نگاهی به زندگی سرباز وظیفه زندان اوین، امیرعلی فضلی که در نبرد ۱۲ روزه شهید شد

سربازی که از اوین به معراج رفت

داستان زندگی شهید امیرعلی فضلی، روایتی حماسی و عاطفی از تلاقی اصالت قدیمی با شور جوانی است؛ داستانی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های با‌برکت محله سنگلج آغاز می‌شود و در آتش جنگ و زیر آوار زندان اوین به اوج می‌رسد. این متن، تصویری گرافیکی از رشد یک نوجوان چالاک را ترسیم می‌کند که از هیأت‌های پرشور محرم تا سنگرهای سربازی و از تلاش برای آزادی زندانیان تا صحنه‌های دفاع از خاک پدرانه، مسیری پرفراز و نشیب را طی می‌کند.
داستان زندگی شهید امیرعلی فضلی، روایتی حماسی و عاطفی از تلاقی اصالت قدیمی با شور جوانی است؛ داستانی که در کوچه‌پس‌کوچه‌های با‌برکت محله سنگلج آغاز می‌شود و در آتش جنگ و زیر آوار زندان اوین به اوج می‌رسد. این متن، تصویری گرافیکی از رشد یک نوجوان چالاک را ترسیم می‌کند که از هیأت‌های پرشور محرم تا سنگرهای سربازی و از تلاش برای آزادی زندانیان تا صحنه‌های دفاع از خاک پدرانه، مسیری پرفراز و نشیب را طی می‌کند.
کد خبر: ۱۵۴۴۳۷۹
نویسنده زهرا شکراللهی - گروه دفاع مقدس
 
امیرعلی که با عشق به اهل ‌بیت(علیهم‌السلام) و روحیه جهادی پرورش یافته، در نهایت در روزهای دهم و یازدهم جنگ خاورمیانه، در حالی که آخرین روزهای خدمت سربازی‌اش را سپری می‌کرد، با حمله موشکی دشمن متجاوز به شهادت رسید. این روایت، ماجرای تبدیل شدن یک جوان ۲۲ ساله به اسطوره‌ای جاودانه است که بوی گلاب و شهادتش، از میان تکه‌های آسفالت و آهن، فضا را عطرآگین کرد.

در دل محله‌ سنگلج؛  تولد و بوی نان داغ
در یکی از روزهای سال ۱۳۸۲ مادری در محله‌ سنگلج تهران باری زمین گذاشت و پدر نام او را امیرعلی فضلی نهاد. سنگلج، محله‌ای است که اصالت قدیمی را به دوش می‌کشد و نامش با تهران، دروازه قزوین، محمدیه، گمرک و باغ‌شاه گره خورده؛ محله‌ای که تماشاخانه‌ای معروف دارد و درختان تنومند چناروبید،کبوده یادگار عهد قاجار، در آن خودنمایی می‌کنند. اگر خوب دقت کنی، بوی نان داغ سنگگ و بربری از توی کوچه‌پس‌کوچه‌هایش هنوز سر به آسمان می‌ساید. نام سنگلج از ردیف و رج کردن سنگ‌های کوچک برای تقسیم آب قنات گرفته شده است. محمود فضلی پدر امیرعلی که  رگ ‌و ریشه‌ تفرشی دارد ساکن این محله بااصالت شد و امیرعلی کنار بچه‌های چالاک و بازیگوش محله رشد کرد.

