادر دارم. پدرم خرید و فروش ماشین انجام میدهد. مادرم خانهدار و یک انسان بسیار خنثی است.
یعنی چه؟ منظورت را نمیفهمم.
در خانه ما، پدرم همهکاره است. مادرم ارادهای از خودش ندارد و کاملا تابع اوست. من همیشه از این موضوع رنج میبردم و مقابل پدرم میایستادم و از کودکی قلدرمآب بزرگ شدم. پدرم اوایل خیلی مرا میزد و سعی میکرد تا این رفتار مرا کنترل کند اما کمکم کوتاه آمد.
برادرت هم همینطور است؟
نه، او مانند مادرم است و درواقع جای من و او عوض شده. اخلاقیات او مانند دخترهاست و من مانند پسرها هستم.
تحصیلاتت چقدر است؟
به داروسازی بسیار علاقه داشتم و با اینکه بسیار تلاش کردم اما فقط توانستم در یک رشته داغان قبول شوم. بعدها اما فهمیدم قبولی در داروسازی کار هرکسی نیست و برای امثال من، رسیدن به آن فقط یک توهم بود.
کمی از تیپ و طرز لباس پوشیدنت بگو.
همیشه و از بچگی و از وقتی به یاد دارم دوست داشتم لباس پسرانه بپوشم که اوایل با مخالفت شدید پدرم روبهرو میشدم اما در مورد این موضوع هم کمکم کوتاه آمد و تسلیم من شد. همانطور که الان هم میبینید در تمام عمرم همین تیپ را داشتهام.
چندمین بار است دستگیر میشوی و به چه جرمی؟
تا الان ۴ - ۳ باری است دستگیر شدهام؛ بهدلیل فحاشی و زدوخورد و دلهدزدی.
از کاری که کردی و به خاطرش الان اینجا هستی بگو.
مشکل بعد از فوت پدربزرگ و مادربزرگم شروع شد که بحث انحصاروراثت وسط آمد و باعث اختلاف خانوادهها شد. دایی بزرگم وضعیت مالی خوبی دارد وبه قول معروف دستش به دهانش میرسد،برعکس بقیه اعضای خانواده که همه هشتشان گروی نهشان است. موقع تقسیم اموال مادر و خالههایم میخواستند همه چیز را به نفع خودشان تمام کنند که با مخالفت دایی و زنداییام مواجه شدیم. همین موضوع باعث کینه بین ما و خانواده داییام شد و درگیری بین خانوادهها بالاگرفت.
چه کسی از تو شکایت کرده است؟
دخترداییام. چند روز قبل پیغام بسیار تندی به دخترداییام دادم که استارت ماجرا بود. اصلا باورم نمیشد به این نقطه برسد. تصور میکردم فقط چند پیام تند بین ما رد و بدل شود. دخترداییام در جواب پیام من حرفهای بسیار تندی به پدر و مادر و خالههایم زد. موضوع را به همه گفتم و اوضاع خیلی بد شد. چند روزی گذشت. پدرم که از طعنهها و متلکهای مربوط به داماد سرخانه بودن حسابی دلخور بود، از من خواست پیامی به دخترداییام بدهم. او تمام حرفهای دلش را به من گفت و من هم موقع نوشتن، کمی پیازداغش را زیاد کردم و پیام را برایش فرستادم. همان شب خانواده داییام، جلوی خانه ما آمدند و پدرم با آنها درگیر شد و من هم که تنم میخارید برای شر و دعوا حسابی با همه کتککاری کرده و کار به پلیس کشید و من و پدرم را دستگیر کردند. پدرم با قرار وثیقه آزاد شد اما من بهدلیل اینکه سابقه داشتم در بازداشتگاه ماندم تا امروز قاضی دربارهام تصمیم بگیرد.
برای رضایت اقدام نکردید؟
چرا خاله بزرگم چند بار با داییام صحبت کرد اما رضایت نداد و گفت اینقدر از همه حرف بیربط شنیدهام که خسته شدهام و میخواهم برای همیشه این داستان را تمام کنم و کمی گوشمالی لازم است.
بعد از آزادی چه برنامهای داری؟
همین رویه است و قرار نیست چیزی تغییر کند.جنگجویی و لاتبازی در ذات من است و به خانواده پدرم رفتهام. واقعا نمیتوانم و اختیاری نیست.