برچسب ها - داستان

به مناسبت روز جهانی مولانا
هشتم مهر، روز جهانی جلال‌الدین محمد بلخی است که او را به نام های مولوی، مولانا و رومی می شناسند. مولانا شاعری ایرانی اما متعلق به همه مردم جهان است که بیشتر اشعارش را به زبان پارسی سروده است. مشهور ترین اثر این عالم فرهیخته، مثنوی معنوی است که مجموعه ای 26 هزار بیتی از حکایت های آموزنده اخلاقی است .
کد خبر: ۷۲۲۹۸۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۷/۰۸

«گاهی باید خودت را به ساعت‌ها بسپاری، بدون آن که آنها را در بند برنامه‌ریزی‌های خودت درآوری. باید بگذاری لحظه‌ها، خودشان تصمیم بگیرند که چگونه می‌گذرند...» گونتر گراس
کد خبر: ۷۲۱۲۷۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۷/۰۴

گفت‌وگو با راضیه تجار، داستان‌نویس
راضیه تجار از نویسندگان پیشکسوت ادبیات کشورمان است که برخی منتقدان او را یکی از بهترین داستان ‌نویسان دهه 60 می‌دانند. او کتاب‌های متعددی منتشر کرده و همچنین سال‌هاست در عرصه تدریس ادبیات داستان ی فعال است. با او درباره آثار تازه‌اش و همچنین حال و هوای کلاس‌های داستان ‌نویسی گفت‌وگویی کوتاه انجام دادیم.
کد خبر: ۷۱۷۸۸۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۶/۲۶

«چنس» باغبانی است که جز حضور در باغ پشت خانه ارباب خود و مراقبت از گیاهان و درخت‌هایی که در آرامش رشد می‌کنند، کار دیگری ندارد و چون آمدنش به این دنیا اتفاقی بوده، اسم او را «چنس» گذاشته‌اند.
کد خبر: ۷۰۸۳۲۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۶/۰۱

مرد ایستاده بود گوشه خیابان و سیگار به سیگار آتش می‌زد. پکی می‌زد و همان‌طور خیره می‌ماند به انتهای خیابان. حدود​ چهل ساله با موهای جوگندمی. سیگار آتش گرفته به دستش همین‌طور دود می‌شد و مجسمه‌ای از خاکستر در حجم دستانش شکل می‌گرفت. خاکستر سیگار که یکباره به پایین می‌ریخت تازه به محیط باز‌می‌گشت.
کد خبر: ۷۰۷۱۴۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۲۸

زن مسن‌تر از سنش نشان می‌داد. حدود چهل و پنج ساله. از دست‌های چروکیده‌اش براحتی می‌شد خستگی‌هایش را حس کرد. کیسه نان‌های مچاله شده‌اش را در بغل گرفته بود و مرتب لقمه‌ای از آن می‌دزدید.
کد خبر: ۷۰۴۶۳۱   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۲۱

رضا ـ برادر بزرگ‌ترم ـ در حالی که با دو دست بشکه 20 لیتری بنزین را به گوشه حیاط می‌برد، فریاد زد: «پاشو بیا کمک. فردا بخوای سوار موتور بشی اون وقت سوارت نمی‌کنم ها... .»
کد خبر: ۷۰۲۲۱۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۱۴

حدود چهارماه قبل خیلی اتفاقی عاشق و دلباخته دختری شد. رویاهای زیادی در سر می‌پروراند و آرزویی جز ازدواج با این دخترخانم نداشت اما می‌ترسید دراین‌باره چیزی به خانواده‌اش بگوید. بی‌تاب و بی‌قرار به خانه مینا رفت تا جلوی در چنددقیقه‌ای همدیگر را ببینند. آن‌ها گرم گفت‌وگو بودند که ناگهان برادر مینا از راه رسید.
کد خبر: ۷۰۱۹۵۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۱۳

ریسه لامپ‌های قرمز و زرد رشته‌ای زیر آفتاب ظهر تابستان گرمای مضاعفی به محیط می‌داد. عمو محمد که زیر سایه تیر چراغ برق ایستاده بود نوک کفش‌هایش را با پشت پاچه شلوارش پاک کرد و رو به من گفت: «همینم خوبه... لباس عروسی که حتما نباید کت و شلوار باشه... همین خوبه... عمو جون به خدا زمان ما، اینو هم نداشتیم تنمون کنیم؛ تو هنوز ده سال بیشتر نداری بذار یه ذره قد بکشی بزرگ که شدی خودم واست یکی می‌خرم.
کد خبر: ۶۹۸۲۳۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۳۱

یکی از بیکران جلوه‌های قرآن کریم، تاریخ است ؛‌ قرآن که از عالم غیب بر وجود محمدی(ص) و سپس بر لسان مبارکش جاری شده در باره امم سابقه و ادیان ایشان و چگونگی رفتار مردم و پادشاهان و سلوک ایشان و همچنین پیامبران الهی سخن رانده و خردمندان را دعوت به تفکر و تعمق در آن کرده است.
کد خبر: ۶۹۸۱۰۲   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۳۱

«عمو جون قربون دستت... بپر بالای تیر چراغ برق این اتصال ریسه‌ها رو از جا بکن. بابات اینا خوب خوب که برسن، ساعت 8 شب می‌رسن، گناه داره برق الکی مصرف بشه.» عمو محمد این جمله را گفت و تسبیحی در دست چرخاند و انگار زیر لب غر زد.
کد خبر: ۶۹۶۰۶۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۲۴

