با شما که تعارف ندارم. در محل کار من آدمهای بیانصاف زیاد پیدا میشوند. خدا نکند کسی که اتومبیلاش را برای تعمیر به این تعمیرگاه آورده است، چهرهای ساده لوح داشته باشد یا مسافری باشد از شهرهای دیگر. اِبی خان، صاحب تعمیرگاه معمولا با دیدن این افراد خوشحال میشود. کاملا مشخص است که عنصر انصاف در خون این فرد کاهش یافته یا به نقطه صفر رسیده است.
کد خبر: ۷۲۵۵۵۱ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۷/۱۶
عمیقا همه اطرافش را دید می زند. بارانی که نقطه نقطه روی آسفالت خیابان نقاشی میکند و بعد کم کم هاشور می زند. عابران پیاده، ماشینهای عجول، خط کشی لم داده بر کف خیابان، همه و همه را از نظر میگذراند.
کد خبر: ۷۲۵۴۱۸ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۷/۱۶
دانشگاه ما خارج از شهر است و من که در ترم دوازدهم دیگر نتوانستهام خوابگاه بگیرم، ناچار آمدهام در همین شهرک، حوالی دانشگاه و با دو تا از هم دانشکدهایهایم، یک آپارتمان 46 متری یکخوابه اجاره کردهایم. امشب از آن شبهاست که هوس لوبیاپلو کردهام. هرچند درست کردنش برایم سختترین کار دنیاست.
کد خبر: ۷۲۵۱۸۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۷/۱۵
تلویزیون، کودکان زخمی و خونآلود غزه را نشان میدهد که در آغوش پدر یا مادرشان از درد آرمیدهاند. تماشای این تصاویر دردناک را دخترک هفت ساله من برنمیتابد. با اخم و شتاب، تلویزیون را خاموش میکند، مرا با نگاهش نشان میکند و به سویم میآید.
کد خبر: ۷۲۲۸۹۷ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۷/۰۸
برخوردی که هریک از ما در مقابل انتقادهایی که میشنویم داریم میتواند نقش تعیینکنندهای در موفقیتها یا شکستهای زندگیمان داشته باشد. در این نوشتار داستان کوتاهی از ویولونیست مشهور نروژی «اوله بول» میخوانیم و میبینیم که انتقادپذیری تا چه اندازه سرنوشتش را رقم زد.
کد خبر: ۷۲۲۸۸۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۷/۰۸
اطراف میدان را که نگاه میکردی، پر بود از آدمهای رنگارنگی که یک جورهایی وبال میدان شده بودند. چند نفر بالا و پایین میرفتند، چند نفر دیگر سمت فوارههای حوض ، به خیال این که الان کنار حوض گرمابه لنگی محلهشان نشسته اند؛ پاچههای شلوار را تا نصفه بالا زده و به نصفه قد به سمت آب خم شده ،چنان که رنگ و مارک لباسهایشان آن هم از نوع زیر مشخص بود.
کد خبر: ۷۲۲۵۱۰ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۷/۰۷
دختر جوان با دست سوسک مرده را از زمین برداشت و مقابل چشمانش گرفت و رو به پسر گفت: «میدونستی سوسکها برای زندگی کردن اول باید عاشق هم بشن؟» پسر نیشخندی زد و در حالی که ته لیوان چای اش را مزه مزه میکرد، گفت: «چند ماهه ما ازدواج کردیم؟ هان؟ به نظرت بس نیست هی واسه هم شعر بگیم؟»
کد خبر: ۷۲۰۲۲۱ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۷/۰۱
دستی با یک تکه کاغذ از لا به لای گردنها و شانهها دراز شد و صدایی از همان سمت گفت:«ببخشید کدوم ایستگاه پیاده بشم؟» مردی عینکش را تا چانه پایین آورد و گفت:«بیمارستانِ...»، یکی داد زد: «آقا چکار داری میکنی دندهم فرو رفت آخ آخ آخ». «داشتم این آقا رو راهنمایی میکردم». «راهنمایی کن، راهنمایی چیز خوبیه ولی هوای آرنجت رو هم داشته باش».
کد خبر: ۷۱۶۴۹۹ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۶/۲۲
مرغعشقها هر کدامشان یک رنگ بودند. ولی من از همه بیشتر کاکلی را دوست داشتم. سفید بود و دم بلندی داشت. نوکش هم از مرغعشقهای دیگر زردتر بود. با چند دانه مشکی روی بالهایش. عاشق کاکلی شده بودم.
کد خبر: ۷۱۵۰۵۳ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۶/۱۸
«نگاه کنید بعضی از آدمها دقیقا شخصیتشون شبیه یه شیشه نوشابهاس... خودشون شخصیت مجزایی ندارند که مثلا تنها خورده شوند. حتما باید یه کیکی یه ساندویچی یه لقمه نونی باشه کنارشون تا بشن غذا یا بخشی از غذا. میدونید سمیرا هم مثل یه نوشابهاس. باید شما... نمیدونم خواهرش کنارش باشه تا بشه باهاش زندگی کرد... این خانم...»