شور و حال هیأت و دودمه‌خوانی‌های محرم
امیرعلی و بچه‌ها ماه محرم اهل و اهلی هیأت جان‌نثاران حسینی در کوچه‌ امین مغفوری بودند. امیرعلی و بچه‌ها به شوق دیدن سنت چهارپایه‌خوانی عصر روزهای محرم، توی هیأت مشغول بودند. امیرعلی پا‌به‌پای بزرگ‌ترها پایه‌ چهارپایه‌ مداح را می‌گرفت و کمک می‌داد تا چهارپایه وسط میدان و ماجرای دودمه‌خوانی قرار بگیرد.کافی بود نماز جماعت اهل بازار و مسجد و حسینیه تمام شود، سر می‌کشیدند سمت هیأت. اگر خوب گوش می‌دادی، صدای حاج‌مرزوق اولین مداح دودمه‌خوانی هنوز دم داشت. توی هیأت، مداح بالای چهارپایه می‌رفت و در میان جمعیت می‌خواند: «شاه گفتا کربلا امروز میدان من است، عید قربان من است» امیرعلی با همان شانزده هفده سالگی‌اش در حلقه سینه‌زن‌ها جا گرفت، به سینه زد و دودَمه خواند: «مادرم زهرا در این گودال مهمان من است، عید قربان من است». عرق از چهره‌ امیرعلی شره کرد پایین. امیرعلی همراه جمعیت دم گرفت: «امشب شه دین در حرمش مهمان است، صبح فردا بدنش زیر سم اسبانش. مکن ای صبح طلوع، مکن ای صبح طلوع». قدم‌هایش کوتاه‌تر شد، دم سینه‌زنی بلندتر: «روی لب‌هایش هنوز آیه‌ای از قرآن است، مکن ای صبح طلوع». دودمه آخر سینه‌زنی شب عاشورا همراه مقتل‌خوانی شد. امیرعلی کم‌کم از حلقه دور شد، گوشه‌ای نشست، دست توی موهای پرپشتش برد و نفسش را پاره‌پاره بیرون داد.
 
ورزش، کار و آمادگی برای سربازی

حساب و کتاب اندازه پروتئین تغذیه‌اش دستش بود. تعداد اسکات زدن درباشگاه، وزنه بلند کردن،گرم ‌کردن عضلات و سرد کردن‌شان، جسمش را بقاعده نگه داشته بود. بچه‌ کارورز هنرستان ماندگارصنعتی تهران در رشته‌ ماشین‌افزار شد. در همین راستا از همان هفده هجده سالگی در پی آماده‌کردن مغازه‌ لوازم یدکی و ماشین شد. اهل کار، ورزش و تفریح سالم بود.
 
گلزار شهدا و وداع با شهید سید احمد پلارک

عصر پنجشنبه‌ منتهی به اعزام خدمتش، راهی گلزار شهدا شد. دبه آب را ریخت روی سنگ مزار شهید. انگشت اشاره‌اش را گذاشت روی کلمه «سید». کلمه‌ «رزمنده» نیم‌وجب، «شهید» یک وجب،«سیداحمد پلارک» دو وجب. بوی خوش گلاب و گل مشامش را پر‌کرده بود. نفس عمیق کشید، پیشانی بلند و کشیده‌اش را گذاشت روی سنگ مزار شهید و زیر لب گفت: «خیلی مردی همشهری.»

سربازی در زندان اوین و هم‌بندی با ماهان
موهای یکدست مشکی‌اش را تراشید. سرش صاف‌صاف شد و کلاه نقابدار را گذاشت روی سرش. مشق میدان، مشق دویدن، مشق تیراندازی برای امیرعلی دلچسب بود. اردوگاه رفتن، خشم‌شب زدن، مسیریابی با ستاره‌ها، کار سربازان وطن است. حفر سنگر تک‌نفره در اردو را دوست داشت. عضلات ورزیده و جسم ورزشکارش جان می‌داد برای سربازی. روز تقسیم، وقتی نامش را خواندند امیرعلی فضلی، اوین، رو به دوستش ماهان کرد و گفت: «بیا، باید بریم آب‌خنک بخوریم!» همین که اسم ماهان را به دنبال اسم امیرعلی خواندند، امیرعلی خندید: «هم‌بندی هم پیدا کردم!» ساک سربازی‌شان را به دوش انداختند. دو سرباز نگهبان زندان اوین، روز اول را با هم شروع کردند.

