او میخواهد چیزی بگوید. با اکراه دوربین را گرفتم و گفتم بفرمایید. دیدم دارد برای نتانیاهو رجز میخواند که ما پای کار ایستادهایم و چهها و چهها. صورتم را تعجب گرفته بود اما نمیخواستم حال درستش را خراب کنم. گفتوگوی ما زیاد طول نکشید اما میگفت که دوست داشته کاری بکند. ادای دینی داشته باشد به خونهایی که دشمن میریزد. به او غبطه خوردم. واقعا درست گفتهاند: غیرت، زن و مرد ندارد. تشکر کرد و رفت. دختری که روسریاش تا پشتگردنش عقب رفته بود و اول گمان کرده بودم میخواهد عمامه از سرم بیندازد؛ آن هم وسط اتوبان منتهی به بهشتزهرا! حوالی قطعه ۴۲. جایی که داشتیم به مردم شربت تعارف میکردیم؛ مردمی عموما داغدیده ولی صبور. درست وسط بحبوحه جنگ تحمیلی رژیمصهیونیستی علیه ایران. دیدن آن دختر البته برایم تعجب داشت ولی نه به اندازه چیزهایی که حین تدفین شهدای جنگ دیده بودم. دقیقا چند روز پیش از آن، خواهر یک شهید بالای سرم ایستاده بود که اگر سربند یازهرا (س) روی پیشانیاش نبود باورم نمیشد عزادار یک شهید است. با تیپ و قیافهای آنچنانی بالای سر برادر جوانش اشک میریخت. برای اینکه مطمئن شود از ما میپرسید:«تربت گذاشتید کنار لبش؟ عطر حرم روی پیکرش چکاندهاید؟ پرچم به رویش کشیدهاید؟» او میپرسید و ما خشکمان میزد. صورت به معانی نمیخورد. کمی آنطرفتر اما صدای زیارت عاشورا و مداحی بلند بود. خیلی طبیعی است که بالای سر شهیدی زیارت عاشورا و حدیث کسا و مداحی، بلند باشد اما من میشناختمشان؛ خانواده شهیدی که وقتی شهید را آوردند برای تدفین، نگذاشتند ما آخوندها به پیکر شهید نزدیک شویم. دست آخر یکی از برادرها با لباس مبدل کارها را تقبل کرد. صدای مداحی هم نباید بلند میشد. اما حالا؟ یکی از دوستان میگفت:«خود شهید به خواب خانواده رفته تا برایش حدیث کسا بخوانند.» آنها هم منقلب شده بودند.خب درست میگویند.خدا اتفاقی کسی را شهید نمیکند. این را پدر خانم دکتر هم میگفت. من در تدفین ایشان هم شرکت داشتم. پیرمرد میگفت: «غم این دختر منو میکشه! از همه بچههایم، این بهتر بود. وقتی اسرائیل خونه رو زد، با اینکه خیلی حالش وخیم بود به ما و خانوادهاش گفت برای فردا به خیلی از مریضهایم قول ویزیت دادم. باید آنها را کنسل کنیم! توی اون حال دغدغه مریضاشو داشت. اونم بیمارای نیازمندی که قرار نبود ازشون پولی بگیره. من سرطان دارم. ولی داغ این دختر منو زودتر میکشه.» برای پیرمرد آرزوی سلامتی کردم. دستش را بوسیدم و خداحافظی... . وقتی آن دختر که کنار اتوبان رجز خواند، رفت، هزار خاطره برایم مرور شد. آدمها و خاطرات خیلی متفاوتی آن روزها در قطعه ۴۲ حاضر شده بودند ولی همهشان یک قدر مشترک بیشتر نداشتند. همه را که جمع میکردم همه زیر پرچم سهرنگ، یکرنگ آمده بودند و آنجا بود که تفاوتها رنگ میباخت. به بیرنگی میگرایید و یکدست میشد. آنجا خود ایران بود؛ ایرانی که اگر همه ساکنانش وحدت کلمه شوند، آینده ارمغانی جز پیروزی برایشان نخواهد داشت.