نگاه غالب، نگاهی آمیخته با قضاوت، دلسوزی یا تردید است؛ گویی فقدان یکی از والدین بهطور خودکار یعنی نبود تعادل، امنیت یا تربیت درست. این پیشفرض نادرست، فشار مضاعفی بر والد و کودک وارد میکند؛ فشاری که گاهی از خود تکوالدیبودن سختتر است.واقعیت این است که تربیت فرزند در خانوادههای تکوالدی ذاتا «بدتر» نیست، اما سختتر است. سختتر از این جهت که همه نقشها، تصمیمها، نگرانیها و مسئولیتها روی دوش یک نفر میافتد؛ بدون تقسیم کار، بدون استراحت واقعی و اغلب بدون دیدهشدن.
چالشهای چندلایه؛ از فشار اقتصادی تا قضاوت اجتماعی
اولین چالش خانوادههای تکوالدی، فشار اقتصادی است. یک درآمد برای پوشش هزینههای مسکن، آموزش، درمان و زندگی روزمره، اغلب ناکافی است. این فشار مالی مستقیما به اضطراب والد و ناخواسته به فضای روانی کودک منتقل میشود. کودکی که مدام نگرانی والد را میبیند، زودتر از سنش وارد دنیای دغدغهها میشود.
در کنار مسائل اقتصادی، فشار عاطفی نیز وجود دارد. کودک با فقدان یکی ازوالدین کنار میآید؛ فقدانی که همیشه بهمعنای نبود فیزیکی نیست، بلکه گاهی نبود نقش، حمایت یا حضور فعال است. بسیاری از کودکان تکوالدی احساساتی مثل خشم، دلتنگی، حسادت نسبت به همسالان یا حتی احساس گناه را تجربه میکنند. برای مثال، کودکی که پدرش پس از طلاق کمتر او را میبیند، ممکن است در سکوت فکر کند: «حتما من کافی نبودم.»
از سوی دیگر، نگاه جامعه به این خانوادهها همچنان مسألهساز است. پرسشهای مکرر اطرافیان، کنجکاویهای بیجا، مقایسهها و گاهی حتی برچسبزنی، کودک را در موقعیت دفاعی قرار میدهد. کودک تکوالدی خیلی زود یاد میگیرد توضیح بدهد، دست به توجیه بزند یا سکوت کند. این «بزرگشدن زودهنگام» اگر مدیریت نشود، میتواند به انزوا یا کاهش عزتنفس منجر شود.
والد تکسرپرست؛ میان مسئولیت و احساس گناه
والد تکسرپرست اغلب در وضعیتی زندگی میکند که میتوان آن را فرسودگی مزمن نامید. او باید همزمان تصمیم بگیرد، سر کار برود، مراقبت کند، آموزش بدهد وحامی عاطفی باشد.وقتی همهچیز به یک نفر وابسته است، اشتباهکردن ترسناکتر میشود و خستگی عمیقتر.
یکی از شایعترین تجربههای روانی در این والدین، احساس گناه دائمی است؛ گناه از اینکه «فرزندم آنچه باید را ندارد». این احساس گناه گاهی به شکل سختگیری افراطی بروز میکند و گاهی به شکل آزادی بیش از حد. برای مثال، مادری که تنها زندگی میکند ممکن است برای جبران نبود پدر، هیچ محدودیتی برای فرزندش قائل نشود. در مقابل، پدری که حضانت کودک را دارد ممکن است از ترس قضاوت جامعه، بیش از حد سختگیر و کنترلگر شود.
هر دوحالت، اگرچه ازنیت خیر میآیند،امابه نیاز واقعی کودک پاسخ نمیدهند.کودکان بیش ازهرچیز به ثبات،مرزهای قابل پیشبینی و احساس امنیت نیاز دارند، نه والد فداکار فرسوده یا والد بیقانون. اینها هیچکدام بهتنهایی پاسخ مناسبی نیستند.
نکتهای که کمتر دربارهاش صحبت میشود،حق خستگی والد تکسرپرست است. جامعه معمولا ازاین والد انتظار دارد قهرمان باشد؛همیشه قوی،همیشه مقاوم و همیشه مسئول.اماخستگی،ناامیدی وحتی درماندگی،واکنشهای طبیعی به فشار مداومند.نادیدهگرفتن این احساسات،نهتنهاکمکی نمیکند،بلکه موجب تضعیف کیفیت رابطه والد ــ فرزند هم تضعیف میشود.
چگونه خانواده تکوالدی سالمتری بسازیم؟
اولین و مهمترین راهکار، گفتوگوی باز و صادقانه با کودک است. کودک باید بداند میتواند سؤال بپرسد و احساساتش جدی گرفته میشود. توضیح شرایط خانوادگی نباید پر از ابهام یا دروغهای مصلحتی باشد. واقعیت ساده و متناسب با سن کودک، امنیت بیشتری ایجاد میکند تا سکوت یا طفرهرفتن.
دوم، ساختن شبکه حمایت است. خانواده تکوالدی نباید منزوی شود. حضور فعال خانواده گسترده، دوستان، همسایهها و نقشآفرینی مدرسه، میتواند بخشی از فشار را کم کند. کودک لازم نیست جای خالی والد را با فرد دیگری پر کند، اما نیاز دارد بداند چند بزرگسال قابل اعتماد در اطرافش هستند.
سوم، حفظ روتینهای روزمره است. نظم در خواب، غذا، درس و تفریح، برای کودکی که ساختار خانوادهاش تغییر کرده، نقش ستونهای امنیت روانی را دارد. حتی روتینهای ساده مثل غذاخوردن کنار هم یا گفتوگوی شبانه، میتواند احساس تعلق را تقویت کند.
درنهایت، نقش جامعه بسیار مهم است. خانوادههای تکوالدی به قضاوت کمتر و حمایت بیشتر نیاز دارند؛ حمایتهایی مثل درک، سیاستهای اجتماعی حمایتی و نگاه انسانیتر. این خانوادهها ناقص نیستند؛ فقط متفاوتند و کودکانشان، اگر دیده و حمایت شوند، میتوانند با همان کیفیت، سلامت و توانمندی رشد کنند.