داستان کوتاه
«صدبار بهت گفت دست به اون انگورا نزن... خانم این بچه رو بردار ببر اونور داره تمام کاسه کوزه ما رو به هم می‌ریزه.» آجان هر وقت می‌خواست سرکه بیندازد، این‌طور می‌شد. از اول صبح اخم می‌کرد و خودش را عصبانی نشان می‌داد. به عقیده خودش ترشرویی تاثیر زیادی در ترش شدن سرکه‌اش داشت. سرکه هم هرچه ترش‌تر بهتر. یک شاخه انگور عسگری برداشتم و فریاد زدم: «آجان یه دبه هم برای مریم بذار. می‌خواهیم ترشی‌اش بندازیم!» این شوخی را تازه یاد گرفته بودم. درست یک هفته پیش‌تر زمانی که دختر‌ها زیر سایه درخت توت برای هم درد دل می‌کردند و گاه ریز می‌خندیدند از یکی‌شان شنیدم.
کد خبر: ۶۹۰۷۲۰   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۱۰

با حسن محمودی، داستان نویس به بهانه انتشار رمان «روضه نوح»
«نوح پسر نوجوانی است که رتبه اول کنکور را کسب کرده، اما ناگهان به جبهه می‌رود و حوادثی شگفت برای او پیش می‌آید و سرانجام به شهادت می‌رسد. گرچه ساکنان دیار نوح درباره‌اش بسیار سخن می‌گویند، ولی گویا هیچ‌کس راز او را نمی‌داند، جز حوا که در نامه‌ای رنگ و رو رفته حقایقی را درباره‌اش کشف می‌کند، ولی همه را در دل نگه می‌دارد.»
کد خبر: ۶۹۰۳۲۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۱۰

«من خودم تو سرداب امامزاده یه عالمه جمجمه و استخون دیدم. مگه الکیه... خیلی خطرناکه!» رضا این جمله را گفت و لگدی به توپ پلاستیکی زد. بعد ادامه داد: «تازه‌شم تو رفتی تو سرداب مچ اسمال کوری رو بگیری. چه ضمانتی هستش که اسمال کوری باشه؟ من که نیستم.» سپس ادامه داد: «بچه‌ها پاشید بریم یه دست گل کوچیک دیگه بزنیم.»
کد خبر: ۶۸۷۷۹۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۰۳

داستان کوتاه
هوشنگ آب دهانش را به سمت بچه‌هایی که داشتند زیر سایه درخت نارون تیله‌بازی می‌کردند، انداخت و مانند جغدی که راه خانه را در تاریکی جسته باشد، به بالای تیر چراغ برق دوید. بچه‌ها که از دست او به دلیل این کارش بسیار عصبانی شده بودند، چند تکه سنگ به سمتش پرتاب کردند و او به جای هر جمله‌ای، فقط گفت: «اااه... اااوه...».
کد خبر: ۶۸۵۰۰۵   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۳/۲۷

در رادیو معمولا راوی سوم شخص بهترین کارایی را دارد. به یاد داشته باشید در دیگر برنامه‌ها (غیراز داستان )، مصاحبه اول شخص به وفور وجود دارد.
کد خبر: ۶۸۱۴۷۷   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۳/۲۱

انیمیشن روباه و خروس که این روزها از شبکه پویا به نمایش در می‌آید از آن دست انیمیشن‌هایی است که در عین نو بودن و تازگی می‌توان رد داستان ‌های قدیمی، موسیقی فولکلور و طرح‌های سنتی و بومی را در آن دید.
کد خبر: ۶۸۱۳۷۶   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۳/۱۸

داستان نوستالژیک
«بدو گوش‌فیل تازه بدم... گوش‌فیل تازه...» به پسربچه که رسیدم، گفتم: یه دونه خوبشو بده. یه تومنی رو که از من گرفت، نگاهی به سطل پلاستیکی‌اش انداختم. ظهر تابستان بود و گرمای هوا باعث شده بود گوش‌فیل‌های درون سطل قرمز رنگ شکل اصلی‌شان را از دست بدهند. شق و رق نبودند دیگر. له شده به نظر می‌آمدند.
کد خبر: ۶۷۸۱۹۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۳/۰۷

آقارحیم سرایدار مدرسه سراج بود، اما بعد از سال‌ها زحمت کشیدن از کار زیاد مریض شده بود. آن روز صبح وقتی بچه‌ها به مدرسه آمدند همه جا پر از آشغال بود. سطل‌های زباله پر، زمین پر از خاک و دستشویی‌ای کثیف و شیرهای آب خراب. همه بچه‌ها با تعجب به هم نگاه می‌کردند. سینا از آقای ناظم پرسید: آقا چی شده؟ چرا مدرسه به این شکل درآمده است؟ آقای ناظم گفت: آقارحیم از دیشب مریض شده است.
کد خبر: ۶۷۷۸۶۳   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۳/۰۵

یک داستان نوستالژیک
عادت داشتم مار و پله‌ای موزائیک‌های حیاط را لی‌لی کنم. در دنیای کودکی شعر می‌خواندم و لی...لی... بعضی وقت‌ها آن قدر گیج می‌خوردم که با سر می‌خوردم به دیوار سیمانی آن سوی حیاط، اما دست‌بردار نبودم.
کد خبر: ۶۷۵۵۱۴   تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۲/۳۰

نیازمندی ها