هم و غم برای آزادی زندانیان و کارهای خیر پنهانی
هم و غم امیرعلی ، آزادی زندانیان مالی و اقتصادی بود. یک روز که سیدجلال حسینی، بازیکن اسبق پرسپولیس به زندان آمد، امیرعلی با آن زبان خوش و رفتار گرم و صمیمی‌اش با سیدجلال عکس انداخت. کنار بچه‌ها ایستاد، پول جمع کرد و با تمام وجود کوشید حداقل یک زندانی را به آغوش خانواده‌اش بازگرداند. جوان ۲۲ ساله‌ داستان ما همه‌ کارهای سربه‌مهرش بین خودش و خدا بود.

سفر شمال، پیش‌بینی آزادی و آغاز جنگ
اول خرداد ۱۴۰۴، همراه ماهان هم‌خدمتی‌اش راهی سفر شمال شد. آیین گذر از آب، شناکردن و تنی به آب زدن را دوست داشت. حس رهاشدگی، خنکی و بوی خوش دریا را به جان خرید. هنگام شنا به ماهان گفت: «نمی‌دونم چرا این‌قدر سبکم؟!» ماهان ابروهایش را بالا انداخت و گفت: «حتما قبل از تموم شدن خدمتت آزاد میشی.» سفر شمال ختم شد به تهران. برگشت به تهران، به رسیدن خبرهای پی‌درپی. نفر‌ نفر موشک اسرائیل به قلب تهران شلیک شد. خبر جنگ و حمله به مرزهای ایران رسید. اسرائیل، دیولاخ خاورمیانه نیمه‌شب ۲۳خرداد، نزدیک عید غدیر، زنجیر پاره کرد و شعله‌ جنگ را افروخت؛ غافل از این‌که در گل خواهد فرو رفت.

انتقام سخت و شعله‌های جنگ در خاورمیانه
نفیر شلیک موشک از سرزمین موشکی ایران به دل تل‌آویو تو‌دهنی محکمی بود برای این درازدم خاورمیانه. امیرعلی زنگ موبایل فایلش را روی جمله‌ «تل‌آویو را با خاک یکسان می‌کنیم» گذاشت. مرتب اخبار جنگ را دنبال می‌کرد. فریاد «ایول بابا، بزنید صافش کنید» به آسمان بلند شد.

آخرین روز سربازی و آسمان آتشین تهران
روز دهم و یازدهم جنگ، امیرعلی در خانه بود. دل تو دلش نبود. خبرها دهان‌به‌دهان می‌گشت. اسرائیل بهمان کرد، ایران دندان غول را شکست.اسرائیل یکی زد، ایران جواب متقابل داد. امیرعلی توی کل‌کل با محمدامین برادرش افتاده بود. صبح روز دوشنبه، خورشید میان جنگ در خاورمیانه دمید. هوا دم داشت، گرما روی سر تهران ریخت. امیرعلی نشست، بند پوتینش را بست. چند بار پاهایش را روی زمین کوبید و رو به محمدامین گفت: «آشتی، آشتی.» هوا گرم‌تر و اندوهبارتر شد. جنگنده‌های اسرائیلی در آسمان ظاهر شدند. آسمان شهر شلوغ شد. پدافند مرتب می‌غرید. جنگنده بالای سر زندان اوین چرخید، نفر‌نفر موشک روی سر زندان رها کرد. امیرعلی که سر پست بود، زیر آوار زندان ماند. زندان به یکباره فرو ریخت. امیرعلی همراه هم‌خدمتی‌اش ماهان، آخرین روز سربازی‌شان را به پایان رساندند. بوی گلاب شهادت از بین آوارها می‌آمد و در میان همه تکه‌های سیمان، آهن، آسفالت کنده‌شده و در میان این همه پیکر پاک شهید، به مشام می‌رسید.
newsQrCode
ارسال نظرات در انتظار بررسی: ۰ انتشار یافته: ۰

نیازمندی ها