کد خبر: ۷۱۲۳۶۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۶/۱۱
«خانبابا دستتو بلند کن میخوام آب بکشم بدنتو.... ببین چقدر نجس کردی خودتو. ببین امروز روز اول منه. شما این طوری نباید باشی، بیشتر مواظب باش.» زن جوان این جمله را گفت و سطل آب را هوار کرد روی بدن پیرمرد. پیرمرد هم پاهایش را جمع کرد میان شکمش و سرش را پایین گرفت.
کد خبر: ۷۰۹۶۰۰ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۶/۰۴
مرد ایستاده بود گوشه خیابان و سیگار به سیگار آتش میزد. پکی میزد و همانطور خیره میماند به انتهای خیابان. حدود چهل ساله با موهای جوگندمی. سیگار آتش گرفته به دستش همینطور دود میشد و مجسمهای از خاکستر در حجم دستانش شکل میگرفت. خاکستر سیگار که یکباره به پایین میریخت تازه به محیط بازمیگشت.
کد خبر: ۷۰۷۱۴۲ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۲۸
زن مسنتر از سنش نشان میداد. حدود چهل و پنج ساله. از دستهای چروکیدهاش براحتی میشد خستگیهایش را حس کرد. کیسه نانهای مچاله شدهاش را در بغل گرفته بود و مرتب لقمهای از آن میدزدید.
کد خبر: ۷۰۴۶۳۱ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۲۱
رضا ـ برادر بزرگترم ـ در حالی که با دو دست بشکه 20 لیتری بنزین را به گوشه حیاط میبرد، فریاد زد: «پاشو بیا کمک. فردا بخوای سوار موتور بشی اون وقت سوارت نمیکنم ها... .»
کد خبر: ۷۰۲۲۱۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۱۴
حدود چهارماه قبل خیلی اتفاقی عاشق و دلباخته دختری شد. رویاهای زیادی در سر میپروراند و آرزویی جز ازدواج با این دخترخانم نداشت اما میترسید دراینباره چیزی به خانوادهاش بگوید. بیتاب و بیقرار به خانه مینا رفت تا جلوی در چنددقیقهای همدیگر را ببینند. آنها گرم گفتوگو بودند که ناگهان برادر مینا از راه رسید.
کد خبر: ۷۰۱۹۵۴ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۵/۱۳
روایات تاریخی در قرآن
با توجه به تصریح قرآن و نیز ماهیت و جایگاهی که این کتاب در بین مسلمین دارد، مقصود اولیه از بیان داستانها و قصص، تدبر و عبرتآموزی است و نه صرف بیان روایت تاریخی. از اینرو، هرچند نزد یک مسلمان مومن به وحیانیبودن قرآن، نام آوردن از هویتهای تاریخی و سرگذشت آنها یک سند معتبر در ارتباط با واقعیت این هویتها تلقی میشود، ولی جایگاه اولیه و اساسی داستان قرآنی نزد مسلمانان، یک منبع تاریخی نیست، بلکه روایت و داستان در این کتاب در خدمت بیان پیام قرار دارد.
کد خبر: ۶۹۸۳۸۳ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۳۱
ریسه لامپهای قرمز و زرد رشتهای زیر آفتاب ظهر تابستان گرمای مضاعفی به محیط میداد. عمو محمد که زیر سایه تیر چراغ برق ایستاده بود نوک کفشهایش را با پشت پاچه شلوارش پاک کرد و رو به من گفت: «همینم خوبه... لباس عروسی که حتما نباید کت و شلوار باشه... همین خوبه... عمو جون به خدا زمان ما، اینو هم نداشتیم تنمون کنیم؛ تو هنوز ده سال بیشتر نداری بذار یه ذره قد بکشی بزرگ که شدی خودم واست یکی میخرم.
کد خبر: ۶۹۸۲۳۳ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۳۱
(فیلم)
سرود یک گروه از نوجوانان شهر آباده در سال های دهه 60 و در اوج دفاع مقدس یکی از خاطره انگیزترین سرودهای این دوره از زندگی افرادی است که در آن زمان نوجوان یا جوان بوده اند. امروز شنیدن دوباره این سرود به احتمال زیاد برای برخی از ما که سنین میانسالی را سپری کرده و یاد و بوی جبهه های دفاع مقدس را فراموش نکرده ایم، نه تنها خاطره انگیزاست بلکه موجب جاری شدن اشک هایمان خواهد شد.
کد خبر: ۶۹۷۶۸۸ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۳۰
«عمو جون قربون دستت... بپر بالای تیر چراغ برق این اتصال ریسهها رو از جا بکن. بابات اینا خوب خوب که برسن، ساعت 8 شب میرسن، گناه داره برق الکی مصرف بشه.» عمو محمد این جمله را گفت و تسبیحی در دست چرخاند و انگار زیر لب غر زد.
کد خبر: ۶۹۶۰۶۰ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۲۴
«اون وسط نخواب. پاشو برو تو اتاق کوچیکه بگیر بخواب، یکی میاد پا میذاره رو سرت ها!» مادر که این جمله را گفت، سرش را برگرداند رو به من و ادامه داد: «اون تلویزیون واسه کی روشنه؟ میگیری میخوابی، حداقل تلویزیون و او قربیلک آویزون بهش رو خاموش کن.»
کد خبر: ۶۹۳۳۱۰ تاریخ انتشار : ۱۳۹۳/۰۴/۱۷